مقدمه:
امروزه بحث ايجاد وحدت و همگرايي ملي يکي از مسائل مهمي است که کشورهاي داراي تنوع قومي با ان روبرو هستند.درگذشته با توجه به شيوه خاص حکومت داري بحث وحدت ملي به معناي امروز وجود نداشت. در هيچ يک ازامپراتوريهاي قديمي رابطه مردم وشاه رابطه دولت-ملت به معناي امروز نبوده است. دولت-ملت پديده جهان مدرن است که برپايه نظريه قرارداداجتماعي شکل گرفته ودولت آن، شکلي از قدرت است که يک ملت آن را بنيان گزاري کرده است.
با رونداستعمار و همچنين با جهانگيرشدن و نفوذ انديشه وتمدن غربي،مفهوم اين شکل از دولت در جهان سوم نيز گسترش يافت و باعث بوجود آمدن دولتهاي جديد از دل امپراتوريهاي قديمي ومستعمارات شد.بدلايل مختلف،همچون وارداتي بودن اين تفکر و همچنين نبود زيرساختهاي فرهنگي مناسب براي پذيرش ان، بزرگترين دغدغه اين کشورها همواره ايجاد انسجام، وحدت و همگرايي ملي بوده است.
دراواخر قرن نوزدهم با نفوذ انديشه هاي غربي درايران ما شاهد شکل گيري انديشه هاي ناسيوناليستي در ميان روشنفکران و بعضي نخبگان دربار،مثل اميرکبير يا عباس ميرزا هستيم.اما بدلايل مختلف ازجمله ضعف حکومت مرکزي، نااراميها و جدائي طلبي هاي قومي دراواخرحکومت قاجار وجود داشته است. ضعف حکومت مرکزي باعث مي شد تا وحدت ملي همواره بصورت يک آرزو درميان ملي گرايان باقي بماند.آرزويي که با روي کارآمدن دولت رضا شاه اميد ميرفت به واقعيت تبديل شود، يعني حکومت مقتدر مرکزي که توانائي غلبه بر جدائي طلبيهاي قومي،قبيله اي را داشته باشد.
رضا شاه با تکوين ساخت دولت مطلقه سعي کرد با تکيه بر ناسيوناليسم ملي«که تاکيد خاص برشکوه وتاريخ ايران باستان داشت»دولت-ملت به معناي مدرن آن را جايگزين امپراتوري درهم ريخته قديم کند.اين پروزه ، که برپا کردن دولت مدرن براي پديد آوردن ملت مدرن ايران بود،کاري بسيارسخت ودشواربه نظر مي رسيد.
براي به ثمر رسيدن اين خواسته،دولت رضاشاه دست به اقدامات گوناگون زد ازجمله:ايجاد ارتش مدرن،بوروکراسي ،سرکوب ويکجانشيني ايلات درقالب طرح تخته قاپوکردن،تبليغ وايجاداحساس ناسيوناليسم ملي و….. ،ولي در حقيقت همانطور که دکتر احمدي نيز اشاره کرده است اين اقدامات سبب انحصار قدرت دردست حکومت مرکزي و کاهش مشارکت قوميتها در قدرت و دوري بيگانگي اقوام ايراني ازحکومت مرکزي ،وبطورکلي دولت شد.که خود عامل مهمي درايجاد واگرايي قومي و سياسي شدن قوميتهاي گوناگون بوده است.
باتوجه به اين پيشينه ما شاهد رخداد انقلاب اسلامي درايران هستيم که انديشه نويني به نام جمهوري اسلامي رابه واقعيت تبديل مي کند.شکل تازه ائي از قدرت بر پايه اصل ولايت فقيه،اسلام ،و…. اين عوامل و همچنين علاقه خودم به مسائل ايران که در گذشته نيز درقالب تحقيقي به نام تاثير روي کارآمدن رضاشاه بر آداب وعقايد مردم ايران به آن پرداخته ام، باعث شد تا من در اين تحقيق بدنبال پاسخ اين سوال باشم که ساخت قدرت دردوره جمهوري اسلامي چه تاثيري بر سياسي شدن قوميتها داشته است.
بايد توجه داشت”که نيرو وعواملي که بر وحدت ملي تاثير مي گزارند را مي توان دردو الگو مقا يسه کرد.در الگوي اول برمبناي عوامل درون زا و برونزا ودر الگوي دوم بر مبناي عوامل روبنايي وزير بنايي:درالگوي اول عواملي نظير استعمار،تهديدات بيروني،داراي ماهيتي برونزامي باشند وعواملي نظير تارخ مشترک،وحدت سرزميني،فرهنگ مشترک،دين،قوميت ونژاد درون زاهستند،ودر الگوي دوم عواملي نظير موقعيت،وحدت سرزميني،فرهنگ مشترک ،تاريخ، زبان، دين نقش بنيادين دارد وعواملي نظير ناسيوناليسم، ساختار سياسي،تهديدات بيروني،استعمار،ايدولوژي،قدرت دولت مرکزي،نقش روبنايي دارد
دراين تحقيق سعي مي شود الگوي دوم که عوامل روبنايي را وزيربنايي را مدنظر دارد مورد توجه قرار گيرد.بنابراين سعي مي شود دراين تحقيق تاثير ساخت قدرت به عنوان عاملي که بر عوامل رو بنائي و زيربنائي تاثيرگزاري مهمي دارد مورد توجه قرارگرفته و همچنين بطور خاص تاثير اين ساخت قدرت بر ناسيوناليسم قومي مورد بررسي قرار گيرد. البته لازم به ذکر است که در اين تحقيق به مطالعه موردي تمام اقوام نمي پردازيم بلکه سعي مي شود اقوامي که در دوران معاصر گرايش ناسيوناليستي دارند موردتوجه قرار گيرد.
گفتني است که فرضيه اصلي در اين تحقيق ،ساخت قدرت متمرکزدر دوره جمهوري اسلامي باعث کاهش مشارکت اقليت هاي قومي در قدرت و کاهش مشارکت باعث تشديد ناسيوناليسم قومي در ايران شده است،مي باشد.
در اين تحقيق از ارشادات و راهنمايي هاي استاد گرانقدر خود جناب دکتر سعيد گازراني که با گشاده رويي مرا راهنمايي کرده اند،بهره فراوان بردم که در اينجا بر خود لازم مي دانم که از صميميت و نظرات بلند نظرانه ايشان تشکر کنم ضمن اينکه مسئوليت هر گونه نارسايي و اشتباه در اين تحقيق تنها متوجه خودم مي باشد.
آرش اميري
دانشجوي کارشناسي ارشد علوم سياسي
دانشگاه آزاد اسلامي
واحد مشهد
بهره اول
مفاهيم

فصل اول
قوميت و قوم گرايي
سيري در نظريه هاي ناسيوناليسم قومي:
قبل از آن که به دو مکتب نظري راجع به ناسيوناليسم قومي بپردازيم لازم است تا ابتدا توضيح کوتاهي راجع به آن بدهيم.در مورد ناسيوناليسم قومي نظرهاي گوناگوني مطرح شده است مثلاً براي مدرنيستها و همچنين ساختار گرايان شکلي از ناسيوناليسم به حساب آمده که حالت بومي به خود گر فته است (اسميت ،1383:137).اما اگر بخواهيم به يک تصوير روشن از ناسيوناليسم قومي برسيم بايد بگوييم که ريشه آن را بايد در پيوندهاي خويشاوندي پيدا کرد و بيشتر تکيه بر روابط خانوادگي دارد (اسميت،1383:138).
اما سوالي که مطرح مي شود اين است که براستي يک گروه قومي که احساس يا گرايش ناسيوناليستي دارند چه اهدافي را دنبال مي کنند؟ به نظر مي رسد که اهداف گروههاي قومي متفاوت باشند اما بطور کلي سه هدف عمده را مي توان بر شمرد اول اينکه درصدد ايجاد يک دولت مستقل و متحد که منشاء آن برگردد به آن گروه قومي ،دومين مورد اين است که گروه قومي به دنبال کسب هويت مستقل مي باشد و در آخر و سومين هدف ،چون ناسيوناليسم قومي آمال و آرزوهاي خاص را ارئه مي دهد اين آمال و آرزوها مي تواند در غالب مفاهيمي چون رهايي ،استقلال و وحدت قومي ظهور کند و براي گروهاي قومي جذابيت داشته باشد (مقصودي ،1380:52).
لازم است در ادامه به انواع ناسيوناليسم قومي نيز اشاره کنيم . بطور کلي ناسيوناليسم قومي به دو صورت يا شکل ظهور مي کند يک نوع آن زماني است که يک گروه قومي يا چند گروه در درون يک دولت وجود داشته باشند و خارج از بلوک قدرت قرار گيرند در اين زمان ممکن است که اين گروههاي قومي خواهان استقلال و جدايي از دولت مرکزي باشند و بخواهند دولت-ملت مستقل تشکيل دهند گرايش آنها به عنوان ناسيو ناليسم قومي جداهي خواه شناخته مي شود .
اما اگر يک گروه قومي در چند کشور پراکنده باشند زماني که بخواهند به عنوان يک کشور مستقل درآيند آن موقع ناسيوناليسم آنها به عنوان ناسيو ناليسم قومي الحاق گرايانه شناخته مي شود ( مقصودي ،1380،:53 52).
در پايان اين قسمت بايد خاطر نشان کنيم که در مورد ناسيوناليسم قومي دو قلمرو نظري وجود دارد يک قلمرو به ماهيت قوميت و ناسيوناليسم مربوط است و قلمرو ديگر مربوط به علل سياسي شدن مسئله قوميتهاست ( احمدي ،1386:142)لا زم به ذکر است که مسائل مربوط به قلمرو اول را مي توان در دو مکتب کهن گرايي و ابزارگرايي پيدا کرد که در ادامه به آنها اشاره خواهيم کرد اما قبل از آنکه وارد اين بحث شويم و براي آشنايي مقدماتي لازم است بگوييم در حالي که کهن گرايان معتقدند که قوميت و و ناسيوناليسم پديدههاي کهني هستند در مقابل ابزار گرايان نظر عکس آن را دارند و معتقدند که اين پديده ها محصول دوره جديد مخصوصاً چند قرن اخير است(احمدي ،1386:143).

کهن گرايان:
ادوارد شيلز نخستين کسي بود که اصطلاح کهن گرايي را به کار برد اما در دهه 1950ميلادي شخصي به نام کليفورد گيرتز آن را رواج داد (احمدي ،1386:142).
اين مکتب ناسيوناليسم قومي را بر حسب ويژگيهاي رفتاري ذاتي گروه قومي تفسير مي کند که در نزد برخي از صاحب نطران از مبناي زيست شناسي نيز بر خوردار است اين مطلب را مي توان اين گونه معني کرد که هويت يک گروه قومي از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابد( دي سيسک،1379:40).
از اين مطالب مي توان اين گونه استنباط کرد که کهن گرايان بر طبيعي بودن ناسيو ناليسم قومي تاکيد دارند يعني خواسته ها آنان را طبيعي دانسته نه اين که تحت شرايطي بوجود آمده باشند به عنوان مثال واکر کونور از برجسته ترين صاحب نظران مکتب کهن گرايي جنبه هاي سياسي شدن گروهاي قومي را به عنوان پديده طبيعي حيات بشري ميداند( احمدي ،1386:145).
در پايان و براي جمع بندي بايد بگوييم که که در مکتب کهن گرايي دو مطلب عمده وجود دارد اول آن که ملتها و ناسيوناليسم پديده هاي کهني هستند و دوم آن که طبيعي و جهان شمولند (احمدي ،1386:142) يعني مخصوص يک منطقه و زمان خاص نيستند .
ابزار گرايان:
در بالا شاهد آن بوديم کهن گرايان مدعي بودند که ناسيوناليسم قومي پديده اي طبيعي و همچنين کهني است در مقابل اين نظر ابزارگراياني وجود دارند که معتقدند ناسيوناليسم قومي مقوله اي مرکب ،پويا و تابع شرايط ساختاري جامعه است آنان اظهار مي دارند که هويتهاي قومي بر حسب گستره وسيعي از متغيرها رو به افزايش و کاهش مي نهد که شامل توانايي و مهارتهاي پيشگامان سياسي است که به شکل کار آمدي توان بسيج گروه ها براي اهداف جمعي و بيان باورها و عقايد حول دو محور پيشنه و سرنوشت مشترک را دارند( دي سيسک،1379:41).
اين به آن معني است که سياسي شدن قوميتها تابع شرايطي است که توسط اشخاص يا تحت وضعيت خاصي بروز مي کند نه اين که گرايش ناسيوناليستي يک گرايش طبيعي در درون گروهاي قومي باشد .
البته در مورد ابزارگرايان يک مکتب واحد وجود ندارد اين رهيافت ها از ديدگاهاي مارکسيستي و نومارکسيستي گرفته تا نظريه هاي گزينش حسابگرانه با يکديگر متفاوت و داراي انواع گوناگون است اما فرض اساسي همه اين رهيافت ها يکي است .
در بالا هم به آن اشاره شد و آن اين که سياسي شدن يا هويت شناسي گروههاي قومي يک نوع وفاداري حاشيه اي است که مي توان براي دستيابي به اهداف سياسي و اقتصادي به شيوه هاي حسابگرايانه ،آن را بوجود آورد ( احمدي،1386:147).
همانطور که اشاره کرديم کهن گرايان مناقشات قومي را به عنوان پديده اي طبيعي مي شناسند اما ابزارگرايان آن را معلول دو عامل اساسي مي داند 1) متفاوت بودن درجات و الگوهاي نوسازي ميان گروه ها 2) رقابت بر سر منافع اقتصادي و زيست محيطي در شرايطي که مناسبات ميان گروه ها بر حسب ثروت و موقعيت اجتماعي تغيير مي کند . به بيان ديگر ،قوم گرايي اغلب پوششي براي دنبال نمودن منافع ذاتاً اقتصادي است(دي سيسک،1379:44).
ابزارگرايان ناسيوناليسم را يک پديده مدرن مي دانند و سعي مي کنند با آوردن مثالهاي تاريخي،تغيير کردن وابستگي هاي قومي را در طول تاريخ را نشان دهند و به اين نتيجه گيري برسند که چنين وفاداريهايي را نمي توان کهن دانست و اين يعني نقطه مقابل کهن گرايان که معتقد بودند ناسيو ناليسم قومي پديده اي کهن است(احمدي،1386:147).
بطور کلي اگر بخواهيم نشان دهيم که گرايشات قومي پديده اي است کهن يا مدرن بايد بگوييم که وفاداريهاي عاطفي گروههاي قومي به آداب و سنن خود پديده اي طبيعي و ماقبل مدرن است اما سياسي شدن اين وفاداريها و بسيج گروه هاي قومي براي کسب خود مختاري يا استقلال يک پديده مدرن است( احمدي،1386:152-153).
گروه قومي:
از آنجا که ارائه يک تعريف دقيق براي گروه قومي بسيار مشکل است ابتدا به چند تعريف رايج درباره گروه قومي مي پردازيم و در آخر سعي مي کنيم تا به يک جمع بندي نائل شويم .
يک گروه قومي شامل مردمي است که داراي وجوه مشترک فرهنگي،تاريخي و يا در موارد جسماني مي باشند که نسبت به يکدگر احساس تعلق و همبستگي مي کنند و خود را از گروه هاي ديگر جدا مي سازند( گودرزي ،1384:12).
در تعريفي ديگر گروه قومي اين گونه تعريف شده است :قوم را مجموعه اي از افراد و گروههاي به هم پيوسته تشکيل مي دهند که داراي روابط پيشينه خانوادگي و سر گرفته از يک تبار،که بر اثر گسترش يک يا چند خانواده شکل گرفته است اين مجموعه داراي نژاد ،زبان و فرهنگ زيست مشترک مي باشد گاه ديده شده است که نما و مشخصات جسماني و فيزيکي و حتي گويش و لهجه افراد يک قوم يا بهتر بگوييم طايفه با افراد ديگر از همان قوم تفاوت و اختلاف مشهود و فاحش دارند(يوردشاهيان،1380:12).
همانطور که در دو تعرف قبلي مشاهده شد شاهد اختلاف ميان دو تعريف هستيم در حالي که تعريف اول بر مسئله وجوه مشترک در خصوصيات ظاهري تاکيد کرده بود در تعريف دوم نه تنها به آن اشاره اي نشده است بلکه به اين امر اشاره مي کند که خصوصيات ظاهري و فيزيکي افراد يک قوم ممکن است متفاوت باشد.
آنچه در اين دو تعريف مشترک است تاکيد بر امر خويشاوندي بودن آن است اين در حالي است که ساموئل هانتينگتون ضمن رد احساس خوشاوندي ، معتقد به ابعاد رواني و احساس هويت قومي ميان گروه قومي است (هانتيگتون،1379:244).
اما رولان برتون قوم را يک پديده اسطوره اي مي داند و آن را اين گونه تعريف مي کند
قوم يک مجموعه اجتماعي تمايز يافته ، بسته و پايدار معرفي مي شود
که ريشه هاي خود را در گذشته اي اسطوره اي تصور مي کند و عمدتاً
داراي يک نام ،رسم ، ارزشها و زبان مشترک است(برتون، 2 :1384).
در حالي که رولان برتون قوم را يک پديده اسطوره اي مي داند حميد احمدي معتقد است که واژه قوميت براي مطالعه تاريخي آمريکا بوجود آمده ، که در آن گروههاي مختلف نژادي، زباني و مذهبي داراي مليتهاي اوليه گوناگون زندگي مي کردند پس از نظر وي اطلاق صفت قومي در آمريکاي شمالي بوجود آمده که به گروههاي مهاجر از اروپا ،آسيا و ساير نقاط جهان سوم به اين کشور مهاجرت کرده اند (احمدي،1386:33-35).
اما براي اينکه به تعريفي جامع از گروه قومي برسيم بهتر است به تعريف ايزمن و رابينو ويچ اشاره کنيم آنها قوميت را اين گونه تعريف مي کنند :هويت و همبستگي جمعي متکي بر عوامل انتسابي چون جد مشترک،زبان ،رسوم ، سيستم عقايد و مذهب و در موارد نژاد يا رنگ است (احمدي،1386:47).
در پايان بايد خاطر نشان کنيم که گروه قومي معمولاً به يک اجماع سياسي دلالت ندارد و در بسياري از موارد فاقد فرهنگ عمومي و حتي بعد سرزميني است ( دي اسميت ،1383:23).
تفاوت ميان قوميت و مليت :
در مورد دو واژه ملت و قوم ابتدا بايد بگوييم که اين دو واژه براي مشخص کردن مردم ،جمعيتها، گروهها و اجتماعاتي به کار مي روند که کاملاً شبيه هم هستند با وجود شباهت ميان دو واژه ،از قرار دادن آنها به موازات هم و از برابر دانستن آنها با يکديگر خود داري ميشود(برتون،1386:27).در ادامه تلاش مي شود تا نشان داده شود چرا اين دو واژه در عين شباهت يکي دانسته نمي شوند.
اودوان برگه ملت را اين گونه تعريف مي کند:گروه قومي که داراي آگاهي سياسي است و دولتي که تحت رياست گروهي از مردم بر ديگران اعمال قدرت مي کند از نظر وي ناسيوناليسم ،ايدوئولژي بيان شده از سوي يک گروه قومي است که به دليل قومي بودن خود مدعي حق تشکيل دولت است ( احمدي،1386:145).
اما اگر بخواهيم تعريف دقيقتري از ملت ارائه دهيم، بايد بگويئم که ملت به مردمي گفته مي شود که داراي يک سرزمين مشخص يا به عبارت بهتر در يک سرزمين مشخص زندگي کرده و خود را به علت دارا بودن خصوصيات مشترک از قبيل زبان ،فرهنگ،تاريخ،و مرام سياسي متعلق به يکديگر مي دانند و براي حفظ اين ارزشها ست که يک دولت يا واحد سياسي تشکيل مي دهند (يورد شاهيان،1380:13)همچنين ملت واژهاي مورد احترام و حتي تقدس يافته است و به مردمي اطلاق مي شود که توانسته باشند سرنوشت خود را به دست گرفته و به حاکميت برسند (برتون ،1386:27).
آنچه که از اين تعارف بدست مي آيد اين است که واژه ملت با دولت گره خورده است بنابر اين در ميابيم که فرق ملت با قوميت در وجود همين نهاد دولت است و امروزه واژه قوم براي جماعتهايي استفاده مي شود که دولت ندارند(برتون ،1386:27).
اما اين دليل بر اين نمي شود تا هر ملتي را که نهاد دولت دارد،به معناي واقعي کلمه ملت دانست البته نبايد از اين جمله اين گونه برداشت شود که ملت همان ويژگي هاي يک گروه قومي را دارد بلکه براي تکوين يک هويت قومي ، ويژگيهاي رهنگي لازم است اما هويت ملي فراتر از هويت قومي و فرهنگي است.
به نظر ارنست رنان ،عوامل تکوين هويت ملي داشتن تاريخي مشترک از دردها و رنجهاي همگاني و خاطرات مشترک تاريخي است و از همه مهمتر وجود اراده با هم زيستن است(بابايي،1384:552).
جالب است تا در پايان به معني ملت در گذشته ايران اشاره اي کوتاه کنيم . ريشه واژه ملت از دين و مذهب مي آيد و براي سالهاي مديدي از واژه لتي به عنوان ملت استفاده مي شده است بطور کلي ملت همواره به معناي دين ،کيش آيين در ادبيات ما به کار رفته است .(زيبا کلام،1378:28).
اقليت قومي:
واژه اقليت ممکن است براي گروههاي مختلف چه از نظر فرهنگ نژاد يا مذهب که با ديگر اعضاي جامعه متفاوتند به کار رود .اما آيا اقليت بودنبا تعداد افراد رابطه اي دارد يعني اقليت بودن به معني آن است که از نظر تعداد نيز کمتر از گروه اصلي جامعه باشد.
در اين مورد نظرها متفاوت است مثلاً گليزر، وپنهاين،تئودورس ، موريس ،اقليت را برابر با گروههاي قومي مي دانند که در يک جامعه بزرگتر قرار دارند. تعريف کلي آنها از اقليت اين گونه بيان شده است :گروهي هستند با سنت فرهنگي و احساس هويت مشترک به عنوان يک گروه فرعي از يک جامعه بزرگتر ،اما کساني نيز هستند که مخالف کاربرد کلمه اقليت هستند.
کونورکسن يکي از اين افراد است و تعريف خود را اين گونه بيان مي کند :ملت همان گروه قومي است که به خود آگاهي رسيده است (احمدي ،1386:-37 39).
همانطور که مشاهده شد در اين تعاريف ويژگي قرار داشتن يک گروه قومي در يک جامعه بزرگتر ملاک اقليت بودن قرار گرفته است بنابراين اقليت قومي را اين گونه ميتوان تعريف کرد:در درون يک ملت يا کشور گروه اقليت به افرادي گفته مي شود که در ميان يک اکثريت قابل توجه از نظر زبان ،مذهب قوميت يا از جهات اهداف و مرام سياسي با اکثريت جامعه تفاوت داشته باشند(يورد شاهيان،1380:17).
گفتن يک نکته ضروري به نظر مي رسد و آن اينکه اين اقليت زماني معنا و مفهوم اقليت ملي را به خود مي گيرد که آن گروه قومي در قدرت سهمي نداشته باشد و دولت آن تحت سلطه قوم دگري قرار گيرد(بشيريه،1384:280).
اما در مورد اين مطلب که اين اقليتهاي قومي وقتي تحت سلطه يک قوم ديگر قرار مي گيرند سياست آن دولت با اين گروه اقليت چگونه است، بايد گفت که معمولاً دولت مرکزي نسبت به اقليتهاي قومي دو نوع سياست اجرا مي کند و آن اين که يا در جهت حفظ هويت فرهنگي آنها گام بر مي دارد يا سعي مي کند که فرهنگ آنها را در درون فرهنگ مرکزي جذب نمايد( بشيريه،1384:281).
در مقابل سياست جذب فرهنگي دولت مرکزي،و از آنجا که اقليتهاي ملي داراي مشترکات فرهنگي تاريخي و زباني هستند ممکن است در برابر سلطه جويي قوم مرکزي ،از خود واکنش نشان داده و به درجات مختلف سازمان ببينند(بشيريه،1384:281-280).
عوامل پيوند دروني اقوام :
عوامل مختلفي در راستاي پيوند اقوام دخالت دارند مثل جد مشترک و…. ،در اين قسمت سعي مي شود تا مهمترين آنها شرح داده شوند.
نژاد:در مورد اهميت نژاد در همبستگي قومي بايد بگوييم که نژاد در گذشته ، آن هم گذشته دور و در قرون وسطي از اهميت زيادي برخوردار بوده است اما امروزه اهميت گذشته خود را از دست داده است (يورد شاهيان،1380:13)اما مسئله نژاد هنوز در ميان قوميتها و گروههاي قومي از اهميت برخوردار است و گروهاي قومي بر يکي بودن نژاد خالص تاکيد فروان دارند.
فرهنگ: فرهنگ يکي از عوامل اصلي يا تعئين کننده در هويت قومي مي باشد همچنين فرهنگ نقش مهمي را در تداوم يا از بين رفتن يک هويت قومي ايفا مي کند (گودرزي،1384:26).
زبان:همانطور که در بالا اشاره شد فرهنگ نقش مهمي را در هويت بخشي به يک گروه قومي ايفا مکند اما اين فرهنگ ارکاني دارد که زبان يکي از ارکان اصلي فرهنگ يک قوم به حساب مي آيد(يورد شاهيان،1380:14)همچنين زبان يکي از بارزترين وجه تمايز فرهنگي و قومي ميان اقوام مختلف است(بشيريه،1384:282).
بدين معنا که زبان به عنوان پديدهاي وضعي وقراردادي بين اعضاي هر قوم يا جامعه مشترک است و از اين رو ،اقوام و جوامع مختلف را از هم جدا ومتمايز مي نمايد به عنوان مثال هر قوم داراي نام است و واحدهاي تشکيل دهنده آن ،از فرد تا بزرگترين گروه نيز داراي نام مي باشند اين نامها تعئين کننده هويت هر قوم و اجزاي تشکيل دهنده آن مي باشند( گودرزي ،1384:27).
زبان همچنين نقش پيوند گروههاي قومي را ايفا مي کند بطور مثال جمعيتهاي خاصي که در فراسوي مرزهاي دولتي و گاه با فواصل زياد از هم زندگي مي کنند را به يکديگر پيوند مي دهد(برتون،1384:27)براي آنکه بتوانيم اهميت زبان را در ميان گروههاي قومي بهتر نشان دهيم ،بايد بگوييم که تداوم زبان ميان آنها نشانه استقلال قومي و فرهنگي آنان به حساب مي آيد.(بشيريه،1384:282).
مذهب:در مورد مذهب و دين مي توان گفت از آنجايي که در تمام جنبه هاي زندگي دخالت دارد و همچنين ارزشهاي اساسي و هنجارهاي يک جامعه را مي سازد نقش مهمي در همبستگي ميان اعضاي يک قوم ايفا مي کند همچنين عامل مهمي در مرزبندي بين جوامع و اقوام به شمار مي آيد(گودرزي ،1384:28-29) همچنين در مورد نقش دين در همبستگي اجتماعي مي توان به دورکهايم اشاره کرد که يکي از کارويژه هاي دين را همبستگي اجتماعي مي دانست ( بشيريه ،1384:224).
اگر چه بايد بگوييم که در دنياي امروز دين و مذهب جايگاه خود را به عنوان عامل همبستگي از دست داده است و ديگر به عنوان عامل اصلي همبستگي محسوب نمي شود (يورد شاهيان،1380:14).
همچنين لازم به ذکر است بگوييم که مذهب علاوه بر اينکه مي تواند نقش همبستگي را ايفا کند گاهي اوقات نيز عکس آن عمل مي کند مثلاً در مورد کشورهايي که در آن مذاهب گوناگون وجود دارد مثل هند ،عامل اصلي تضاد و مناقشه محسوب مي شود و باعث جهت گيري گروها نسبت به يکديگر مي باشد(يورد شاهيان،1380:15).
گاهي نيز دين باعث مي شود تا نظم سابق و هويت سابق ميان گروه قومي از بين برود و نظم وهويت جديدي جايگزين آن شود بطور مثال مي توان از اسلام ياد کرد و آن اين که اسلام نظم گذشته اعراب را که متکي بر عنصر خون و نسب بود به کلي دگرگون ،و هويت جديدي را که مبتني بر عقيده بود را جايگزين آن کرد (فيرحي،1378:136).
سرزمين: در مورد نقش سرزمين در همبستگي ميان يک قوم مي توان گفت مردمي که در يک سرزمين زندگي مي کنند به دليل نزديکي خواه ناخواه با يکديگر همبستگي زباني و فرهنگي پيدا مي کنن ( يورد شاهيان،1380:15) همچنين وجود يک سرزمين مشترک ممکن است به يک ارزش ميان افراد يک قوم تبديل شود به نوعي که آن قوم آمال وآرزوهاي خود را در آن سرزمين تصور کند.
علل سياسي شدن گروههاي قومي:
در گذشته ما شاهد درگيري ميان اقوام مختلف به شکل امروزي آن نبوديم. پيدايش مشکل اقليتهاي قومي در درون کشورها حاصل پيدايش ناسيوناليسم نوين بوده است که از يک طرف احساس همبستگي اقليتها را تقويت بخشيده است و از طرف ديگر احساس ناسيوناليسم قوم حاکم را تقويت کرده است که منجر به شدت يافتن کشمکش ميان آنها شده است ( بشيريه،1384:28).
عواملي که پژوهشگران معتقدند که باعث سياسي شدن گروههاي قومي مي شود را مي توان در يک دسته بندي سه گانه جاي داد . دسته اول که مربوط مي شود به پديده محروميتهاي نسبي اقتصادي که با گسترش برابري اقتصادي مي توان آن را محدود کرد . دسته دوم مربوط است به گروه نخبگان که براي رسيدن به منابع و منافعي خاص دست به بسيج در درون گروههاي قومي مي زنند .در آخر و علت سوم مي توان از استعمار داخلي نام برد تمامي گروههاي قومي ملي ،همان طبقات اجتماعي –اقتصادي فرض مي شود و خود آگاهي قومي ،با خود آگاهي طبقاتي يکي است(هانتينگتون و واينر،1379:242).
اما به عواملي که در سياسي شدن گروهاي قومي موثر است بايد سرکوب سياسي را نيز اضافه کرد که خود عاملي براي افزايش رودر رويي هاي نژادي است(بشيريه،1384:280).
بطور کلي علت سياسي شدن اقليتهاي قومي نسبت به دولت مرکزي به عوامل بسياري از جمله تعداد جمعيت ،مساحت سرزميني،ميزان توسعه اقتصادي،ميزان سهم اقليتها در ثروت ملي و همچنين انسجام و تداوم اقليتهاي قومي ،تفاوت فرهنگي ميان آنها و اقوام مسلط و نيز برخورد اکثريت با آنها بوده است (بشيريه،1384:281).
اما براستي سهم کدام يک در سياسي شدن گروههاي قومي بيشتر است؟ ساموئل هانتينگتون در کتاب درک توسعه سياسي اعتقاد دارد که ملي گرايي قومي نه ماحصل تبعيض اقتصادي يا تئوري نخبگان ،بلکه عامل اصلي آن در احساس و تعلق خاطر خويشاوندي است (هانتينگتون و واينر،1379:244-245).
اما آنچه که از تجربيات گروهاي قومي بدست آمده به نظر مي رسد که معيار اصلي سياسي شدن يک گروه قومي ،فعاليت سياسي و درخواست آن گروه براي کسب خودمختاري و استقلال است(احمدي،1386:45).
اما چرا گروههاي قومي دست به فعاليت سياسي زده و خواهان کسب خود مختاري يا استقلال مي شوند؟ درجواب اين سوال به تحقيقي که در کتاب توسعه سياسي صورت گرفته است اشاره مي کنيم.
در اين کتاب در غالب مطالعات کشورهاي جهان سوم که بيشترين مشکلات قوميتي را دارا مي باشند، انجام شده و به اين نتيجه رسيده است که تمرکز بيش از اندازه روي دولت و توجه اصلي به پايتخت است و به مراکز قوميتهاي مختلف توجه کافي صورت نمي گيرد . ( هانتينگتون و واينر،1379:239)همچنين حسين بشيريه سر چشمه نارضايتيها و رنجشهاي قومي را در تسلط يک قوم بر دستگاه دولتي مي داند (بشيريه،1384:239).
در مورد تمرکز بيش از اندازه اي که قوم مسلط نسبت به فرهنگ قوم خود دارد زمينه آن را مي توان در فرهنگ سياسي آنان پيدا کرد که هيچ اشارهاي به فرهنگهاي سياسي ، اقليتهاي قومي حتي آن هنگام که اين اقليتها درصد قابل توجهي ازجمعيت را شامل مي شوند ،نمي کنند. (هانتينگتون و واينر،1379:239)اين دوري از گروه حاکم سبب آن مي شود که اقليت قومي احساس دلبستگي بسيار کمتري نسبت به دولت يا همان حکومت مرکزي داشته باشد. (هانتينگتون و واينر،1379:239).
اما هميشه اينگونه نبوده که اکثريت قدرت و دولت را در اختيار داشته باشند بلکه در جوامعي هم سابقه داشته که يک گروه قومي اقليت قدرت سياسي را بدست گرفته باشد.بطور کلي در مواقعي که گروه قومي اکثريت قدرت سياسي را بدست داشته باشند ممکن است برخوردهايي به صورت پاکسازي ،استحاله يا شبيه سازي با گروه هاي قومي اقليت صورت گيرد.اما در جوامعي که گروه قومي اقليت دارنده قدرت سياسي است اکثريت خارج از قدرت سهم خود را از قدرت سياسي طالبه مي کنند (مقصودي،1380:54).
خواسته هاي سياسي گروههاي قومي:
در مورد خواسته هاي سياسي گروه هاي قومي نظرات مختلفي بيان شده است .عده اي آنها را تجزيه طلب مي دانند و عده اي ديگر خود مختاري را هدف اقليتهاي قومي مي دانند در دهه گذشته مطالعات متعددي درباره نحوه برخورد اقليتها با دولت انجام شده است و نتايج بدست آمده گوياي اين واقعيت است که در غالب موارد که يک جنبش تجزيه طلب فعال بوده ،عده زيادي که اکثريت آن گروه را تشکيل مي دادند موافق تجزيه نبوده و صرف نظر از برخورد آنها با مسئله تجزيه طلبي ،موافق تغيير نظام سياسي در جهت کسب خودمختاري بيشتر هستند(هانتينگتون و واينر،1379:255).
همچنين گروه هاي قومي بيشتر به رهايي از تسلط افراد و گروه قومي ديگر ، تا داشتن يک کشور مستقل و فاکتور آن يعني داشتن روابط خارجي با ساير دولتها توجه داشته اند. (هانتينگتون و واينر،1379:257).
بطور کلي در کتاب درک توسعه سياسي بعد از بررسي مطالعات نسبت به تجزيه طلبي قومي به اين نتيجه مي رسيم که هدف اکثريت اعضاي اقليتهاي قومي چيزي کمتر از تجزيه کشور است و معمولاً تعداد کساني که حاضر به پذيرش خودمختاري هستند نسبت به کساني که خواهان تجزيه اند به مراتب بيشتر است(هانتينگتون و واينر،1379:256).
لازم به ذکر است که اين به معناي آن نمي باشد که همه درگيريهاي قومي به دنبال خود مختاري هستند بلکه آن دسته از بحرانها يا خواسته هاي آنان که به خوبي مديريت نمي شوند تا اين حد پيش مي روند که خواهان کسب خودمختاري مي شوند(دي سيسک،1379:25).
راهکارهاي کاهش احساس ناسيوناليستي ميان گروههاي قومي:
براي روشن شدن مطالبي که در ادامه قصد گفتن آن را داريم ابتدا بهتر است تا با نظريه کارکرد گرايي بحث را شروع کنيم . نظريه کارکردگرايي معتقد است کليه سنن و مناسبات و نهادهاي اجتماعي دوام و بقايشان به کار يا وظيفه اي بستگي دارد که در نظام اجتماعي يعني کل بر عهده دارند همبستگي عناصر با يکديگر و همبستگي کل يا اجزا ،مستلزم بقاء کل و مفيد بودن اجزاء و مشارکت هر يک از عناصر در بقاي ساخت نظام است(حشمت زاده،1379:57).
از مطلب فوق چنين برداشت مي شود که براي حفظ همبستگي يک نظام تک تک اجزاي آن بايد در آن نظام مشارکت داشته باشند يعني آن چيزي که ما در مورد اقليتهاي قومي در کشورهايي که با اين مشکل مواجه هستند نمي بينيم.
براي کاهش يا حل تنوع قومي با توجه به آن که اکثريت به چيزي کمتر از استقلال يعني خود مختاري راضي هستند مي توان فرمول يا راه حل ارئه داد و اين راه حل براي موفقيت بايد داراي مقادير کافي از تمرکز زدايي در اقتدار باشد (هانتينگتون و واينر،1379:25).
اين تمرکز زدايي بايد با مديريت قوي صورت گيرد به نوعي که بتواند خواسته هاي گروه قومي مخالف را در يک چارچوب دمکراتيک سامان دهد اين اقدامات بايد به صورتي انجام شود که عاري از خشونت باشد به طوري که مردم احساس کنند داراي يک حکومت مشترک هستند حکومتي که با انتخابات آزاد،منصفانه و سامان مند،پاسخگويي،شفافيت،امنيت و حقوق بشر را براي شهروندان به همراه آورد(سيسک، 1379:26).
اين نحوه مشارکت گروههاي قومي در سياست ملي به اشکال گوناگوني مي تواند صورت گيرد اما آنچه اين ميان مهم است تقسيم قدرت ميان گروههاي قومي است اصطلاح تقسيم قدرت توسط صاحب نظراني چون ارند ليج فارت به عنوان اصولي تعريف شده که هنگام به اجرا گذارده شدن به هر گروه و بخشي از جامعه که داراي هويت شاخص هستند و امکان وتوانايي طرح مسائل به نمايندگي از گروه خودرا دارند قدرت تصميم گيري در مسائل مشترک را مي دهدو براي هر گروه درجه اي از خودمختاري بر سر مسائل مهم خود را تامين مي نمايد(سيسک، 1379:27).
فصل دوم
ساخت قدرت
ابتدا بايد متذکر شويم که منظور از ساخت قدرت ، الگوي خاصي توزيع قدرت و تخصيص منابع آن است(مير موسوي ،1384:159).
متمرکز:
دولتها از لحاظ ترکيب و نوع شکل به دولتهاي متمرکز و فدرال تقسيم مي شوند(علي بابايي و آقايي،1365:305)حکومت متمرکز به حکومتي گفته مي شود که تمام قدرت در دست مرکز قرار دارد و براي راحتي مديريت کشور به چند واحد – استانها ،ناحيه ها و منطقه ها تقسيم مي شود اما موجوديت و نيز اختيارات آنها به اراده و خواست مرکز وابسته است(عالم،1378:336)
لازم به ذکر است که در اين نوع حکومت سه قوه ،يعني قوه مجريه ،مقننه و قضاييه در مرکز متمرکز بوده و تمام واحدهاي تابعه از دستورات حکومت مرکزي متابعت ميکنند(طاهري،1387:93).
از لحاظ قوانين نيز در اين سيستم حکومتي ، در سراسر کشور و براي تمام تشکيلات اداري و قضايي يکسان اجرا مي گردد(علي بابايي و آقايي،1365:305).

حکومت فدرال :
حکومت فدرال ممکن است از پيوستن دو يا چند دولت مستقل بوجود آيد به نحوي که آنها تصميم گرفته باشند يک دولت جديد تشکيل دهند و حاکميت خود را به آن واگذارند البته ممکن است يک حکومت متمرکز به واحدهاي اداري و تقسيمات کشوري خود خودمختاري اعطا کند ( عالم،1382:338).
به هرحال حکومت فدرال به هر نحوي که تشکيل شود شامل تفکيک قواي سه گانه است و از لحاظ ديگر بر اساس قوانين اساسي ملي و ايا لتي و يا قوانين عادي ،اقتدار حکومتي بين مرکز و حکومتهاي ايالتي و ولايتي و محلي تقسيم مي شود و ايالات و واحدهاي کوچکتر کشوري ،حتي دهکده تا حدودي که قانون اجازه دهد در امور داخلي خود آزادند( طاهري،1370:94).
از لحاظ تقسيم وظايف ،حکومت مرکزي در مورد مسائل کلي و عمده که مربوط به منافع عمومي يا مشترک ميان ايا لات و حکومتهاي محلي مانند ارتش و امنيت ،اقتصاد و مسائل پولي ،نشانهاي ملي وسياست خارجي تصميم مي گيرد و واحدهاي محلي به مسائلي که از لحاظ محلي اهميت دارند، مي پردازند(عالم،1382:339).
از لحاظ تصويب قوانين و اجراي آن ،حکومت مرکزي مي تواند بدون لطمه زدن به حق حاکميت ايالات يا واحدهاي تابعه در اداره امور داخلي خود قوانين متحد الشکلي براي يکنواخت کردن امور اداري کشور در موضوعات مربوط به منافع عمومي تصويب و اجرا کند( طاهري،1370:95).
در پايان بايد اضافه کنيم که حکومت فدرال در اداره امور کشور نظارت داشته و همچنين مشارکت کردن مردم در اين نوع سيستم حکومتي ،مانند مدرسه اي مي ماند که افراد را تربيت کرده و آماده اداره کشور مي نمايد(طاهري،1370:95).
نظام ديني :
براي آنکه بتوانيم تعريفي دقيق از نظام ديني بدست اوريم به تعريفي ازابن خلدون مي پردازيم . ابن خلدون قدرت ديني را اين گونه تعريف کرده است”شبکه اي از روابط اجبار آميز در زمان خاص در جامعه اسلامي که در بنياد خود نا برابر و متحرک است که به نهاد هاي سياسي محدود نمي شود بلکه نقش آفريننده ومستقيماً مولدي را ايفا مي کند که به صورت يکسان بر طبقه حاکم و ديگر اعضاي يک جامعه اعمال مي گردد.( فيرحي،1378:123).
نکته اي که در اين تعريف مشخص است اين که قدرت سياسي در دين اسلام فراتر از دولت ،حاکم و مردم است بطوري که دولت و طبقه حاکم مانند ديگر اعضاي جامعه تحت تاثير قرار مي گيرند . آنچه مسلم است عنصر عقيده در اين نوع قدرت نقش اصلي را ايفا مي کند .( فيرحي،1378:123).
اگر بخواهيم در فقه شيعه و اهل سنت ساختار قدرت را بررسي کنيم ، خواهيم ديد که ساختار قدرت مفروض گرفته شده است.بر اين اساس ، حاکم و هيات حاکمه در راس هرم ،مردم در قاعده آن و اشراف و درباريان و امثال آن در بينابين قرار مي گيرند( حقيقت،1381:142).
نظام پوپوليستي:
بايد بگوييم که يک نظام پوپوليستي در يک جامعه اي توده اي مي تواند به وجود آيد وجامعه توده اي جامعه اي است که در آن همگوني از فرقه ،طبقه و گروه در جامعه سنتي يا مدرن به توده انتقال ميابد( محمدي،1378:45)توده هايي که غالباً افکار ،تمايلات و ابتکارات فردي يا گروهي و يا شيوه زندگي بصورت مستقل بروز نمي کند بلکه تحت شرايط عمومي جامعه قرار گرفته و در مجموع، شيوه ها و اعمال گرايش هاي عامه حل شده اند(بابايي،1384:204).
از ويژگيهاي اصلي جامعه توده وار ،تفکر قالبي ،شخص پرستي و ايدئولژي توده وار است همچنين در اين جامعه حجم ارتباطات سياسي افزايش مي يابد البته اين افزايش به معناي کاهش تمرکز سياسي نيست(محمدي،1378:50).
در چنين جامعه اي است که قدرت پوپوليستي فرصت رشد کردن مي يابد. قدرت پوپوليستي نظامي فراطبقاتي با رهبري فرهمند است که آن شخص مي تواند اکثر جمعيت يک جامعه را به دور خودش بسيج کند(شهنازي،1383:174).
همانطور که مشاهده کرديم يک قدرت پوپوليستي نياز به بسيج توده اي دارد در اين نو نظام براي بسيج تودها از يک ايدئولژي جهت دهنده استفاده مي شود که از رهبري فرهمند و متمرکز و سازماندهي گسترده انسجام بخش برخوردار است(شجاعي زند،1383:86)براي اين بسيج توده اي احتياج به سرکوب و اخراج گروه هاي رقيب از بلوک قدرت است تا بتواند يکدستي لازم را در درون قدرت بدست آورد البته براي اين امر همچنان به ايدئولژي لازم است(بشيريه،1384:343).

بهره دوم
بررسي قوميت گرايي در ايرن
فصل اول
بررسي کلي قوميت وقوميت گرايي در ايران
علل وجود اقوام گوناگون در ايران :
بطور کلي يکي از مولفه هايي که در ميان گروه هاي قومي سبب ايجاد تنوع مي گردد مسئله نژاد و تفاوتهاي جسماني است اما در مورد ايران نژاد يا تفاوتهاي جسماني نقش چنداني در تنوع قومي ندارد.
در باره ايران مي توان گفت که عامل تعيين کننده تفاوت ميان گروه هاي قومي يا تنوع ميان آنان ،فرهنگ است.به عنوان مثال تنها ترکمنها و چند گروه ديگر داراي ويژگيهاي نژادي چشمگير مي باشند بنابر اين مي توان گفت که تفاوتهاي جسماني در مسئله تنوع قومي نقش چنداني ايفا نمي کند( گودرزي،1384:26) طبق بررسي صورت گرفته در ايران به اين نتيجه مي رسيم که زبان و دين ازميان عناصر فرهنگي ،بيشترين نقش را در تنوع قومي ايفا مي کنند (گودرزي،1384:26).
زبان از دو طريق در تنوع اقوام تاثير گزار است اول اين که زبان پديده اي است که با گذشت زمان تغيير مي کند و ممکن است از يک زبان به تدريج به زبانها و گويشهاي متعددي منشعب گرد دوم اينکه مهاجرت يک قوم و يا شعبه اي از آن به سرزمين قوم ديگر مي تواند منجر به تنوع زباني گردد.
دين و مذهب نيز از چند طريق باعث تنوع قومي مي شود:اول از طريق نوآوري ديني،يعني پيدايش دين جديد ،دوم از طريق بدعت يعني انشعاب در يک دين که منجر به همزيستي يا برخورد بين آنان گردد ( گودرزي،1384:26).
از نظر زباني بايد بگوييم که بدنه اصلي فرهنگ ملي ايران را زبان فارسي تشکيل مي دهد که بدليل سابقه طولاني چنين نقشي را ايفا مي کند(ب حشمت زاده،1379:133).
اما در مورد ايران زبانها يا گويشهاي ديگري مثل کردي يا ترکي و …. وجود دارد . در مورد آنها مي توان گفت که يا از اول در اين سرزمين وجود داشته اند يا از جاهاي ديگر به وسيله اقوام مختلف به اين سرزمين وارد شده اند. بطور کلي همه زبان و گويش هاي کنوني در ايران متعلق به سه خانواده زباني آريايي ،سامي،ترکي و مغولي مي باشد( گودرزي،1384:28).
دين نيز در ايران سبب تنوع قومي شده است اما دين کارويژه همبستگي را نيز همواره ايفا کرده است ،اما وجود اقليتهاي مذهبي مسلمان و تقسيم آنها به شيعه و سني و غير مسلمان چو ن آشوري ها ، ارمني ها،يهودي ها و زرتشتيان باعث بو جود آمدن اقليهايي شده است که در بعضي مواقع با بار شدن خود بر گروه هاي قومي سبب تشديد آن مي شوند(گودرزي،1384:29).
اما اين گروهاي گوناگون زباني يا مذهبي هيچوقت نقش مليتهاي مشخص را ايفا نکرده اند چون آنها همواره در طي صدها سال در کنار يکديگر زندگي کرده اند و در طول اين مدت لازمه هاي يک ملت يعني تجربيات تاريخي و ميراث فرهنگي واحد را بدست آورده اند(احمدي،1386:41).

قوميت يا قبيله گرايي در ايران:
براستي معيار قومي بودن در ايران چيست ؟همانطور که در قسمت قبلي اشاره کرديم معيار دقيقي جز عامل زبان و مذهب وجود ندارد تا گروه هاي قومي را از يکديگر جدا کند. حال موضوعي که پيش مي آيد اين است که براستي در ايران قوميت گرايي وجود دارد يا قبيله گرايي؟
به نظر در زبان فارسي الفاضي مانند قبيله ،ايل،طايفه،تيره ،عشيره و قوم به نحو روشني از هم تميز داده نشده اند. اما از آنجايي که مسئله خويشاوندي در قوميت گرايي نقش مهمي را ايفا مي کند همچنين مسئله روابط خويشاوندي متکي بر اصول اجدادي و وابستگي ناشي از ازدواج يا فرزند خواندگي است از نظر تجربي فقط در ميان واحدهاي کوچکتري چون قبيله يا خانوارهاي بزرگتر يا دودمان هاي محلي صادق است(احمدي،1386:58).
در مورد ايران بايد بگوييم از انجايي که ايلات واحدهاي بزرگتري هستند که خانواده تا طايفه ،تيره ،عشيره وقبيله را در بر مي گيرند.همچنين مبتني بر حسب و نسب و رابطه خويشاوندي پيچيده اي هستند.(بشيريه،1384 :284).بهتر است تا بجاي قبيله از واژه ايل استفاده کنيم.چون قبيله را واحدهاي سازماني خويشاوند ،غير متمرکز ،مساوات طلب و دولت ناپذير در يک جامعه بزرگتري تعريف مي کنند. اما تجربه تاريخي ايران اين گونه تعاريف را تائيد نمي کند و بيش از هر چيز مفهوم خويشاوندي را زير سوال مي برد (بشيريه،1386:58)که در ادامه به بررسي آن مي پردازيم.
در مورد واژه ايل بايد بگوييم که از زمان سلسله ايلخانان وارد ايران شده واغلب به معني طوايف صحرا نشين به کار رفته است( بشيريه،1384:284).
از نظر ساختاري ايلات سازماني اداري و سياسي بوده اند که اگر بخواهيم ترتيب ساختاري آن را مشخص کنيم ، بايد بگوييم که از پايين به بالا شامل اولاد ،تشي،تيره،طايفه،ايل و ايل بزرگ مي شده اند.( بشيريه،1384 :284).
ايلات ايراني به ويژه بزرگ ايلات،رهبران پر قدرت و ثروتمندي داشته اند که بخشي از نخبگان ايراني بودند .اين رهبران پرقدرت همواره در سياست گذاري هاي محلي و ملي مشارکت مي کردند(احمدي،1386:71).
از لحاظ سازماني و قدرت داخلي ايلات جماعاتي همبسته و خود کفا بحساب مي آمدند و از نظر نيروي نظامي نيز، مستقل بوده و واحدهاي نظامي جداگانه اي محسوب مي شدند که در مواقع لزوم به کمک حکومت مرکزي مي شتافتند(بشيريه،1384:285).
روابط سياسي ايلات معمولاً در سطوح بالا، يعني بين رئيس ايلات و حکومت رواج داشته و در رده هاي پايين تر معمولاً حالت فر مانبرداري از تصميمات رئيس ايل و جود داشته است( بشيريه،1386:58).
از لحاظ موقعيت سرزميني ،ايلات ايراني سرزمين مشخص نداشته و تقريباً نيمه صحرا نشين بوده و ميان نواحي مختلف ييلاق و قشلاق مي کرده اند(بشيريه،1384:58)البته با روي کار آمدن رضا شاه و اجراي سياست تخته قاپو کردن ،اغب ايلات يکجا نشين شده اند .
همانطور که در قسمتهاي قبلي اشاره کرديم يکي از عناصر اصلي قبيله عنصر خويشاوندي يا جد مشترک است اما در اغلب گروه هاي ايلي ايران شاهد آن بوديم که اين گروه ها فاقد عنصر شجره مشترک يا همان جد مشترک براي اعضاي خود بودند و هيچ گونه سيتم خويشاوندي براي مجموعه هاي ايلي بزرگتر وجود نداشت که همه اعضا را در بر گيرد(احمدي،1386:60).
اين عدم وجود رابطه خوشاوندي براي ايلات ايراني را مي توان در سالهاي اوليه شکل گيري قبايل ترک و مغول که جزء اولين قبايل شکل گرفته در ايران به حساب مي آيند ،ديد.جيمز ريد در اين باره مي نويسد که روابط اقتدار در قبايل ترک –مغول با روابط قدرت تعين مي شد نه رابطه خويشاوندي(احمدي،1386:60).
آنچه مسلم است اين که ايلات ايران بيشتر بر رابطه قدرت مبتني بوده اند تا رابطه خويشاوندي ،که اين امر خود سبب پيچيده تر شدن شناخت ايلات ايراني مي شود بنابر آنچه گفته شد ساختار ايلات ايراني پراکنده و پيچيده بوده، بطوري که آبراهاميان آن را به موزائيک پيچيده تشبيه کرده است (آبراهاميان،1381:17).
اما وجود ايلات چه تاثيري بر روي قوميت گرايي در ايران داشته است؟ايا سبب شده تا ايلات در ايران بر اساس گروهاي قومي شکل بگيرند ؟در اين مورد بايد گفت تحقيقاتي که در اين زمينه صورت گرفته ، گوياي اين امر است که گروههاي قومي نظير کردها ،آذري ها ، بلوچها و.. در قالب يک ايل کرد يا بلوچ واحد متحد نبوده اند بلکه در درون گروههاي ايلي مختلف سازمان يافته بودند (احمدي ،1386:55).
رابطه گروههاي قومي با دولت مرکزي قبل از انقلاب اسلامي ايران:
نقش ايلات يا گروههاي قومي در تاريخ ايران بقدري برجسته است که اگر



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید