2365458-7178
دانشگاه پیامنور- واحد تهران
رشته: کارشناسی علوم اجتماعی
گرایش: پژوهشگری
موضوع:
تحلیل گفتمان روند دموکراسی در ایران
استاد راهنما :
جناب دکتر ارجمندی
دانشجو:
سمانه متانی
سال تحصیلی : 1389
فهرست
فصل اول:
کلیات پژوهش
الف) مقدمه 5
بیان مساله 7
ضرورت و اهمیت تحقیق 8
هدف تحقیق 9
فصل دوم:
2-1 پیشینه موضوع تحقیق 10
2- 2 مبانی نظری 12
2-3تعریف مفاهیم 21
فصل سوم:
3-1روش تحقیق 27
3-2نحوه جمع آوری اطلاعات 28
فصل چهارم:
4-1انقلاب مشروطیت28
چشماندازهای معنایی واژه آزادی29
عوامل عینی گزینش دستگاه معنایی آزادیخواهانه در ایران30
روزنامه قانون و گفتمان دموکراسی پیش از انقلاب32
مشخصات و نظم کلام دموکراسی در روزنامه قانون35
اصول انجمن آدمیت35
صوراسرافیل و گفتمان دموکراسی پس از پیروزی انقلاب40
4-2 : دهه بیست41
حزب توده و سقوط پهلوی43
حزب سخنگوی ملت46
روزنامه مهر ایران49
تفوق گفتمان معطوف به استقلال و روزنامهی آتش55
4-3 : دهه سی و نهضت ملی نفت59
گفتمان دموکراسی در روزنامه باختر امروز60
4-4: ایران پس از دوم خرداد ماه 137664
ویژگیهای عمومی سخن بسیجکننده در دوم خرداد65
مطبوعات در ایران پس از دوم خرداد67
حلقهی کیان و مطبوعات دوم خرداد69
روزنامه جامعه71
الگوی کارناوالی* روزنامه جامعه72
روزنامه صبح امروز73
نتیجه گیری76
مقدمه
بطور کلی زندگی و کردارهای سیاسی در هر جامعه ای در چارچوب گفتمان سیاسی مسلط تعیین می یابد. نکته مورد نظر در بحث حاضر آن است که چون هر گفتمان سیاسی حاوی اصول و قواعدی است که کردارهای سیاسی را تعیین می سازند. تحول گفتمانی لازمه تحول در آن کردارها است. از سوی دیگر استعداد و سلطة هر گفتمانی نیازمند پشتیبانی آن از جانب نیروها و قدرتهایی است.در دوران مدرن یعنی از اواخر قرن نوزدهم سه گفتمان سیاسی مسلط در ایران در پی تعریف و تشکیل زندگی و کردارها و ساختارهای سیاسی بوده اند: 1) گفتمان پاتریونیال سنتی؛ 2) گفتمان مدرنیسم مطلقة پهلوی؛ 3) گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک بعد از انقلاب اسلامی. در مقابل این سه گفتمان سیاسی مسلط، گفتمان دموکراتیکی از زمان انقلاب مشروطه به بعد به عنوان گفتمان مقاومت ظهور یافته است.1-گفتمان پاتریونیال سنتی گفتمان مسلط در ایران پیش از ظهور فشارها و نفوذ تجرد غربی بود که در قالب جنبش اصلاحات دوران قاجاریه و نهضت مشروطیت ظهور نمودند. این گفتمان همچون گفتمانهای دیگر مرکب از عناصر مختلف و متعددی بوده است که از آن جمله باید نظریه شاهی ایرانی، نظریة سیاسی تیم، به تعبیر دوران صفویه، شیوه خاص استبداد دوران قاجار و پدر سالاری قبیله ای را نام برد. بنابراین پاتریونیال سنتی گفتمان سلطنتی – مذهبی خاصی بود که تحت شرایط خاص دوران قاجار شکل گرفته بود. پاتریونیالیسم سنتی ایران بطور کلی بر اقتدار و اطاعت مطلقه، پدر سالاری سیاسی، قدامت دولت و رابطه مستمر آن با خدا، رابطه میان حکام و علمای دین و ساختار عمودی یکجانبه و غیر مشارکتی و غیر رقابتی تاکید می گذاشت.در فرهنگ سیاسی پاتریونیالیستی حاکم ایده آل همچون قهرمان و شخصیتی مقدس تصور می شود که منشأ همه خیرات است. ویژگی های اصلی فرهنگ پاتریونیالیستی در ایران، بد گمانی افراد نسبت به یکدیگر، قدرت طلبی، سوءظن به حکومت، ترس فراگیر، احساس بی کفایتی و نظیر اینها بوده است. با ضعف و زوال دولت پاتریونیال در عصر قاجار تعدد و پراکندگی منابع قدرت افزایش یافت و بواسطة تأثیرات گوناگون نفوذ اروپا طبقات منتفذ و گروههای نفوذ عمده ای پیدا شدند و یا در مواضع قدرت خود استحکام یافت.
3 گفتمان مدرنیسم مطلقة پهلویمهمترین گفتمان سیاسی مسلط در ایران در قرن بیستم، گفتمان مدرنیسم مطلقة پهلوی بود. در این گفتمان بر اقتدارگرایی, اصلاحات از بالا، عقلانیت مدرنیستی، ناسیونالیسم ایرانی، مرکزیت سیاسی، سکولاریسم و توسعه صنعتی تاکید می شد. دولت مطلقه ای که در پرتو این گفتمان ظهور کرد در پی آن بود که جامعه و اقتصاد ایران را از صورتبندی سنتی و ماقبل سرمایه داری به صورتبندی مدرن و سرمایه داری عبور دهد و از این حیث برخی کار های ویژه زیربنایی در حوزة نوسازی اقتصادی و اجتماعی به عمل آورد. بدین سان گفتمان مدرنیسم مطلقه با خصلت عقل گرایانه، اقتدار گرایانه و بهنجار سازانه خود آسیب های عمده ای به گروهها (عشایر، علمای دینی، اصناف، تجار بازار و…) و فرهنگ جامه سنتی وارد می کرد.در گفتمان مدرنیسم مطلقة پهلوی چندان جایی برای مشارکت و رقابت سیاسی وجود نداشت.3- گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک
این گفتمان در واکنش به مدرنیسم مطلقة پهلوی پدیدار شد و در آغاز دو تعبیر متفاوت از آن عرضه گردید. یکی از جانب روشنفکران مذهبی و دیگری از سوی برخی روحانیون ناراضی. اما رویهمرفته این گفتمان بازتاب علائق و ارزش های طبقات رو به افول جامه سنتی بود که در معرض نوسازی و اصلاح و انقلاب از بالا قرار گرفته بودند. در این گفتمان سنت اسلامی را بعنوان دشمن اصلی قلمداد کرده و به مظاهر مختلف تجدد غربی تاخته است. این گفتمان بویژه با پلورالیسم، جامعه مدنی، لیبرالیسم، سنت روشنگری غرب و نیز ناسیونالیسم ایرانی سرستیز داشته است و در مقابل بر رهبری، انضباط اجتماعی و اخلاقی، ارزش ها سنتی، نخبه گرایی سیاسی و کنترل فرهنگی تاکید داشته است. وفاداری و اعتماد و ارادت شخصی و مذهبی به رهبران و ارزش های مقبول آنها، اساس کردارهای سیاسی در این گفتمان را تشکیل می دهد. طبعاً در چنین گفتمانی جایی برای فردگرایی، نقد و انتقاد، رقابت فکری، کثرت گرایی و شیوه زندگی دموکراتیک وجود ندارد. در مقابل اطلاعت پذیری، سرسپردگی، سکوت انفعال در این گفتمان امکان پرورش می یابند.
4-گفتمان دموکراسی
این گفتمان که از دوران انقلاب مشروطه شکل گرفت بر کردارهایی چون محدودیت قدرت، قانونگرایی، مشارکت، رقابت، تحمل ، نوگرایی و قرائت دموکراتیک از دین تاکید گذاشته است. از نظر تاریخی گفتمان دموکراسی سه ظهور اصلی داشته است: اولاً اینکه در مقابل پاتریمونیالیسم قاجار در قالب جنبش انقلابی مشروطه ظهور یافت، ثانیاً در مقابل مدرنیسم مطلقة پهلوی در قالب نهضت ملی و انقلاب سال 1357 ظهور پیدا کرد و ثالثاً در مقابل استیلای سنت گرایی ایدئولوژیک پس از انقلاب اسلامی بویژه پس از سال 1376 در قالب نهضت جامه مدنی تجسم یافته است. در آخرین قرائتی که از این گفتمان پس از انتخابات خرداد 1376 ظاهر شد عناصر مختلفی چون قانونگرایی به شیوة جنبش مشروطه، ضدیت با استبداد به شیوه نهضت ملی و تعبیری مدرن و دموکراتیک از اسلام به شیوة جریان روشنفکری دینی در آن یافت می شوند.
بیان مساله:
گفتمان دموکراتیک در ایران دستخوش چه تحولاتی شده است؟
دموكراسی در ایران، به مانند دیگر جوامع، تا قرن بیستم مفهومی مذموم و نامطلوب شمرده می شد. به طورمثال در یونان باستان ــ كه مهد دموكراسی شناخته می شود ــ به طورمعمول، معنایِ حكومت عوام (mob rule) به دموكراسی اطلاق می شد. حتی بریتانیا، فرانسه و امریكا نیز پس از پایان جنگ جهانی دوم بود كه به حق رای عمومی دست یافتند. در بریتانیا، دانش آموختگان دانشگاهها تا سال ۱۹۴۸ از حق یك رای اضافی (additional vote) برخوردار بودند. در فرانسه، زنان در سال ۱۹۴۸ توانستند به حق رای دست یابند و در ایالات جنوبی امریكا، بعد از اجرای قانون حقوق مدنی (Civil Right Act) در ۱۹۶۸ بود كه سیاهان در عمل از حق رای برخوردار شدند. ازاین رو، بحث دموكراسی در ایران، از فضای مذكور جدا نیست و درعین حال در شعاع تاثیرات ناشی از تاریخ ایران زمین نیز قرار می گیرد. گرچه در تاریخ ایران، از دوره باستان تا قرن حاضر، برخی نشانه های مردم باوری را می توان سراغ گرفت، اما در كل نظام سیاسی ــ اجتماعی در جامعه ایرانی غالبا بر بنیان مناسبات و روابط قبیله ای و طایفه ای استوار بوده و غالب حاكمیتهای تعریف شده در تاریخ ایران، فاقد مقبولیت و اقتدار دموكراتیك بوده اند؛ ضمن آنكه باید گفت حكومتٍ حكومتگران ایران در چارچوب حاكمیتهای قبیله ای، عشیره ای و فامیل سالارانه، جز تشتت، چندپارگی و تسلط، ارمغان دیگری برای جامعه به همراه نداشته است. ورود گفتمان دموکراسی در ایران شاکله سیاسی را دستخوش تغییراتی کرد که امید می رود صاحبان قدرت و طراحان سیاست به سوی نیل به این هدف گام بردارند.پر بیراه نیست که این دغدغه نه تنها اذهان خواص را در مقام نوع مطلوب حکومت درگیر کرده بلکه مردم کوچه وبازار نیز فراخور ظرفیت زمانی خارج از این دایره نبوده اند . روند دموکراسی مساله مشترک اذهان متفاوت در زمانهای متفاوت و شرایط متفاوتی بوده و هست .
اهمیت وضرورت تحقیق :
1/شکست متفکران خوشبین مشروطهخواه برای رسیدن به دموکراسی که آنرا یک مطلوب سهلالوصول میپنداشتند اما آنچه پس از همهی هزینهها بدست آمد با آنچه سیاستمداران از آن سخن میگفتند تفاوت بسیار داشت.
راه صعبالعبور رسیدن به آرمان دموکراسی سوال همیشگی و کلیشهای را در اذهان بر میانگیزد: موانع دستیابی به دموکراسی در ایران کدامند؟
سعی بر آن است این پژوهش موانع ظهور دموکراسی را در بیان سیاسی مطرح کند.
2/ به عکس تمایلات خوشبینانه مذکور گرایشات جبرگرایانهای خودنمایی میکنند که جامعه ایرانی را اسیر ساختارهای فرهنگی و تاریخی میانگارند که امکان ورود دموکراسی را محال میداند.
این گرایشات دور باطلی از تکرار تاریخ و منازعات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را مانع یک حکومت مردمی در ایران میداند.
نگاهی نو از منظر مطالعات فرهنگی ، فارغ از این دو نگرش افراط و تفریطی شاید دریچهای به سوی این مطلوب باشد.
3/ امید است در خلال جریانات تاریخی و اجتماعی و فرهنگی بدور از پیدا کردن دیوارهای کوتاه صاحبان اسبق قدرت و سیاست حلقه مفقوده را بیابیم.
4/ شرایط ویژهی امروز ایران نیز خود ضرورتی است برای تحقیق چرا که شاید نگاه خرد بر این سیستم سیاسی پهندامنه ما را نه تنها گمراه و دور میکند بلکه رسیدن به طرح تغییر شکل یافتهای از مقصود را بعید نمینماید.
آنچنان که میدانیم جامعهی تودهوار ایرانی به وقت مقتضی در قدرت کم از صاحبان سیاست نیستند و چه بسا کندوکاو فرهنگ دموکراسیخواهی توده رهنمون این موانع باشد.هرچند تقلیل نقش برنامهریزان سیاسی و اجتماعی کار سادهانگارانه است و البته این مهم مطمح نظر است.
اهداف تحقیق
بیش از یک قرن است که از دموکراسی سخن می گوییم اما در بررسی عوامل و موانع ظهور این مناسبات، گفتمان دموکراسی کمتر از همه محل توجه ماست.
هدف از این تحقیق آن است که :
روند گفتمان های برانگیزاننده در جنبش های دموکراسی خواهی از مشروطه تا جنبش موسوم به دوم خرداد را تحلیل نماید.
این پژوهش با اختیار کردن رویکردهای مرسوم در مطالعات تاریخی و با تکیه بر ساختارهای فرهنگی بر آن است تا به اهداف تحقیق در قالب پرسش های زیر پاسخ دهد:
گفتمان دموکراسی با کدام ساختار درون گفتمانی و با توجه به کدام مناسبات عینی در منظومه معنایی ما ظاهر شد؟
آیا ساختار گفتمان دموکراسی از بدو ظهور با مضامین آن سازگار بوده است؟
گفتمان دموکراسی چه نسبتی با سایر گفتمانهای مشروعیتساز در ایران برقرار کرده است؟
نسبت میان گفتمانهای دمکراتیک و منابع فرهنگی سنت ایرانی و اسلامی چیست؟
جایگاه گفتمان دموکراسی در انقلاب اسلامی ایران در سال 1357، و ظهور گفتمان اصلاحطلبانه در جنبش دوم خرداد نشانگر چه تحول مهمی در ساختار و دلالات ضمنی گفتمان دموکراسی است؟
فصل دوم:
پیشینه تحقیق
دهه سوم و تحليل گفتماني انقلاب اسلامي
كتاب دهه سوم؛ تخمين‌ها و تدبيرها، نوشته محمّدرضا تاجيك به تحليل گفتمان‌هاي متعدّد درون جامعه ايراني مي‌پردازد. نويسنده با ارائه كتاب در سه بخش شرايط كنوني، شرايط آينده و سخن پاياني، توانسته است از يك‌سو، فرصت‌ها و تهديدهاي امروز جامعه ايران را در يك چشم‌انداز گفتماني نوگرا ترسيم نمايد؛ و از سوي ديگر، با بهره‌گيري از اين چشم‌انداز، اوضاع آينده نظام جمهوري اسلامي را با ارائه رهنمودهايي ايجابي و سلبي رصد نمايد. در سخن آخر، نويسنده به اهميت و ضرورت توجه به نقش زمان يا محوريت زمان و تحوّلات جهاني در تصميم‌گيري‌ها و اقدامات جمهوري اسلامي و بي‌توجهي مسئولان به اين امر پرداخته است. نويسنده با قرار دادن خود در يك گفتمان انتقادي، چالش‌هاي فراروي نظام سياسي ايران را در سطوح گوناگون مورد بررسي قرار مي‌دهد. ارائه آمار و ارقام، فهرست‌بندي مناسب مباحث مربوط به تهديدها و فرصت‌ها، دغدغه اصلاح‌پذير جلوه دادن نظام، و ارائه تصويري از گفتمان «مردم‌سالاري ديني» از جمله ويژگي‌هاي مطلوب تحليل گفتماني مذكور است.
همچنين مؤلّف در صدد است تا گفتمان‌هاي متعدّد درون جامعه ايران را در يك وضعيت واگرايانه نشان دهد. نويسنده در باب سوژه، بر اين باور است كه عصر گفتمان‌هاي پر طمطراق سپري شده و رويكردهاي گفتماني «راديكال» و نيز «گفتمان واپسگرا» در آينده شكل منسجم نخواهند يافت و گفتمان‌هاي تركيبي به ظهور خواهد پيوست.
نظم و روند تحول گفتمان دمکراسی در ایران

در تحقیقی دیگر غلامرضا کاشی در کتاب خود با عنوان «نظم و روند تحول گفتمان دمکراسی در ایران» می‌کوشد ساختار گفتمان دموكراتيك، از مشروطه به اين سو را تحلیل کند. منظور از گفتمان دموكراتيك، آن گروه از بيان‌هاي سياسي هستند كه دو مشخصه اصلي دارند: اول آنكه خواست دموكراسي، اصلي‌ترين مضمون آنهاست و دوم آنكه به يك گفتمان هژمونيك بدل شده اند و به عنوان يك گفتمان عام و شايع، يك دوره از تاريخ سياسي ايران را رقم زده‌اند.
در اين تحقيق، چهار دوره در تاريخ معاصر ايران بررسي مي‌شود؛ نخست، دوره مشروطه؛ دوم دوران پس از سقوط رضاشاه؛ سوم دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت و چهارم، سال‌هاي رياست جمهوري سيدمحمد خاتمي است كه به دوران اصلاحات شهرت يافته است.
از دیدگاه نویسنده؛ گفتمان دموكراسي در ايران دچار پارادوكس است. اين گفتمان بايد به نظم پایان گیرد، ولی عملا نظم دهنده نيست و اگر گفتماني نظم دهنده باشد، در ساختار خود، سامان دهنده نظمي دموكراتيك نيست. برای نمونه، درباره ساختار گفتمان دموكراتيك در دوره مشروطه، می‌توان گفت پيروزي انقلاب مشروطه در ايران، سرآغاز شكل‌گيري مناسبات همراه با خشونت سياسي ميان نيروهاي رقيب در عرصه سياسي بود. اين خشونت درگفتمان سياسي مدعي دموكراسي، در اين دوره نيز انعكاس يافت. ظهور خشونت در ساختار گفتمان سياسي دوره مشروطه، در وهله نخست به معناي دگرديسي ساختارگفتماني به گفتماني است كه رابطه ميان مردم و پادشاه و دیگر مصادر قدرت را رابطه‌اي مبتني بر خشونت و جنگ عنوان مي‌كند.
كاشي در فصلي كه مربوط به دوران پس از دوم خرداد است، نظم گفتمان دموكراتيك در ايران را با تكيه بر روزنامه‌هاي مهم و يادداشت‌نويسان برجسته كشور بررسي مي‌كند و از دو نظم گفتماني سخن مي گويد؛ نخست گفتمان كارناوالي است كه به سياست‌گريزي می‌انجامد و نظم سياسي را براي گشودن فضاي حياتي در عرصه خصوصي، شالوده‌شكني مي‌كند. اين گفتمان به هيچ روي نظم دهنده نيست و اصولاً معطوف به نظم سياسي نيز نبوده است. دوم، گفتماني است كه با عنوان دموكراسي ستيزنده از آن ياد مي‌كند و مقصود از آن، گفتماني است كه مقوله دموكراسي را با تكيه بر مباني ليبرالي و فايده‌گرايانه، به يك خواست ضروري و فوري بدل كرده است و به نحوي ستيزنده، بسيج عمومي در عرصه سياسي را گسترش می‌دهد. به عبارتي ديگر اين تحقيق نشان‌دهنده دو رويكرد بنيادين در چيزي است كه ظاهراً دموكراسي‌خواهي دانسته شده؛ روش گرايش آنارشيستي و اقتدارگريز از يك‌سو و شیوه جست وجوي نظم بسته سياسي با پرچم دموكراسي.

مبانی نظری
نظريه گفتمان
می‌توان گفت نخستین گام‌ها در ايجاد نظريه گفتمان را «مونژن فردينان دو سوسور» (1913ـ1857) برداشت. وی با ساختن اصطلاح «نشانه‌شناسي» كه از نظر او، علم پژوهش نظام‌هاي دلالت معنايي است؛ زبان را كه يكي از مهم ترين اين نظام‌هاست، در مركز توجه خويش قرار داد.
سوسور به ساخت اصلي زبان اهميت مي‌دهد و گفتمان را به دليل رخنه سليقه‌ها و اشتباه افراد، ارزشمند نمی‌داند. وی رابطه ميان زبان و جهان خارج را به صورت مثلثى ترسیم می‌کند كه دال، مدلول و مصداق سه ضلع آن را شكل مى‏دهند.
«كلود لوي استروس»، از بزرگ ترين انسان‌شناسان قرن بيستم، با استناد به نظريه‌های سوسور، تحليل ساختاري وي را به حوزه علوم اجتماعي وارد کرد. وی در نظريه‌های مردم‌شناسانه خود، بر ساختارهاي عميق و ناآگاهانه‌اي تأكيد می‌کرد كه اعمال و كنش‌هاي گوناگون را در بر می‌گرفت و در زبان، اسطوره‌ها و نظام‌هاي طبقه‌بندي و تمايزگذاري مانند توتميسم، نوع لباس و آداب و رسوم نمود می‌یافت. ساختارگرايي استروس، كوششي است براي يافتن ساختارهاي تغييرناپذیر يا «كلياتي صوري» كه بازتاب ماهيت خرد آدمي هستند. (ضميران، 1379: 134)
«آلتوسر»، اندیشمند ماركسيست فرانسوي، مهم‌ترين نظريه‌پردازي است كه بر نظريه‌هاي گفتمان، به ویژه در فهم از سوژه، تأثير گذاشته است. وي سوژه را مقهور ساختارهاي ايدئولوژيك می‌دانست و براي آن، استقلال و آزادي عمل قائل نبود. به نظر او ايدئولوژي، فرد را در موقعيت‌هاي خاص قرار مي‌دهد و اعمال خاصي ناشي از اين موقعيت، از فرد انتظار مي‌رود.
فرا ساختارگرايان و فرا مدرنيست‌ها با تأكيد بر ضعف‌هاي نظريه سوسور و ساختارگرايي، بازنگري‌هايي را در اين نظريه‌ها به عمل آوردند. شاخصه مشترك اين بازنگري‌ها، زير سؤال بردن مفهوم «كليت بسته» بود كه سنگ زيربناي ساختارگرايي كلاسيك به شمار مي‌رفت. بر این اساس، اگر هويت‌ها تنها تفاوت‌هاي موجود در نظام گفتماني باشند، در آن صورت، هيچ هويتي به‌طور كامل شكل نمي‌گيرد، مگر آنكه نظام بسته‌اي باشد.
در ديرينه شناسي، فوکو درصدد توضيح قواعد صورت‌بندي است كه به گفتمان‌ها ساخت مي‌دهد و شرايط امكان تشكيل علوم اجتماعي را فراهم مي‌آورد. ديرينه شناسي، بر اصل گسست وعدم تداوم تكيه مي‌كند و در پي آن است كه دوره‌هاي مستقل و متمايز را در تاريخ بشناسد و عناصر همسوي يك نظام زباني ـ معرفتي را گرآورد و قواعد حاكم بر آنها را معيّن كند. (ضميران، 1378: 48) فوكو مي‌كوشد گزارش‌هاي انسان محور از گفتمان را رد كند؛ زيرا به نظر وی این گزارش‌ها يك سوژه بنيان‌گذار را به عنوان منشأ گفتمان طرح مي‌كنند كه عامل تداوم و هويت گفتمان نيز به شمار می‌رود، در حالي كه چنين سوژه‌اي وجود ندارد. دومين تلاش فوکو، نقد جست‌وجوي منشأ يا علتی حقیقی براي گفتمان است. پيچيدگي گفتمان، مانع از آن است كه بتوان آن را به حوزه خاصي چون عوامل مادي (مثلاً در ماركسيسم) تقليل داد. نكته ديگري كه وي مي‌كوشد آن را در ديرينه‌شناسي گسترش دهد، نقد نظريه‌هایي است كه صورت‌بندي‌هاي گفتمان را منسجم و يك‌پارچه مي‌پندارند؛ زيرا به نظر فوكو، صورت‌بندي‌هاي گفتمان، پراكنده است و واضح و منسجم نيست. همچنين، فوكو درصدد تبيين قواعد هدايت‌كننده توليد گزاره‌هاي گفتماني بر مي‌آيد و شرح مي‌دهد چگونه اين قواعد، صورت‌بندي، اشيا، شيوه‌هاي سخن و مفاهيم يك گفتمان را ساختمند مي‌كنند. در اين راه، وي با نظريه‌هایي روبه‌رو می‌شود كه حقیقت از پيش موجود را فرض مي‌گيرند. چيزها در نظريه فوكو، در درون گفتمان و طي فرايندهايي خاص شكل مي‌گيرند.
فوكو همچنين، به فرايندهاي توليد گفتمان اشاره مي‌كند. در طي اين فرايند ها برخي گفتمان‌ها، ممنوع يا سركوب و برخي ديگر پذيرفته مي‌شوند. گفتمان‌ها در اين فرايند، به مستدل و نامستدل و درست و غلط تقسيم مي شوند و طي فرايندي كه «اراده معطوف به حقيقت» ناميده مي‌شود، گفتمان‌هاي درست بر غلط ترجيح داده مي‌شوند. هدف فوكو در اينجا كشف قواعدي است كه در تعيين گزاره‌ها به عنوان درست و غلط نقش دارند. (حسيني، 1383: 186)
فوكو در آثار متأخر خود، به تبارشناسي روي مي‌آورد. در این آثار وي اغلب، به رابطه قدرت، دانش و حقيقت مي‌پردازد. در حقیقت، تبارشناسي، درگرو مركزيت قدرت و سلطه در شكل‌گيري گفتمان‌ها، هويت‌ها و نهادهاست و مي‌كوشد ویژگی قدرت محور گفتمان‌هاي حاكم را گسترش دهد. به نظر فوكو، قدرت را نبايد به نهادهاي سياسي محدود كرد، بلکه قدرت در تمام جامعه جاري است و نقشي مولد ايفا مي‌كند. (دريفوس، 1376: 392)
فوكو در تبارشناسي، پيدايش علوم اجتماعي و گسترش آنها را با قدرت پيوند مي‌زند. به نظر وی، دانش با روابط قدرت درآميخته و همپاي پيشرفت، در اعمال قدرت پيش مي‌رود. به عبارت ديگر هر جا قدرت اعمال شود، دانش نيز توليد مي‌شود.
با توجه به این دیدگاه، علوم انساني در درون شبكه روابط قدرت شكل گرفته‌ و در مقابل، خود به پيشبرد تكنولوژي‌هاي قدرت کمک کرده است. بنابراين، فوكو مي‌كوشد روابط متقابل قدرت و دانش را بررسي كند و ویژگی قدرت محور دانش اجتماعي مدرن و نظام‌هاي حقيقت را آشکار سازد.
از ديگر كساني که در گسترش نظريه گفتمان تأثير بسزايي داشتند، مي‌توان به «لاكلا» و «موف» اشاره کرد. اين دو، نظريه خود را با استفاده از سنت ماركسيستي به ویژه انديشه‌هاي گرامشي و ساختارگرايي «آلتوسر» و پساساختارگرايي «دريدا» و «فوكو»، نخستین‌بار در كتاب «هژموني و استراتژي سوسياليستي» عنوان کردند. موضوع اين كتاب، تحليلي جديد از جامعه سرمايه‌داري صنعتي معاصر و معرفی راهبردي مناسب براي چپ بحران زده اروپاست.
لاكلا و موف، مفهوم گفتمان خود را از فوكو وام گرفتند. گفتمان در دیدگاه آنان، نظام معنايى بزرگ‌تر از زبان است و هر گفتمان، بخش‏هايى از حوزه اجتماع را در سيطره خود گرفته و با در اختيار گرفتن ذهن سوژه‏ها، به گفتمانها و رفتارهاى فردى و اجتماعى آنها شكل مى‏دهد. لاكلا و موف، همچنين از مفهوم قدرت فوكو در نظريه گفتمان خود استفاده كردند و به اين ترتيب به گفتمان، نيرويى پيش راننده بخشيدند. البته به نظر مى‏رسد آنها به جاى «حكم» فوكو، از «نشانه» سوسور براى توضيح ساختار گفتمان استفاده كردند. بنابراين، گفتمان از نظر لاكلا و موف، نه مجموعه‏اى از احكام، بلكه مجموعه‏اى از نشانه‏هاست . (نک: سلطاني، 1383)
ارنست لاکلائو و شانتال مانه معتقدند برای تعریف گفتمان ها باید به چهار مفهوم اصلی توجه کنیم :1- مفصل بندی ( آرتیکولیشن ) 2- سیادت ( هژمونی ) 3- تضاد ( آنتاگونیزم ) 4- نیرو و قدرت حاکم
از دیدگاه آنان قدرت، تمام فرايندها و نيروهاي سازنده و معنادار کننده جهان اجتماعي را در بر مي‌گيرد. آنها در بحث از قدرت، به نظريه‌هاي فوكو در تبارشناسي نزديك مي‌شوند. حذف قدرت، به پراكندگي و تجزيه جامعه مي‌انجامد. از این رو، نمي‌توان جامعه‌اي فارغ از روابط قدرت تصور كرد و به همين دليل، مفاهيمي چون رهايي امكان‌پذير نيستند.
به نظر لاكلا و موف، شيوه اندیشیدن، بناي جامعه و عمل اجتماعي، نتیجه مفصل‌بندي‌هاي سياسي است. نظام روابط اجتماعي به عنوان مجموعه‌هايي مفصل‌بندي شده از گفتمان‌ها، همواره ساخته‌هايي سياسي هستند؛ به اين معنا كه بر إعمال قدرت و خصومت و طرد غير استوار هستند. بنابراين، گفتمان‌هايي كه جامعه را مي‌سازند و به فهم ما از جهان نظم مي‌بخشند، سازه‌هايي سياسي هستند. لاكلا و موف، «سياست» را از «امر سياسي» تفكيك مي‌كنند. از اين دیدگاه، سياست، مفهومي ثانوي و مشتق از امر سياسي به شمار می‌رود. امر سياسي، به وجود دائمي منازعه و خصومت در جامعه اشاره دارد. امر سياسي، عرصه منازعه میان گفتمان‌ها براي تثبيت شدن و غلبه بر دیگران است و زماني كه گفتماني مسلط شد و جايگزين‌ها و رقباي خود را طرد كرد، جامعه عينيت يافته، شكل مي‌گيرد. عينت، يك گفتمان تثبيت شده و جامعه شكل گرفته است.
به عقیده لاكلا، هرگز نمي‌توان جامعه‌اي را تصور كرد كه سياست، در آن به طور کامل محو شده و عينيت گفتماني، تمام نزاع‌ها را پايان داده باشد. چنين جامعه‌اي، جهان بسته‌اي خواهد بود كه پي در پي، خود را باز توليد مي‌كند و آرمان‌شهري است كه هرگز تحقق نمي‌يابد. بنابراين، رؤياي ايجاد جامعه‌ای بدون نزاع و تعارض، در اين دنيا تحقق نخواهد يافت. از ديگر سو، همه چيز نمي‌تواند سياسي باشد. اگر همه چيز سياسي شود، جامعه‌اي وجود نخواهد داشت. از این رو، همواره تمايزي هرچند مبهم، میان امر سياسي و امر اجتماعي لازم است تا جامعه شكل بگيرد، مرزهاي اجتماع و سياست، همواره مبهم است و اين تيرگي و ابهام، ذات روابط اجتماعي است. بنابراين، جامعه آرام و منظم و هارمونيك، به نظر لاكلا امكان‌پذير نيست؛ زیرا امكان حذف روابط قدرت و حذف خصومت وجود ندارد. با این حال، ميزاني از عينيت، ضروري است؛ زيرا انسان در زندگی به نظم نیازمند است.
زبان‌شناسي انتقادي در دهه 80 و 90 رشد قابل ملاحظه‌اي پيدا كرد و به «تحليل گفتمان انتقادي» معروف شد. ون دايك، وداك، و فركلاف بنيان‌گذاران سه رويكرد عمده در تحليل گفتمان انتقادي هستند. بدين‌سان، سير تحوّل تحليل گفتمان در زبان‌شناسي را مي‌توان در قالب «تحليل گفتمان ساختگرا»، «تحليل گفتمان نقشگرا» و «تحليل گفتمان انتقادي» خلاصه كرد. اگرچه در «تحليل گفتمان انتقادي»، مفهوم گفتمان بسيار بزرگ‌تر از دو رويكرد ديگر است، ولي وجه مشترك همه آنها اين است كه در آنها «زبان» بزرگ‌تر از «گفتمان» است.
نوع ديگري از نگرش به نام «گفتمان در حوزه فلسفه سياسي» توسط ميشل فوكو در دهه 60 پايه‌گذاري شد كه بسيار متفاوت از نگرش‌هاي رايج به گفتمان در زبان‌شناسي است. بر اساس اين نگرش، گفتمان نه تنها بزرگ‌تر از زبان است، بلكه كل حوزه اجتماع را دربر مي‌گيرد و نظام‌هاي حقيقت را بر فاعل‌هاي اجتماعي (سوژه‌ها) تحميل مي‌كند. مفهوم كليدي در نظريه گفتمان فوكو، «حكم» است. هر حكم اگرچه شبيه گزاره و در قالب زبان قابل بيان است، ولي از جنس زبان نيست. مجموعه چند حكم يك صورت‌بندي گفتماني را شكل مي‌دهد. فوكو گفتمان را اين‌گونه تعريف مي‌كند: ما مجموعه‌اي از احكام را، تا زماني كه متعلّق به صورت‌بندي گفتماني مشتركي باشد، «گفتمان» مي‌ناميم. گفتمان متشكل از تعداد محدودي از احكام است كه مي‌توان براي آنها مجموعه‌اي از شرايط وجودي تعريف كرد. براي مثال، صورت‌بندي گفتماني انقلاب اسلامي را مي‌توان متشكّل از احكامي مانند «اسلام همه‌اش سياسي است»، «حكومت، فلسفه عملي فقه است»، «سياست ما عين ديانت ماست» و مانند آن دانست.
نظريه گفتمان ارنستو لاكلا و شنتال موف در كتاب هژموني و راهبرد سوسياليستي
1 به سوي سياست راديكال ـ دموكراسي شكل گرفته است. در واقع، اين نظريه بسط نظريه گفتمان فوكو در حوزه فلسفه سياسي ـ اجتماعي است. اگرچه نقطه آغاز كار لاكلا و موف مفهوم «گفتمان» فوكو بود، ولي آنها با به كارگيري نظريات م سوسور، دريدا، بارت، لاكان، گرامشي و آلتوسر، نظريه بسيار كارآمدي را شكل دادند كه انسجام و قابليت تبيين فوق‌العاده‌اي دارد. با اين حال، نظريه لاكلا و موفه فاقد ابزارهاي تحليل معنايي است. اما «تحليل گفتمان نقشگرا» و «تحليل گفتمان انتقادي» را مي‌توان از ابزارهاي كارآمد تحليل متن تلقّي كرد.
نظريه «گفتمان» اگرچه به تازگي مطرح شده، با اين حال، چندين نقد را متوجه خود ساخته است. نقدهاي نظريه «گفتمان» را مي‌توان به دو گروه تقسيم كرد:
گروه اول انتقادات وارد بر مفروضات فلسفي نظريه مزبور است؛ و گروه دوم به مفاهيم و استدلال‌هاي اساسي، كه براي تحليل فرايندهاي سياسي و اجتماعي بسط يافته، اختصاص دارد.
در رابطه با مفروضات فلسفي نظريه «گفتمان» دو ادعاي عمده مطرح شده است:
نخست ادعا شده است كه اين رويكرد ايده‌آليستي (آرمان‌گرايانه) است؛ و دوم آنكه اين رويكرد گونه‌اي از نسبيت‌گرايي است.
ايراد اساسي نظريه‌هاي گفتمان اين است كه به خاطر عدم قابليت تحليل پديده‌هاي فراگفتماني آنها را فاقد معناي مستقل تلقّي مي‌كنند. اشكال ديگر آن است كه به خاطر كيفي بودن، تفسير متن را به محقق واگذار مي‌كنند و تحليل را به نسبي بودن دچار مي‌سازند.
با وجود اين، نقدهاي اساسي ديگري نيز بر نظريه «گفتمان» وارد شده است. بر پايه اين نقدها، نظريه «گفتمان» با سه پيام اساسي همراه خواهد بود:
1. از هم‌پاشيدگي و بي‌ثباتي كامل روابط و ساختارهاي اجتماعي؛
2. كنارگذاري مفهوم «ايدئولوژي» و دستاويز انتقادي‌اش؛
3. ناتواني (يا بي‌ميلي) براي تحليل نهادهاي سياسي و اجتماعي.  
2-ارائه تحليل بر اساس نظريه گفتمان
 
مفصل‌بندي: گفتمان‌ها در درون خود عناصر و رفتارهايي از تمام بخش‌هاي جامعه دارند. مفصل‌بندي به كار گردآوري اجزاي گوناگون و تركيب آنها در يك هويّت جديد اشاره دارد. نظام‌هاي اجتماعي مطابق قواعد گفتمان شكل گرفته‌اند و از اين‌رو، با بررسي و تحليل رفتارهاي سياسي هر يك از هويّت‌هاي گفتماني، مي‌توان به تثبيت گفتمان و در نهايت، پيش‌بيني رفتارهاي سياسي دست يافت.
 
دالّ مركزي: همه نشانه‌هاي مفصل‌بندي شده در يك گفتمان از ارزش برابر برخوردار نيست و به انواع گوناگوني تقسيم مي‌شوند. مهم‌ترين اين نشانه‌ها «دالّ مركزي» است. دالّ مركزي نشانه ممتازي است كه نشانه‌هاي ديگر حول آن انسجام مي‌يابد. اين دال، دال‌هاي ديگر را حمايت مي‌كند و آنها را در قلمرو جاذبه معنايي خود نگه مي‌دارد. براي مثال، شايد بتوان دال «ولايت (مطلقه فقيه) » را دالّ مركزي گفتمان اصولگرا به حساب آورد؛ زيرا كل نظام معنايي اين گفتمان بر مفهوم اين دال استوار است.
 
هژموني: «هژموني» يك گفتمان مبتني بر انسجام معنايي دال‌هاي ديگر حول دالّ مركزي است. در صورتي كه يك گفتمان موفق شود با اتّكا بر دال مركزي خود، مدلول‌هاي مدّنظر خود را به دال‌هاي گفتمانش نزديك كند، يا به عبارت ديگر، نظام معنايي مطلوب خويش را در ذهنيت جمعي اجتماع ـ هرچند به طور موقت ـ تثبيت نمايد و رضايت عمومي را جلب كند، آن گفتمان «هژمونيك» مي‌شود. اما در صورتي كه گفتمان رقيب بتواند به كمك سازوكارهاي مختلف، اين نظام معنايي را شالوده‌شكني كند و ساختارهاي معنايي شكل گرفته در ذهنيت جمعي مردم را درهم بريزد، آنگاه اين گفتمان هژموني‌اش را از دست مي‌دهد. بنابراين، موفقيت گروه‌هاي سياسي به توانايي‌شان براي توليد معنا بستگي دارد.
در جمهوري اسلامي ايران، هژموني گفتماني و معنايي احزاب همواره دست‌خوش تغييرات مي‌شود و واژه‌ها با عمق مفهومي آن استعمال نمي‌شوند. از اين‌رو، مانور در مورد اين مفاهيم با نوعي عوام‌فريبي همراه است. از نظر لاكلا و موفه، هژموني زماني حاصل مي‌شود كه دال خاصي به مدلولش نزديك شود و بر سر معناي آن نشانه اجماع حاصل شود، در حالي كه در ايران، هيچ‌گونه اجماع مشخصي بر روي مفاهيم به كار گرفته شده، حتي در ميان اعضاي يك حزب به طور دقيق، وجود ندارد. براي مثال، آنچه در دوم خرداد 1376 اتفاق افتاد اين بود كه اجماع مبهمي بر سر نشانه «اصلاحات» حاصل شد و در واقع، دال «اصلاحات» به مدلولش ـ هرچند به طور موقّت ـ چسبيد و با ايجاد انسداد، به ظاهر نوعي هژموني حاصل شد. اما با آشكار شدن خواست و انگيزه مدافعان اصلاحات سكولار، به تدريج اين هژموني صولت خود را از دست داد.
روي ديگر هژموني، «ساختارشكني» است كه در نتيجه آن، دال از مدلول جدا شده، هژموني از بين مي‌رود. آنچه در اسفند 1382 براي دالّ اصلاحات روي داد، ظاهراً نشانه ساختارشكني اين دالّ بود، اما اين ساختارشكني خود در ذيل مفهوم «اصلاحات» صورت پذيرفت. بدين‌سان، با اينكه توليد معنا ابزاري مهم براي ثبات روابط قدرت به شمار مي‌آيد، اما اين معاني از گنجايش بيش از حد از يك‌سو، و تنگ و باريك از سوي ديگر، برخوردارند. براي مثال، شعار «ايران براي همه ايرانيان» در حالي كه مخالفان و معارضان نظام را هم شامل مي‌شود، در عين حال، وفاداران واقعي انقلاب را از صحنه خارج مي‌كند. از طريق توليد معنا، روابط قدرتْ طبيعي و همسو با عقل سليم جلوه داده مي‌شود تا از نظرها پنهان بماند و قابل مؤاخذه نباشد.
 
سوژه يا فرديت و عامليت: اين مفهوم از مفاهيم كليدي نظريه «گفتمان» است. «سوژه» همواره در ميان گفتمان‌هاي مختلف در پي يافتن خويش است. سوژه خود را به واسطه يك چيز خارجي مي‌شناسد و اين چيز در نظريه «گفتمان» همان «موقعيت‌هاي سوژه» است كه گفتمان‌ها آن را فراهم مي‌آورند. دغدغه اصلي نظريه گفتماني آن است كه چگونه مردم در جوامع، خود را مي‌فهمند و عمل مي‌كنند. به نظر آلتوسر، اين امر توسط رفتارهاي ايدئولوژيك ساخته مي‌شود. اما نظريه «گفتمان» بر آن است كه سوژه‌ها در شرايطي خاص (واگرايي گفتمان‌ها) مي‌توانند از طريق مفصل‌بندي و تعيين هويّت با گفتمان‌هاي فرعي، هويّت‌ها و معاني اجتماعي خود را بازسازي نمايند. تشخيص موقعيت سوژه در جمهوري اسلامي ايران، به مراتب دشوارتر از ديگر كشورهاست. مسائل سياسي ايران چنان سيّال است كه ممكن است آرمان‌گرايان امروز فردا واقعگرا شوند و بالعكس، يا كساني كه در مورد يك دسته از مسائل آرمانگرا محسوب مي‌شوند درباره دسته ديگري از مسائل واقعگرا باشند. در بين احزاب سياسي نيز اين امر قابل مشاهده است. احزاب چپ مدافع خط امام هنگام انتخابات، با عناصر سكولار ائتلاف مي‌كنند و در موقعيت شكست، از اين گروه‌ها فاصله گرفته، آنها را مسبّب شكست خود معرفي مي‌نمايند. احزاب راست نيز يك بار با تكنوكرات‌ها مي‌پيوندند و بار ديگر دست به ايجاد شوراي هماهنگي نيروهاي اصولگرا مي‌زنند.
 
غيريت يا ضديت: در جمهوري اسلامي ايران، بسياري از تفاوت‌هاي گفتماني ريشه در تمايزات ايدئولوژيك دارند، در حالي كه تحليل گفتماني تمايزات ميان گروه‌ها را به سطح تنزّل مي‌دهد. به عبارت ديگر، ما با نوعي نهان‌كاري و عدم شفّافيت در غيريت‌ها مواجهيم، به گونه‌اي كه مرزهاي ميان خودي و غيرخودي دقيقاً آشكار نيست و اين بدان روست كه تمايزات ايدئولوژيك در تحليل‌هاي گفتماني مورد توجه قرار نمي‌گيرد.
 
3-تمايز گفتمان از ايدئولوژي
برخي همچون ون دايك «گفتمان» را به مثابه يك ايدئولوژي تصوّر مي‌كنند و برخي ديگر ايدئولوژي را متمايز از گفتمان تلقّي مي‌نمايند. اينك به تمايزهاي اساسي «گفتمان» از «ايدئولوژي» مي‌پردازيم:
1. گفتمان از چارچوب‌هاي نظري مستحكم برخوردار نيست، بخلاف ايدئولوژي؛
2. گفتمان موقّتي است و از دوام و پايداري برخوردار نيست، و حال آنكه ايدئولوژي از استواري و ثبات بهره‌مند است.
3. گفتمان در درون خود، ممكن است از انسجام منطقي برخوردار نباشد، بخلاف ايدئولوژي؛
4. گفتمان در سطح اتفاق مي‌افتد، بر خلاف ايدئولوژي.
تحليل گفتماني ناچار از طرح چنددستگي فرهنگي يا سياسي و يا امنيتي است و نگاهي گسستي به عناصر اجتماعي دارد.
تعریف مفاهیم
گفتمان
واژه «گفتمان» كه سابقه آن در برخي منابع به قرن 14 ميلادي مي‌رسد، از واژه فرانسوي «discours» و لاتين «discourse-us»، به معناي گفت‌وگو، محاوره و گفتمان و از واژه «discourrer /discoursum»؛ به معناي طفره رفتن، از سر باز كردن و تعلل ورزيدن گرفته شده است. (مك دانل، 1380: 10)
گفتمان، در حیطه غيرتخصصی خود، به معنای صحبت، مكالمه يا گفت‌وگو و دربردارنده نوعي هدف آموزشي است. از این رو، خطابه، موعظه، سمينار، سخنراني و مانند آن را مي‌توان نوعي گفتمان به شمار آورد. (همان)
براي نخستین‌بار در سال 1952 ميلادي، «زليک هريس»، زبان شناس ساختارگراي آمريکايي، واژه گفتمان را به‌عنوان یک اصطلاح در مقاله‌اي با عنوان «تحليل گفتمان» در نشريه زبان به کار برد. (Harris. 1952: 1-30) هريس، در بررسي‌هاي زبان‌شناسي خود، توجه خود را به بررسي واحدهاي بزرگ‌تر معطوف کرد و آن را تحليل گفتمان ناميد. در اين رويکرد از تحليل گفتمان که بعدها به تحليل گفتمان ساختارگرا معروف شد، گفتمان به مثابه زبان، بزرگ‌تر از جمله تعريف مي‌شد.
در دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي، کارکردگرايان، مفهوم «بافت» را نيز وارد تحليل گفتمان کردند و زبان را هنگامي که به کارگرفته مي‌شد، گفتمان ناميدند. بافت در تحليل گفتمان کارکردگرا، شرايط زماني و مکاني محدودي بود که زبان در آن به کار گرفته مي شد.
در اواخر دهه 70 ميلادي «فاولر، هاج، کرس و ترو» با انتشار کتاب «زبان و کنترل» در رفع محدوديت‌هاي رهيافت کارکردگرايانه، به تحليل گفتمان و معرفی رهيافت جديدي به تحليل گفتمان کوشیدند. آنان با وارد کردن مفهوم قدرت و ايدئولوژي در تحليل گفتماني،تحليل گفتمان انتقادي را پايه گذاري کردند و در نهايت، در دهه‌هاي 80 و 90 با اوج‌گيري تحليل گفتمان انتقادي، «ون دايک، وداک و فرکلاف» سه رويکرد عمده در تحليل گفتمان انتقادي را بنيان گذاردند.
با وجود گستردگی مفهوم گفتمان در تحليل گفتمان انتقادي، در اين رهيافت نيز همانند رهيافت‌هاي ساختارگرا و کارکردگرا، زبان بزرگ‌تر از گفتمان است.
روش‏هاى تحليل گفتمانى مانند تحليل گفتمان كاركردگرا و تحليل گفتمان انتقادى، چون از زبان‏شناسى سرچشمه می‌گیرند، ابزارهاى كار آمدى براى تحليل متن دارند. اساس نگرش اين گفتمان‏ها به متن، اغلب، ريشه در ديدگاه‏هاى «مايكل هليدى»، پيشرو زبان‏شناسى كاركرد‏گراى‏ جديد دارد، در مقابل، ديدگاه‏هاى شكل‏گرا در زبان‏شناسى مانند «نوآم چامسكى، هليدى» معتقدند كاركرد زبان بر شكل‏ زبان ارجحيت دارد. هم‌زمان با سيرتحول و تطور در رهيافت‌ها و رويکردهاي تحليل گفتمان در زبان شناسي و با وجود نگرش خاص آنها به مفهوم گفتمان، از جنبه‌اي ديگر نيز به اين مفهوم توجه شد.
ميشل فوکو (1984 ـ 1926)، انديشمند فرانسوي، گفتمان را در معناي جديد، دربرگيرنده نشانه‌هاي زبان‌شناسانه (گفتماني ـ نوشتاري) و نيز غير زبان شناسانه (رفتاري ـ رواني) گرفت که نه تنها زبان، بلکه کل حوزه اجتماعي انسان را نيز در بر مي‌گيرد و افزون بر توليد نظامي از حقيقت، آن را بر سوژه تحميل مي‌کند.
«ارنستو لاكلا» و همسرش «شنتال موف»، با استفاده از نظريه فوکو، نظره گفتماني را به همه امور اجتماعي و سياسي گسترش دادند و با بازخواني نظريه‌های اندیشمندانی چون سوسور، مارکس، گرامشى، آلتوسر دريدا، بارت و لكان، اين نظريه را منسجم‌تر و كارآمدتر ساختند.
از ديدگاه لکلا و موف، گفتمان‌ها تصور ما از حقیقت و جهان را شکل مي‌دهند و فهم امور اجتماعي و سياسي و به طور کلي جهان حقیقت، تنها در درون ساخت‌هاي گفتماني امکان‌پذیر است.
به طور کلي، در اين نگرش به گفتمان، شيوه يا شيوه‌هايي که در آن، نظام‌هاي معاني يا «گفتمان‌ها»، فهم مردم را از خود در جامعه شکل مي‌دهند و بر فعاليت‌هاي آنان تأثير مي‌گذارند؛ بررسي می‌شود.
اين نظريه، بر نقش زبان در بازنمايي و نيز ايجاد حقیقت اجتماعي تأكيد مي‌كند. بنا بر اين نظريه، دسترسي به واقعيت، تنها از طريق زبان ممکن است؛ ولی بازنمايي حقیقت از راه زبان، هرگز بازتاب واقعيت از پيش موجود و عيني نيست، بلكه در اين بازنمايي، زبان در ايجاد واقعيت، نقش ايفا مي‌كند. در حقیقت، جهان محصول گفتمان‌هاست. البته اين نظريه وجود واقعيت را نفي نمي‌كند، ولی معتقد است اشيا و پديده‌ها تنها از طريق گفتمان معنا مي‌يابند.
هويت‌ها و روابط اجتماعي نيز محصول زبان وگفتمان‌ها هستند و تغييير در گفتمان، تغيير در جهان اجتماعي را به همراه خواهد داشت. همچنین، نزاع گفتماني، به تغيير و بازتوليد واقعيت اجتماعي می‌انجامد. اين نظريه، بر تاريخي و اجتماعي بودن هويت و دانش انساني نیز تأكيد مي‌كند.
دموكراسي و مباني فكري آن
تعريف دموكراسي:
دموكراسي واژه ايست برگرفته از واژه هاي يوناني دموس ((demos به معني مردم و كراسيا (cratia) به معني قدرت كه اولين بار در يونان رواج يافت و معني «حكومت به وسيلة مردم» را پيدا كرد.
برخي از پژوهشگران مسايل سياسي، دموكراسي را نه تنها شكلي از حكومت، بلكه شكلي از دولت نيز دانسته اند. برخي ديگر، به عنوان فلسفة اجتماعي به آن نگريسته اند. دايسي دموكراسي را چنين تعريف كرده است: «در دموكراسي بخش بزرگي از كل ملت هيئت حاكم است.» (عالم، 1383: 295). به گفتة آبراهام لينكلن« دموكراسي، حكومت مردم، توسط مردم، براي مردم، توسط همه، براي همه است.» (عالم، 1383: 295).
بر اين اساس، دموكراسي هم شكلي از حكومت است وهم فلسفة زندگي باهم. حكومتي است كه در آن مردم يا اكثريت آنها دارندة قدرت نهايي تصميم گيري دربارة مسائل مهم سياست عمومي اند. چنين حكومتي هدفي در خود نيست، بلكه وسيله اي است براي دست يافتن به هدف هاي بسيار مهم تر. به ديگر سخن، دموكراسي رژيمي سياسي و فلسفه اي اجتماعي است كه بيش از هر رژيم يا فلسفه، گوناگوني عقايد را مي پذيرد و در آن دست به دست شدن قدرت سياسي از راه هاي مسالمت آميز صورت مي گيرد و هدف آن تأمين حداقل رفاه براي همگان است.
مباني فكري و اصول دموكراسي
دموكراسي اي كه در غرب رشد كرد و به وجود آمد علاوه بر اينكه شكلي از حكومت است، بر اصول و فلسفة خاصي مبتني است. عبدالرحمن عالم در كتاب بنيادهاي علم سياست، دربارة مباني فكري دموكراسي به اين موارد اشاره مي كند:
«از لحاظ فلسفة اجتماعي، دموكراسي داراي سه جنبه است: اجتماعي، اقتصادي و سياسي و تا زماني كه اين هر سه جنبه در جامعه وجود نداشته باشد، دموكراسي كامل نخواهد بود. منظور از جنبة اجتماعي دموكراسي آن است كه تبعيضات بر اساس طبقه، كاست، كيش و آيين، رنگ پوست و جنسيت نبايد وجود داشته باشد. از اين نظر گفته مي شود همة مردان و زنان، توانگر و تهي دست، صرف نظر از هرگونه پيشداوريهاي طبقاتي، از حيث اجتماعي برابرند و بايد با آنها برابر رفتار شود. از جنبة اقتصادي، دموكراسي چنين معني مي دهد كه بايد توزيع منتناسب ثروت در جامعه وجود داشته باشد و تفاوت هاي خيلي زياد بر اساس ثروت از بين برود. دموكراسي اقتصادي حق كار، فراغت، دستمزد عادلانه و حق نامحدود بهره مندي از زندگي را به رسميت مي شناسد. جنبة سياسي دموكراسي دلالت مي كند بر وجود حقوق سياسي، يعني حق دادن رأي، حق اعتراض به انتخابات و حق رسيدن به مقامات عمومي. براي اعمال مؤثر اين حقوق، فرد بايد آزادي بيان، آزادي مطبوعات و اجتماعات، و همة ديگر آزاديهاي سياسي و مدني بهره مند باشد.» (عالم، 1383: 299)
حسين بشيريه در كتاب آموزش دانش سياسي دربارة مباني فكري دموكراسي اين موارد را بيان كرده است: ليبراليسم، پراگماتيسم، نسبي گرايي، اصالت رضايت و قبول عامه، اصالت برابري (برابري مدني)، خود مختاري فرد،قانون و قانونگرايي، شهروندي، حاكميت مردم و حقوق بشر. آنچه در ذيل مي آيد خلاصه اي است از آنچه كه دكتر بشيريه دبارة اين موارد توضيح داده است.
ليبراليسم
ايدئولوژي ليبراليسم به مفهوم آزادي شهروندان در ساية حكومت محدود به قانون، اساس دموكراسي به شمار مي رود. هدف اصلي ايدئولوژي ليبراليسم از آغاز پيدايش خود، مبارزه با قدرت مطلق و خودكامه بود. ليبراليسم نخست بر ضد حكومت مطلقة كليسا در غرب و سپس در مقابل حكومت شاهان مطلقه قد برافراشت. به جاي قدرت مطلقه، قدرت محدود و مشروط و به جاي قدرت خودكامه و خودسر، قدرت قانوني، آرمان اصلي ليبراليسم بوده است. از اين رو قانونگرايي، تفكيك قوا، حقوق بشر و حكومت مبتني بر نمايندگي از اصول ليبراليسم محسوب مي شوند.
پراگماتيسم
پراگماتيسم، مبناي فلسفي دموكراسي به شمار مي رود؛ در حالي كه چنان كه ديديم، ليبراليسم فلسفة سياسي دموكراسي محسوب مي شود. پراگماتيسم جنبشي فلسفي است كه اعتقاد دارد معنا و حقيقت امور و انديشه ها را بايد در فوائد و نتائج آن ها يافت. پس نه مي توان و نبايد به دنبال حقيقت غايي و نهائي گشت. فايدة عملي نظريه ها و انديشه ها مهم ترين ملاك حقيقت آنهاست. اهميت پراگماتيسم در دموكراسي در اين است كه مردم را از پايبندي به افكار و سنن مستقر به عنوان مخزن حقايق رها سازد و وقوع هر تغيير و ابداعي را كه به حال زندگي انسان سودمند باشد، توجيه كند.
نسبي گرايي
نسبي گرايي مكتبي است كه ارزش ها را نسبي و ذهني مي داند و به هيچ ارزش مطلق و عيني و عامي كه به حكم عقل و علم قابل اثبات باشد باور ندارد. به نظر نسبي گرايان همة ارزش ها و شيوه هاي زندگي در محضر عقل بي بنيادند و از اين رو همه به يك ميزان حق زندگي دارند. گرچه نمي توان گفت كه دموكراسي بر نسبي گرايي استوار است، اما خود نظامي است كه بيشترين امكان را براي تحقق نسبيت در ارزشها ايجاد مي كند و نزديكترين نظام سياسي به اصول نسبي گرايي است.
اصالت رضايت و قبول عامه
يكي ديگر از مفاهيم اساسي در فلسفة سياسي دموكراسي، مفهوم رضايت شهروندان در تبعيت از حكومت است. از اين ديدگاه مشروعيت دموكراسي مبتني بر عملكرد حكومت بر وفق خواست و رضايت شهروندان است. دموكراسي بدون رضايت عمومي ممكن نيست و مشروعيت ناشي از چنين رضايتي، اساس دموكراسي را تشكيل مي دهد.
اصالت برابري (برابري مدني)
اصالت برابري به اين معني كه همة انسان ها ارزش يكساني دارند و بايد با همه به شيوه اي برابر رفتار كرد، از اصول اساسي دموكراسي است. بنابراين دموكراسي با نابرابري هاي حقوقي و سياسي سازش ندارد. اصالت برابري در معناي بنيادي خود بدين معني است كه همة انسان ها به حكم انسانيت خود برابرند و بر يكديگر برتري ندارند. از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند، هر چند تأمين برابري از لحاظ اجتماعي و اقتصادي، به رغم مطلوبيت آن، ممكن نباشد.
برابري از لحاظ اقتصادي و اجتماعي جزء مباني دموكراسي نيست، بلكه در كمال و بلوغ دموكراسي قابل انتظار است. به عبارت ديگر برابري اصلي در دموكراسي ها، برابري در فرصت هاست، نه لزوماً در دستاوردها.
خودمختاري فرد
خودمختاري فرد فرد برداشت خاصي از آزادي است كه به نظر برخي هوادارن دموكراسي تنها در اين نوع حكومت ممكن است. انسان خودمختار كسي است كه تصميمات مربوط به زندگي خود را خودش مي گيرد و اجرا مي كند.
قانون و قانون گرايي
قانون اساسي به عنوان مجموعه اي از اصول و قواعد بنيادي و كلي، چارچوبي براي سازمان دادن به روابط قدرت در حكومت است. قانون اساسي لازمة حكومت محدود و مشروط است و چنين حكومتي نيز لازمة دموكراسي است.
حكومت اكثريت مشروعيت تصميم گيري ها را صرفاً در منبع يا شكل آن مي جويد؛ به عبارت ديگر عدد ملاك مشروعيت است. از اين رو هر تصميمي كه اكثريت بگيرد، چه عادلانه يا ناعادلانه، چه فانوني يا غيرقانوني، ملاك خواهد بود و به محتواي تصميم گيري ها توجهي نمي شود. اما نمي توان دموكراسي را صرفاً به خواست و هوا و هوس موقت اكثريت كاهش داد. از اين رو قانون و قانون گرايي پشتوانة دموكراسي است.
شهروندي
شأن شهروندي و حقوق و تكاليف مربوط بدان از مفاهيم اساسي زندگي دموكراتيك به شمار مي رود. شأن شهروندي به مفهوم برخورداري از حقوق عمده اي چون آزادي بيان، برابري در نزد قانون، حق اجتماع و غيره بدون توجه به وضع طبقاتي، جنسي، نژادي و غيره.
حاكميت مردم
حاكميت مردم يكي از اصول اساسي دموكراسي است. مفهوم اصلي حاكميت مردم اين است كه حكومت ها قدرت واقتدار خود را از منبع ديگري جز خواست واجماع و رضايت عامة مردم، به دست



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید