فصل اول
(الف ) مقدمه
« به نام آنكه هر چه هست و نيست همه در گه قدرت اوست »
دلم مي خواست دنيا رنگ ديگر بود ، خدا با بنده هايش مهربانتر بود ، وز آن بيچاره مردم ياد مي فرمود ، دلم مي خواست خدا از بارگاه خويش ، زنجير گران مي آويخت ، تا بيچاره گان خداي را در پاي آن ديوار ، به درد خويش آگاه مي ساختند ، مگو اين آرزو خام است ، مگو روح بشر همواره سرگردان وناكام است اگر اين آسمان درهم نمي ريزد ، و گر اين كهكشان از هم نمي پاشد ، بيا تا ما :
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم زشادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم «باباطاهر »
علاقه وافر به كودكان توجه به دنياي زيبا و شگرف آنان ، اهميت به خواسته ها و آرزوها و هدف هايشان و همچنين موانع و مشكلاتي كه سد راه اين خواسته ها بوده و باعث مي گردد برخي از اين فرشته هاي مهربان خشم آلود وعصيانگر و برخي غمناك ، گوشه گير و در خود فرو رفته باشند ، افزون بر آن ، عدم آگاهي والدين و مربيان درباره علل اين تغييرات رفتاري در كودكان و چگونگي مقابله و برخورد با آنان براي بر طرف نمودن و كاهش اينچنين رفتارهايي ، همه و همه ، محقق را بر آن داشت تا به تحقيق د رزمينه « بررسي تأثير ناكامي در ميزان پر خاشگري بين دانش آموزان دختر و پسر ( مقطع ابتدايي ) بپردازد . تا شايد به اين طريق بتوان گام كوچكي درجهت شناخت برخي از عوامل بر انگيزنده رفتارهاي پرخاشگرانه و ارائه راه حل ها و توصيه هايي د راين رابطه به والدين و مربيان ، بر داشت و راه را براي تحقيقات وسيع تر در آينده هموار نمود ».
مسلم است كه انجام اين تحقيقات راهنمايي انديشمندان و صاحبنظران و محققين گرامي را مي طلبد كه با بيان نقطه نظرهاي عالمانه خود ، كاستي ها را جبران نموده و معايب را برطرف نمايند . اميد است محقق را در پيمودن ره بي انتهاي علم راهبر باشيد . « انشاءالله»
با تشكر فراوان
(ب)طرح مسئله
موضوع اين تحقيق :
« بررسي تأثير ناكامي در ميزان پرخاشگري بين دانش آموزان دختر و پسر مقطع ابتدايي شهرستان قروه »
بنابر اين با طرح سؤالات زير مسئله اين تحقيق را مطرح مي سازيم :
آيا ناكامي در پرخاشگري تأثير دارد ؟
آيا تأثير ناكامي در پرخاشگري دختران و پسران دانش آموز يكسان است ؟
دختران دانش آموز در برابر عوامل ناكام كننده چه نوع واكنش پرخاشگرانه نشان مي دهند ؟
پسران دانش آموز در برابر عوامل ناكام كننده چه نوع واكنش پرخاشگرانه نشان مي دهند ؟
آيا عكس العمل هاي پرخاشگرانه دختران دانش آموز ، در برابر عوامل ناكام كننده براي دفاع از خود ، تسلط و بقاي مانع ويا بقاي نياز است ؟
آيا عكس العمل هاي پرخاشگرانه پسران دانش آ”موز در برابر عوامل ناكام كننده براي دفاع از خود ، تسلط و بقاي مانع ويا بقاي نياز است ؟
(پ) هدف تحقيق
هدف اين تحقيق داراي دو جنبه بنيادي و كاربردي مي باشد ، بنابراين با توجه به اين هدف دو جنبه ، اهداف تحقيق مطرح مي شود :
1-) جنبه بنيادي : بررسي ديدگاه روانكاري و بخصوص نظريه زيگموند فرويد در مورد ناكامي بعنوان عامل برانگيزنده پرخاشگري است .
« ناكام ماندن تلاشهاي فرد براي دستيابي به هدف موجب پيدايش سائق پرخاشگري شده و اين نيز به نوبه خود رفتاري را براي صدمه زدن به فرد به شي موجد ناكامي بر مي انگيزد و بروز پرخاشگري باعث كاهش اين سائق شده و در پاسخ به ناكامي پرخاشگري يك پاسخ غالب است .» (هليگارد ، اتكينسون 1985).
2) جنبه كاربردي : بررسي پرخاشگري دانش آموزان دختر و پسر مقطع ابتدايي و ناكامي بعنوان علتي براي آن كه بدين منظور ، آزمون مصّور ناكامي روزتر وايگ در كودكان مقطع ابتدايي بكار مي رود .
ارائه راهبردها وتوصيه هايي به اولياء دانش آموزان در زمينه برخي از علل رفتارهاي پرخاشگرانه دانش آ”موزان و چگونگي مقابله و برخورد با آنها به منظور اصلاح رفتار آنان در جهت تخفيف رفتارهاي پرخاشگرانه .
(ت ) فرضيه تحقيق
با توجه به اينكه : ناكامي به عنوان يكي از عوامل بر انگيزنده پرخاشگري ، موجب عكس العملهاي پرخاشگرانه متفاوت در بين دختران و پسران دانش آموز مقطع ابتدايي مي شود . چند فرضيه به ترتيب زير مورد بررسي قرار مي گيرد :
عوامل ناكام كننده در دختران دانش آ‎موز مقطع ابتدايي ، باعث بروز عكس العملهاي پرخاشگرانه دروني مي شود .
عكس العمل هاي پرخاشگرانه دختران دانش آموز مقطع ابتدايي در جهت تسلط و بقاي مانع است .
عوامل ناكام كننده در پسران دانش آموز مقطع ابتدايي ، باعث بروز عكس العمل هاي پرخاشگرانه بيروني مي شود .
عكس العمل هاي پرخاشگرانه در پسران دانش آموز مقطع ابتدايي ، در جهت دفاع از خود مي باشد .
(ج) تعريف عملياتي متغيرها و اصطلاحات :
ناكامي : حالتي است كه موجود زنده – جاندار درمواقع برخورد با موانع كم و بيش عبور ناپذير دارا مي باشد موانعي كه دروني و بيروني هستند و سّد راه ارضاي نيازها مي شوند « لاگاش »
هنگامي كه راه دستيابي به يك هدف خواستني بسته مي شود يا دستيابي به آ‎ن به تأخير مي افتد ناكامي روي مي دهد ، سدهاي گوناگوني چه دروني و بروني بر سر راه كوشش هاي فرد براي دستيابي به هدف قرار مي گيرد ، در محيط فيزيكي سدهايي وجود دارد مانند راهبندان خيابانها ، صفهاي طولاني براي خريد از فروشگاهها ، خشكساليهاي كه محصولات كشاورزي را از بين مي برد و سرو صدا كه راه بر تمركز فكر را مي بندد ، سدهاي محيط اجتماعي به صورت محدوديتهاي است كه مردم به آدمي تحميل مي كنند ، از امر ونهي پدر و مادر گرفته تامسائل گسترده تر تبعيض نژادي يا جنسيتي ، همه در زمره همين محدوديت هاست .
گاه چيزي كه مانع دستيابي آدمي به هدف و خشنود شدن وي مي شود از كم و كاستيهاي خودش سرچشمه مي گيرد ، معلوميت هاي جسماني ، نداشتن برخي از توانائيها و يا خويشتن داري ناكامي نيز ممكن است آدمي را از رسيدن به هدف باز دارند واگر كسي هدفهايي براي خود انتخاب كند كه فراتر از تواناييهاي او باشد ، متحملاً دچار ناكامي خواهد شد .
به طور كلي ناكامي چيزي است بيشتر از يك محدوديت و يا باز داشتن ساده از كاري كه مورد درخواست است . د ركودك ناكامي عكس العملي است به امتناع محيط از آنچه كه از او خواسته است و به آن ارزشي شخصي وواقعي داده است و در بزرگسال عكس العمل فرد است در مقابل حقي كه براي خود قائل است و از آن محروم شده است ، توضيحات فوق روشن مي سازد كه رابطه معيني ميان مكانيسم دروني ناكامي و آنچه كه در فرد به ويژه كودك در موقعيت هاي شكست زندگي عادي اتفاق مي افتد ،وجود دارد «هسنارد 1975 و لافن 1969»
عوامل ناكام كننده مي تواند غايب يا حاضر باشد ،عوامل حاضر مي تواند فعال يا غير فعال باشد و در هر يك از دو حال يا دروني است يا بيروني است .
مفهوم ناكامي در نظريه و ازمون روز نزوايگ با سه مفهوم «فشار رواني » «مانع » و «نياز »در اميخته و مربوط است :
الف ) « فشار رواني » موقعيتي است كه مانع بر آورده شدن نياز فرد است ، دو نوع فشار رواني وجود دارد : فعال و غير فعال ، كه هر كدام از اين نوع فشار هاي رواني ، دروني يا بيروني هستند .
فشار رواني فعال دروني : تعارض هاي است كه در روانكاري بررسي شده و در نتيجه برخورد دو نياز با كشش مساوي حاصل مي شود .
فشار رواني فعال بيروني : عملا مانع دستيابي فرد به هدف مي شود ، مانند پليسي كه راه را بسته باشد .
فشار رواني غير فعال دروني : ناتواني فرد را نشان مي دهد ، آنطور كه در روانشناسي آدلر مطرح است فرد در مقابل مانع احساس كهتري مي كند .
فشار رواني غير فعال بيروني : فرد وسيله براي عبور از مانع را ندارد مانند در بسته و نبودن كيلد براي باز كردن آ‎ن .
ب) نياز: روز نزدايك اصطلاح « نياز» را در مفهوم وسيعي به كار مي برد و آن را به دو دسته تقسيم مي كند :
نيازهاي اورگانيم به دفاع : اين نيازها براي حفظ اورگانيم در ضايعات و بهم خوردن و مشوش شدن ساخت و كنش هاي اورگانيم به كار مي رود .
نيازهايي كه در زندگي روزانه پيش مي آيد : مثل نياز به مورد تائيد قرار گرفتن ، آزاد بودن و ..
ج) مانع : كرامر (1985) مي گويد : مفهوم « مانع » به معني عوامل باز دارنده واقعيت دادن به ناكامي ، به اندازه مفهوم ناكامي اهميت دارد .
مانع هر دو نوع دروني و بيروني است ،
مانع دروني : مثلا اگر كشش حاصل از « نهاد » با « من برتر » د رتعارض قرار گيرد مانع دروني در برابر ارضاء برخي از نيازها بوجود مي آورد .
مانع بيروني : طبيعتا شخصي و فردي است ، زيرا براي آنكه يك محرك بصورت نمودي از مانع جلوه كند بايستي آن محرك بوسيله فرد مشخص ، انتخاب و به عنوان مانع تفسير شود ، بدين ترتيب محرك خارجي بهانه اي است كه اورگانيم پيش گرفته است تا خود را در شرايط ناكامي قرار دهد . فرد به تعبير و تفصير عوامل عيني دنياي خارج مي پردازد و به آن عوامل صفات نا مطبوع نسبت مي دهد ، كيفيت موانع بيروني نسبي است و وابسته به جريانهاي « دروني » فرد است و تابع برونفكنيهاي از دنياي شخصي هر فرد است كه تحت تأثير زندگي اجتماعي حاصل مي شود ، چنان است كه گويي مانع هر چه باشد دروني است .
و با توجه به آنچه در مورد ناكامي ، مانع ، نياز، استرس گفته شد ، مي توان به نتايج زير رسيد :
الف – ناكامي عكس العملي است در برابر امتناعي كه در پذيرفته شدن ارزشها خواه به وسيله عوامل دروني و خواه به وسيله عوامل بيروني ، در فرد بروز مي كند .
ب – مانع ، خواه دروني ، خواه بيروني باشد ، عامل امتناعي است كه فرد به آن ارزش داده است .
ج- نياز همان ارزشي است كه از طرف فرد به عوامل داخلي يا خارجي نسبت داده شده است .
د- استرس نحوه هستي داشتن فرد است در حضور عوامل امتناعي ارزش داده شده و بيروني ويا دروني .
پرخاشگري :
از عوامل انفعالي وجود انسان به هر گونه اي نهفته است كه هنگام بروز در پرده اي از پوشش هاي دفاعي پيچيده شده است و به صورت بخشي از نيروي آمده براي عمل و فعاليت ظاهر مي گردد .
پرخاشگري معمولا به رفتار ي اطلاق مي شود كه قصد از آن صدمه رساندن ( جسماني يا زباني ) به فرد ديگري يا نابود كردن امكانات مادي آ‎نها است . واژه اصلي در اين تعريف قصد است ، يعني اگر شخصي تصادفاً پاي كسي را لگد كند و فوراً عذر خواهي كند ، احتمال نمي رود كه بر چسب رفتار پرخاشگرانه بر آن زده شود ، ولي اگر همين عمل با قصد و نيت آزار رساندن همراه باشد ، مسلما موجب عصبانيت خواهد شد . وبا وجود اين حتي اعمال عمدي پرخاشگرانه ممكن است هدفي غير از صدمه رساندن داشته باشد . مثل قدرت ، ثروت ، مقام ، و غيره… در پرخاشگري وسيله اي ، هدف بدست آوردن پاداش است نه صدمه زدن به ديگران مثل جنگيدن براي دفاع ازخود ، حمله به فرد ديگر هنگام دستبرد ، و از اين قبيل .
رفتار پرخاشگرانه در كودكان : پرخاشگري را مي توان يك حالت گذرا ويك بخش از رشد و تحول فرد دانست . روانكاوي براي اولين بار به پرخاشگري به صورت يك پديده قابل بررسي توجه كرد . استفاده از اصطلاحاتي مانند « نيروي پرخاش » « نيروي تخريب » و بالاخره « نيروي مرگ » درهمين راستا بوده است . فرويد درنظريه هاي اول خود ، اين نيروها را مقابل يكديگر قرار مي داد ، مثلا از نيروي حفظ حيات و نيروي جنسي نام مي برد ، اما بعدها ميان « نيروهاي من » . و نيروي هاي جنسي تفاوت قائل شد .
نيروي مرگ گرايش بنيادي موجودات زنده به انحلال اورگانيسم خود را نشان مي دهد . بدين ترتيب ، نيروههاي مرگ و زندگي در چهار چوب نيروههاي متضاد قرار مي گيرند .
ملاني كلاين به تبعيت از آبراهام نياز به گاز گرفتن و با دهان پاره كردن را در كودكان واجد اهميت مي داند به ويژه در مرحله دهاني ، : وقتي كودك از مكيدن شير در پستان مادر ناكام مي شود ،
دچار اوهام پرخاشگرانه مي گردد و مي خواهد مادر را دندان بكند و پاره كند و پستان را گاز مي گيرد .
نيروي اوهام تخريب كننده معادل نيروي سائقه مرگ است و از خصوصيات آن ، كودك احساس مي كند كه آنچه مي خواسته در اوهامش واقعاً اتفاق افتاده است ، به عبارت ديگر او احساس مي كند ، موضوع نيروي تخريب (پستان مادر ) خود را متلاشي كرده ويا در حال متلاشي كردن آن است .
كودك با اوهام پرخاشگرانه ( پاره كردن و گاز گرفتن ) مادر خود را رنج مي دهد ، در همان حال با گسترش اوهام به جمع آوري و باز سازي جسم متلاشي شده مي پردازد ، ترسي كه از احساس متلاشي كردن مادر ايجاد مي شود كاملا از بين نمي رود ملاني كلاين معتقد است سائقه مرگ و زندگي را بايد به عواملي كه مبناي پوياييهاي رواني هستند بيفزاييم . گرايشهاي تخريب به صورت وسيع و همه جانبه باليبيد و وابستگي دارند ، ميان پرخاشگري و سائقه مرگ تأثير وتأثر دوراني وجود دارد . سائقه تخريب موجب پرخاشگري مي شود و پرخاشگري دلهره را بوجود مي آورد و دلهره پرخاشگري را تقويت مي كند . اما اين دور باطل با تقويت شدن ليبيد و شكسته مي شود : سائقه عليه سائقه مرگ بكار مي افتد و بدين وسيله زندگي حفظ مي شود و ادامه مي يابد . ملاني كلاين معتقد است كه همين امر شكوفايي جنسي كودك را موجب مي شود . ( هليگارد و اتكينسون 1985).
هايمن معتقد است كه ناكامي نيازهاي بدني راه دشمني با موضوعات مادي را هموار مي كند ، پيدايش كينه هاي اوليه به همان اندازه وابسته به احساس هاي بدني است كه محبت هاي اوليه .
( هارتمن ، كريس و لوونستن هر سه نفر دو گانگي ليبيد و ونيروي تخريب را مي پذيرند ، اما از بحث زيست شناسي درباره نيروي مرگ و نيروي زندگي خود داري مي كنند و با مفهوم قديمي پرخاشگري كه مطابق آ”ن هدف پرخاش تخريب موضوع پرخاشگري است مخالفت مي كنند و نشان مي دهند كه پرخاشگري به چهار فرآيند تازه تغيير مي كند : 1- جابجايي 2- والا گرايي 3- محدود شدن هدف ها 4- تداخل پيدا كردن باليبيد و آنها اهميت والاگرايي را بيشتر مي دانند ، زيرا والاگرايي نيروي پر خاشگري را تبديل به نيرويي مي سازد كه در اختيار « من » قرار مي گيرد و مانند يك اصل موضوعه مي پذيرند كه ثبات روابط عاطفي يا موضوعات از يك طرف به توانايي فرد در تحمل ناكامي وابسته است واز طرف ديگر به والاگرايي و پرخاشگري مربوط مي شود . ( پرخاشگري و ناكامي ص 27 ) .
سرج لوبوويسي با مطالعه پرخاشگري در كودكان مي پذيرد كه تظاهرات پرخاشگري در كودكان يكسان يكنواخت ودرحال تحول است . پرخاشگريها هم عكس العمل كودك در برابر شرايط محيط خارجي و عيني است و هم عكس العملي است در برابر تصوراتي كه رفته ، رفته دروني شده اند ، اين تصورات با شروع زندگي فرد در نتيجه روابط او با اشياء و جهان خارج متمايز گشته اند .همچنانكه لوبوويسي مي گويد ، به دشواري مي توان مجموعه رفتارها و سلوك فرد را تحت عنوان پرخاشگري مشخص كرد . زيرا پرخاشگري را مي توان به تمام رفتارهاي غريزي فرد منتصب ساخت در واقع كودك مي تواند در خوردن ، خوابيدن ، حركت كردن ، يا كنترل كردن ماهيچه هاي ادرار و مدفوع خود پرخاشگرانه باشد ويا بعدها در دوره كودكستان و دبستان خشم خود را به صورت هاي شديد و ملايم به شكل امتناع كردن ، مقابله نمودن ، منكر شدن در زمينه هاي اجتماعي در رفتارهاي خشن ، تخريب و لجبازي نشان بدهد ، اين توصيف و تبين رفتار كودكان ناسازگار است و تنها شامل تظاهراتي بيروني ، پرخاشگري مي گردد .
پرخاشگري را در كودكان عاقل ، خويشتن دار و مضطرب نيز مي توان يافت ، لوبوويسي در مورد كودكان مضطرب مي گويد : پرخاشگري در اضطراب نقشي بعهده نمي گيرد . و برعكس اضطراب مي تواند در كودك نحوه اي از بيان پرخاشگري باشد . از طرفي ديده مي شود كه جوانان بسيار ناسازگار غالبا نا آرام و پرخاشگر بوده اند كه در جريان بلوغ كنترل شده اند . از نظر لوبوويسي رفتار پرخاشگرانه زاييده كودك به تنهايي نيست بلكه د رتغييرات روابط كودك و مادر پيدا مي شود : از يك طرف برونفكني هاي كودك بر مادر واز طرف ديگر نتايج پاسخهاي مادر به اين برونفكني هاي پرخاشگرانه را بايد مورد توجه قرار داد .
تحقيقات تيره شناسان ، اهميت تاثير محيط اطراف فرد را در بروز رفتار پرخاشگرانه نشان داده است . آنها نه تنها پرخاشگرانه را در كودكان نفي نمي كنند بلكه معلوم مي سازند كه رفتارهاي پرخاشگرانه تابع صورت هاي ويژه اي از ساخت شخصيت فرد مي باشد .
پرخاشگري در حيوانات :
پرخاشگري در حيوانات براي دفاع از قلمرو و يا حفظ مقام و نقش طبقاتي دردرون يك گروه اتفاق مي افتد . دارا بودن يك قلمرو موجب بروز رفتار پرخاشگرانه ميشود واگر حيوان ا زقلمرو خود دور شود پرخاشگري نيز كاهش مي يابد .
همچنين پرخاشگري واقعي ميان يك تيره از حيوانات براي تصاحب قلمرو و يا ماده ها براي دفاع از آ”شيانه ، غذا ، يا گروهي از حيوانات همنوع بروز مي كند ، در حيوانات « خود داري » همراه با رفتار پرخاشگرانه ديده مي شود : خود داري مادران در برابر فرزندان ، بزرگتر ها در برابر كوچكترها و …
داده هاي فيزيولوژي درباره پرخاشگري :
كارلي مي نويسد : فيزيولوژيستها درباره چيزي بنام « غريزه پرخاشگري » مطالعه نمي كنند ، بلكه سلوكهاي پرخاشگرانه را بررسي مي نمايند .
آمادگيهاي فيزيولوژيكي مي تواند در حيوان عكس العملهاي شبه عاطفي با تظاهرات هيجاني ايجاد كند ، اين عكس العمل ها در حالتي كه كرتكس صدمه ديده شود دوام بيشتري دارد ، پذيرفته شده كه منطقه قدامي هيپوتالاموس براي ايجاد چنين پديده اي ضروري است . بحرانهاي هيجاني شبه خشم در حيواناتي كه مخ آنها برداشته شده باشد ديده نمي شود . تحريك الكتريكي منطقه قدامي هيپوتالاموس در حيوانات سالم تظاهرات شبه عاطفي ، مشابه آنچه كه در حيوان عاري از كرتكس ديده شده بوجود مي آورد .
كارلي ،دخالت هيپوتالاموس در رفتار پر خاشگرانه و (عادت شده )را مي پذيرد . اما مي گويد ورود آن رفتار ئر ساخت رواني و يا بكارگيري آن در يك حادثه وابسته به سيستم لمبيك است .
هسته هاي دروني هيپوتالاموس نقش بازدارنده در رفتار پرخاشگرانه را دارد . پرخاشگري پديده اي اجتماعي است .بررسي آن در افراد به تنهايي با مشگلاتي همراه است و نمي تواند اطلاع درستي بدست دهد .تعبير و تفسير جامعه شناسي يا مردم شناسي رفتار پرخاشگرانهع به تنهايي نتيجه اي دو پهلو و غير قابل اطمينان خواهد داشت ،تجربه نشان داده بدون تعارض هاي اجتماعي ،با تحريك التريكي مغز مي توان تغيراتي در چهره ،حركات بد ن ايجاد كرد ،معادل آنچه تعارضات
اجتماعي بوجود مي آورد .
پژوهشگراني مانند دلگادو در منطقه زيرين كرتكس و لمبيك نقاطي را پيدا كرده اند كه تقويت كننده پرخاشگري هستند و نقاط ديگري يافته اند كه موجب كاهش و حذف پرخاشگري مي شود . –در انسان قسمت پهن بخش پيشين پيشاني و بخشي ا زقسمت بالايي آن موجب كاهش پرخاشگري مي شود ، اعمال جراحي كه در قسمت هايي از تالاموس ، پيشاني ، هيپوتالاموس . قسمت زيرين مغز انجام شده است با كاهش عكس العملهاي پرخاشگرانه در انسان همراه بوده است .
درسال 1966 سانو و عده اي ديگر از جراحان ژاپني ، براي كنترل رفتار حمله و پرخاش دركودكاني كه ناراحتي مغزي داشتند قسمت عقب هيپوتالاموس را به مقدار كمي برداشتند و ملاحظه كردند كه عمل جراحي آنان مفيد بود وهمين عمل در منطقه مياني هيپوتالاموس نيز مفيد بود .
برونسون نقش هورمونها را د ر فيزيولوژي پرخاشگري بررسي كرده است و نشان مي دهد كه تراشحات تستوسترون در رفتار جنگجويانه به افراد بزرگ سال مؤثر است .. نبرد كردن در تمام ترشحات غده داخلي تغير ايجاد مي كند .
-اثر داروها نيز در ايجادرفتار پرخاشگرانه مؤثر است ، مصرف آمفتامينها با ساير داروها در حيوانات جونده ايجاد خشم شديد مي كند ولي دوام ندارد . يا مشخصات رفتار پرخاشگرانه حيوانات را در بر نمي گيرد ، مصرف كلر و دپازپوزين موجب تقليل پرخاشگري مي شود ( پرخاشگري وناكامي ص 13)
به طور كلي در افراد بهنجار تعداد دفعاتي كه در آنها رفتار پرخاشگرانه تجلي مي كند و صورتهايي كه اين رفتار به خود مي گيرد . و موقعيت هايي كه در آن بروز مي كند همه تا حدود زيادي تابع يادگيري و تاثيرات اجتماعي است .
ديدگاههاي مختلف در مورد پرخاشگري :
پرخاشگري به عنوان يك سائق : فرويد پرخاشگري را به عنوان يك غريزه اساسي مي نگريست نيروي غرايز مرگ ، در درون جاندار انباشته مي شود و سرانجام به حدي مي رسد كه بايد تخليه شود ، خواه روبه بيرون وبه شكل پرخاشگري آشكار و خواه روبه درو و به صورت اعمال خود تخريبي ، اعتماد به وجود سائق پرخاشگري بسيار رواج دارد ، زيرا خشونت را معمولا نوعي رفتار غير منطقي ، ناگهاني و انفجاري تلقي مي كنند ، چنانچه گويي نوعي نيروي پرخاشگري انباشته شده است و بايد مفري پيدا كند ، نحوه انعكاس جنايات در جرايد ، تلويزيون نيز معمولا مشوق چنين ديدگاهي است .
پرخاشگري بعنوان يك پاسخ آموخته شده : بر اساس نظريه يادگيري اجتماعي ، پرخاشگري هيچ فرقي با پاسخهاي آموخته شده ندارد و پرخاشگري مي تواند از طريق مشاهده يا تقليد ، آ”موخته شود ( مشاهده رفتار ديگران ، تقليد از رفتارها ي پرخاشگرانه ) و هر چه بيشتر تقويت شود احتمال وقوع آن بيشتر است . بندورا در آزمايشهاي كه انجام داد نشان مي دهد كه تقليد كردن عامل مهمي در مدلهاي پرخاشگري كودكان است . او شباهت قابل توجه رفتار كودكانه و رفتار والدين آنها را مورد تاكيد قرار مي دهد .
نتيجه :
پرخاشگري به عنوان يك فعاليت دفاعي در وجود انسان سازمان ويژه اي براي چگونگي بروز پيدا مي كند ، اين سازمان با تغييرات بيوشيميايي و هورموني فعال مي شود . عوامل اجتماعي موجب تغيير و جهت دادن به پرخاشگري مي گردند و پرخاشگري درفرد مي تواند با والاگرايي همراه باشد و به صورتي مفيد در آيد .
مزلومي نويسد : در انواع حيوانات پرخاشگري به طور فطري برا ي دفاع است . اما در انسان فطري نيست ، بلكه حاصل اختلال در سازمان نيروهاي بي اختياري است كه به دو عوامل دروني و بيروني فرد و همچنين به كمبود فرهنگ و قدرت كنترل او وابسته است .
بندرمعتقد است : كودك در انتظار آن است كه بزرگتري او را در برابر حملات خصمانه محافظت كنند و مي خواهد با او صحبت نمايند . غذا بدهند و لباس بپوشانند . درمقابل مزلو معتقد است كه پرخاشگري به منزله پاسخ به ناكاميهاي مانند گرسنگي ، كمبود عاطفي ، كمبود ارتباط با ديگران ، ضعف ارضاء جنسي و پذيرفته نشدن از طرف ديگران است . اگر پرخاشگري را به صورت واكنشي د رنظر بگيريم مي پذيريم كه پرخاشگري عكس العملي در برابر اعمال پرخاش ديگران است و وابسته به تربيت خانوادگي و كمبود هاي عاطفي است . (روف كاربالو)
انواع عكس العملهاي پرخاشگرانه:
1-پرخاشگري مستقيم :مستقما به شخص يا شي كه موجد پرخاشگري است نشان داده ميشود .
2-پرخاشگري غير مستقيم (جابجا شده ):چون شخصي نمي تواند پرخاشگري خود را به صورت مستقيم به عامل موجد پرخاشگري نشان بدهد ،آْنرا به فرد يا شي ديگري انتقال مي دهد و موضوع پرخاشگري را جابجا مي كند ،مثلا معلمي ازدست همسرش عصباني است ، خشم خود را با فرياد زدن بر سر دانش آموزان نشان مي دهد چون قادر نيست به همسرش خشمگين شده و يا فرياد بزند . و يا كودكي كه از دست والدينش عصباني است چون نمي تواند با آنها با پرخاش واكنش نشان بدهد ، اسباب بازيهاي خودش را خراب كرده ويا مي شكند .
پرخاشگري دروني : كه در آن ضربات خشم متوجه خود فرد است كه در اين نوع « دلهره » تسلط دارد مثل خود كشي .
پرخاشگري بيروني : كه ضربات خود را به بيرون و محيط وارد مي كند و در رابطه فرد با محيط به شكل تقليدي .، اجتماعي و تكامل يافته تر بروز مي كند مثل آدم كشي .
پرخاشگري نسبت به خود : پرخاشگري نسبت به خود به صورت خود آزاري اوليه مثل خود را گاز گرفتن ، چنگ زدن ، .. خود آزاري ثانويه و هدايت شده مثل كوبيدن سر به ديوار ، نرده ، … كه موجب زخمهاي خطرناك مي شود و آنافرويد نشان داد كه : پرخاشگري ثانويه در كودكاني كه در مؤسسه نگهداري كودك هستند بيشتر است . همچنين در كودكان عقب مانده و روانپريش اهميت زيادتري دارد . رفتارهاي خود آزاري ثانويه جزء اختلالات كم و بيش دائمي هستند و غالبا به حد افراطي مي رسند و به منزله بروز خشم براي تخريب خود است . كودك نسبت به رفتار خود بي تفاوت است ولي ناظرين دستخوش ترس و وحشت مي شوند . در خود آزاري اوليه ، رفتارهاي كه از كودك سر مي زند ، از عوامل عادي و سرشتي شخصيت است يعني وسيله اي است براي سازگاري ، اكتشاف ، سازماندهي و خود كامجويي او .
فصل دوم :
ادبيات مربوط به تحقيق
پيشينه تحقيق
تحليلي از تحقيق هاي پيشين
چكيده برخي از تحقيقاتي كه در زمينه « پرخاشگري » « ناكامي » « آزمون روزنزوايگ » در كشورهاي ديگر انجام گرفته است .
الف ) تحققات در زمينه پرخاشگري
( فرويد 1900 ) درزمينه سائق هاي غريزي معتقد بود كه همه رفتارهاي ا زدو دسته غرايز متضاد نشات مي گيرد « غريزه هاي زندگي » كه به زندگي و رشد انسان نيرو مي بخشد . و « غريزه هاي مرگ » كه انسان را به سوي نابودي سوق مي دهد، كار مايه غريزه زندگي شهوت زيست – مايه است ، كه عمدتاً بر فعاليت هاي جنسي متمركز است . غريزه هاي مرگ مي تواند به شكل خود كشي و ديگر رفتارهاي خود ويران گر متوجه درون شوند . و يا به صورت پرخاشگري به ديگران به سوي بيرون متوجه گردند . بنابراين ميل جنسي و پرخاشگري دو انگيزه اساسي رفتار آدمي است .
( هليگارد و اتكينسون 1985).
آزمايشات ( ايرنا س ايبل ابيس فلدت 1963)در زمينه غريزه پرخاشگري نشان داد كه موشهايي كه د رانزوا بزرگ شده اند ( بدين معني كه هيچگونه تجربه اي در جنگيدن باموشهاي ديگر نداشتند ) به موش ديگري كه به قفس آنها وارد شده حمله مي كنند ، بعلاوه موش منزوي همان نحوه تحديد و حمله موشهاي مجرب را بكار مي برد ، بدين ترتيب با اينكه رفتار پرخاشگرانه مي تواند در اثر تجربه اصلاح و متعادل شود ولي تحقيقات نشان مي دهد كه ظاهراً نيازي به آ‎موختن پرخاشگري نيست .
تحقيقات ( زيلمن ، كچر ، ميلاد وسكي ) د رزمينه سبب هاي انگيزشي در پرخاشگري نشان داد كه حتي تحريكي كه ناشي از محرك نامطبوع نباشد درصورت وجود محركهاي پرخاش انگيز ممكن است پرخاشگري را افزايش دهد . در اين تحقيق افراديكه در نتيجه ورزشهاي تلاش انگيز برانگيخته شده بودند ، پرخاشگري بيشتري عليه كسي كه قبلا آنان را عصباني كرده بود نشان دادند و پرخاشگرتر از كساني بودند كه چنين تمرينهايي نداشتند ، اما در پي آ‎ن فعاليتهاي سخت پرخاشگري عليه آن كسي كه آنان را عصباني نكرده بود افزايش نيافت .
تحقيقات ( آلبرت بندورا1973) د رزمينه مشاهده رفتار پرخاشگرانه نشان داد كه ، تماشاي سرمشقهاي پرخاشگرانه ( چه بصورت زنده و چه در فيلم ) درمقايسه با تماشاي سرمشقهاي ناپرخاشگر يا نداشتن سرمشق موجب افزايش رفتار پرخاشگرانه دركودكان مي شود . ديدن سرمشق زنده به تقليد اعمال پرخاشگرانه خاص تري منجر مي شود ، د رحاليكه مشاهده سرمشقهاي فيلمي ( خواه زندگي حقيقي وخواه فيلم كارتون ) انواع گوناگون پاسخهاي پرخاشگرانه را سبب مي شود .
اگر نمونه پرخاشگرانه براي رفتار پرخاشگرانه اش پاداش داده شود ، كودكاني كه شاهد رفتار سرمشق پرخاشگر هستند بيشتر پرخاشگر مي شوند ، تا آنهايي كه شاهد سرمشق پرخاشگري باشند كه براي پرخاشگري خود تنبيه مي شود .
تحقيقات ( كنراد لورنز 1966)در زمينه ضرورت پرخاشگري نشان داد كه پرخاشگري بخشي لازم از سازمان صيانت ذات حشرات است . براساس مشاهداتي كه او از رفتار حيوانات داشته پرخاشگري را از نظر تكامل داراي اهميت فوق العاده مي داند . چون به حيوانات جوان امكان مي دهد كه قويترين وخردمندترين والدين را داشته و گروه را قادر مي سازد تا بهترين رهبر را داشته باشند .
تحقيقات ( جين و كوانتي 1977)در زمينه پرخاشگري به عنوان پالايش نشان داد كه : بررسي بر روي كودكان و شركت دادن آنها در فعاليتهاي پرخاشگرانه ، يا رفتار پرخاشگرانه را افزايش مي دهد و يا بجاي كاهش پرخاشگرانه آن را در همان سطح نگه مي دارد . در آزمايش هاي كه با بزرگسلان انجام گرفته ، همان نتايج به دست آمده است در يك مورد وقتي فرصت هاي مكرر براي وارد كردن ضربه برقي به فرد ديگري ( فردي كه نمي تواند تلافي كند ) داده شده دانشجويان بتدريج بيشتر تنبيه گر شدند ، بعلاوه در جملات بعدي افراد خشمگين حتي بيشتر از افراد كه خشمگين نبودند تنبيه گري نشان دادند . اگر پرخاشگري نقش پالايشي داشت ، سائق پرخاشگري افراد خشمگين مي بايستي با اعمال پرخاشگرانه كاهش يابد و مي بايستي هر چه بيشتر پرخاشگري نمايان شود تنبيه گري كمتري گردد . ( اگر پرخاشگري اثر پالايشي داشت تجلي آن مي بايست از شدت احساسهاي پرخاشگرانه بكاهد . )
تحقيقات ( كلاين ، كرافت و كورير 1973)د ر زمينه كاهش حساسيت نسبت به پرخاشگري ، مشخص كرد ، تماشاي خشونت موجب برانگيختگي هيجاني در كودكان مي شود ، اما با تكرار آن ازشدت واكنشهاي فيزيولوژيكي كاسته مي شود . وقتي فيلم يك مسابقه خشن مشت بازي براي پسران پنج تا دوازده سال نمايش داده شد ، گروهي از آنان كه در گذشته زياد تلويزيون تماشا كرده بودند ، بر انگيختگي بسيار كمتري نشان دادند ( بر اساس اندازه گيري پاسخ گالوانيكي پوست ) تا گروهي كه به طور متوسط فقط چهار ساعت در هفته تلويزيون تماشا كرده بودند .
تحقيقات ( بركووتيز 1971) در زمينه پالايش رواني پرخاشگري نشان داد كه ، فعاليتهاي بدني فراوان پرخاشگري را كاهش مي دهند .
تحقيقات (سيمور فشباخ 1955)در زمينه كاهش پرخاشگري بصورت پرخاشگري خيالي نشان داد كه : اگر پرخاشگري به صورت خيالي نشان داده شود . مقداري از نيروي پرخاشگري راكاهش داده و به ديگران آسيبي نمي رساند ، در تحقيقات خود از سه گروه دانشجويان ، دانشگاه استفاده كرد ، گروه اول دانشجوياني بودند كه استاد به آ‎نها توهين كرده بود اين گروه فرصت داشتند كه داستان كوتاهي در مورد پرخاشگري بنويسند ، گروه دوم استاد به آنان توهين كرده بود ، ولي فرصتي براي نوشتن داستان در مورد پرخاشگري به آنان داده نشده ، گروه سوم بدون توهين استاد بودند ، نتايج تحقيق نشان داد كه گروه اول از گروه دوم پرخاشگري كمتري داشتند ولي هر دو گروه در مقايسه با گروه سوم پرخاشگري بيشتري داشتند .
( شنتوب وسولراك 1961) نشان دادند كه پا زدن شير خوارها ، پرتاب كردن اشياء و زدن ديگران ، جانشين تخليه هاي رواني – حركتي اوليه مي شود و جنبه خود انگيزي ندارد .
شير خوارگان دختر و پسر با پيشرفت سن پاي مي زنند ، اينكار در (42 درصد ) كودكان چهار ساله قابل مشاهده است . منحني تحولات پرخاشگري نسبت به ديگران از دوازده ماهگي به سرعت رشد مي كند واز چهار سالگي به ( 52 درصد ) مي رسد . در پسران تظاهرات پرخاشگرانه بيشتر از دختران است . پرخاشگري نسبت به ديگران در چهار چوب تخليه رواني – حركتي موقعي ظاهر مي شود كه جستجو گري نسبت به بدن خود ولذت بردن از خود ترك شده است . در اين حال سازمان يافته تر وبا تحول بيشتر به صورت رفتارهاي هدايت شده و به سوي ديگران و نسبت به دنياي خارج بروز مي كند .
(والترز 1975) رفتارهاي انفعالي و رفتار پرخاشگرانه را در خرد سالان تحريك و تشديد كردند و مورد بررسي قرار داد ( شكل و فراواني رفتارهاي انفعالي و پرخاشگرانه را در قالب حركات ، سخنان و ژستها ) كودكان مورد بررسي او از د و سال به بالا داشتند ، معلوم شد كه تظاهرات انفعالي معني دار بيشتر از رفتارهاي پرخاشگرانه است واين وضع هم در پاسخهاي مربوط به پيشي گرفتن وهم در پاسخهاي ابتكاري وجود دارد . تظاهرات لفظي از چهار سالگي به بعد بيش از تظاهرات حركتي بود ، در مجموع ژستهاي معني داردر پسران بيش از دختران و از دو سالگي تا چهار سالگي افزايش مي يافت ، در سنين دو تا چهار سالگي دختران روابط عاطفي بيشتري را نشان مي دهند ، ولي در سنين سه تا چهار سالگي پسران ابتكار عمل بيشتري در زمينه هاي انفعالي دارند و موضوع مورد گزينش انها دختر بچه ها يا پسر بچه ها و يا بزرگسلان مرد مي باشد .
( بندر 1960) در زمينه اهميت پرخاشگري در كودكان تحقيقات زيادي انجام داد ، او نشان داد كه در كودكان مفهوم جهت رفتار بتدريج براي كنترل تن واشياء بكار مي افتد و كودك از تخريب و بازسازي آنها لذت مي برد بدين ترتيب فعاليت پرخاشگرانه را به طور اخص مشخص مي سازد ، كودك بر خلاف بزرگسلان ميان مفهوم نيرومندي و سلامت تفاوت نمي گذارد و مي پذيرد كه پس ا زتخريب باز سازي صورت مي گيرد . همچنين كودك تحت تاثير محيط رفته رفته پرخاشگري را كه بصورت غير مستقيم اجتماعي مي گردد تحت كنترل در مي آورد ، او در (83 درصد ) كودكان پرخاشگر مشاهده كرد كه آنها از اينكه به وسيله پرخاشگري بزرگسلان متلاشي شوند ، مي ترسند .
( انگليش و پيرسن 1961) در تحقيقات خود برروي كودكان نشان دادند كه كودك در مواقعي پرخاشگري نشان مي دهد كه واقعا درمانده مي شود و مي كوشد تا خود را با حمله ور شدن رهايي بخشد و شخص يا شي را كه موجب ترس او شده است ، از بين ببرد ، يعني نسبت به آنها خشمگين باشد .
وقتي خود را از دستيابي به چيزي كه ميل دارد ، محروم حس كند ، خشم او متوجه شخص ويا چيزي مي شود كه او را ناكام ساخته است وقتي كه مي خواهد كاري را انجام بدهد كه هم به انجام آن ترغيب و هم منع مي شود در اين حال پرخاشگري روزانه وقتي پيش مي آيد كه كودك در معرض خطر ، ناكامي ويا دستخوش ميلي همراه با تلاش است .
( نوشپتيز و همكارانش 1961) بر اساس تحقيقات خود ، كودكاني را كه زياد پرخاشگر بودند به چهار دسته تقسيم كردند : 1- كودكاني كه قرباني جدايي والدين شده بودند و ناكام گرديده اند ، آنها بصورت شديد و خطرناك عكس العمل نشان داده ، بحث با آنها با انفجار همراه است . 2- كودكي كه تسلط جويي مي كند ، خيلي زود براي كسب قدرت به مبارزه بر مي خيزد و براي آ”نكه حاكم شود د ر دنياي بزرگترها تفرقه و فاصله مي اندازد ، رفتار او رنگ دگر آزاري دارد ، نسبت به محيط حساسيت نشان مي دهد و آ‎ن را بازيچه خود مي سازد . 3- كودكان پرخاشگري كه رفتار جنسي دارند ، اين رفتار را در بازيهاي جنسي نشان مي دهند و يا در وادار كردن ديگران به اعمال جنسي . 4- كودكاني كه رفتار اضطراب آلود دارند عكس العملهاي آنها با اضطراب قابل توجهي همراه است حالتي همرا ه با تنش و در حال انفجار را نشان مي دهند ، تنش آنها آميخته با « اوهام اوليه » از يك سو و ترس از مجازات شدن از سوي ديگر همراه است .
نوشپيتز و همكاران او با توجه به شرح حال كودكاني كه دچار پرخاشگري زياد مي شوند اطلاعات جالبي بدست آورند عده اي فوق العاده تحريك پذير هستند و پيوسته در جستجوي موفقيت هاي احساسي هستند وعده اي پر توقع هستند و انتظارتشان پيوسته به وسيله والدين بر ‎آورده شده است ، در نتيجه كوچكترين ناكامي را نمي توانند تحمل كنند و عده ديگري كه كودكان ناكام شده از عواطف هستند يعني در مدت طولاني وبه مقدار بسيار كم رفتاري عاطفي مي بينند ، طرد شدن از طرف والدين ، گاهي موجب رخنه كردن ، عدم اعتماد و عكس العملهاي پارانوئيدي خصمانه مي شود . در همانند سازي اينگونه كودكان نيز اختلالاتي ديده مي شود ، برخي از آنان داراي رفتارهاي بچه گانه بوده وبا كودكان كوچكتر از خود همانند سازي مي كنند گاهي با بزرگترها همانند سازي مي كنند و رفتارهاي اغراق آميز و برتري جويانه دارند و در برابر بزرگتر قدرت و حقي مساوي ادعا مي كنند .
تحقيقات ( بريكه لامار 1969) بر روي نوجواني كه اقدام به آدم كشي مي كردند نشان داد كه اين نوجوانان از سنين پائين فاقد تربيت اجتماعي بوده و نوجواني كه تربيت اجتماعي كامل داشتند آدم كشي را بدون هيجان واحساس كهتري مرتكب شده اند . در برخي از موارد نقايص جسماني ، حالت پسيكوز و بيماريهاي ارثي موجب قتل بوده است . اما در هيچكدام از آنها اين عوامل تنها عامل ارتكاب نبوده اند ، بنظر لامار هميشه واقعيت يكسان و پيچيده اي وجود دارد : از يك طرف نارسايي تجربيات سنين پائين مانع آن مي شود كه قاتل مفهوم روشني از مردن داشته باشد ، از طرفي ديگر تجربه هاي سنين بالاتر از مردن جدا و تنها شدن و طرد گرديدن انگيزه قتل مي گردند .
( اوكونيسكي 1963) در تحقيقات خود نشان داد ، افراديكه دست به آ‎دم كشي مي زنند ، در دنياي تخيلات خودشان مرگ پدر راتحت روابط او ديپ آرزو مي كنند و در مورد اشخاصي كه اقدام به كشتن پدر خود مي كنند ، مي گويد اين افراد داراي پدراني هستند كه بد خلق بوده ومادر را كتك مي زنند ويا برعكس در برابر زن خود ضعيف و ناتوان است و شخصيت فرد پدركش بامحدوديت عاطفي همراه است و گاهي نيز خصيصه هاي خود شفيتگي آميخته با وسواس را دارا مي باشد .
ناكاميهاي سنين خردسالي در تمام اين افراد موثر بوده است و كشش براي اين افراد به معني متلاشي كردن ، نا پديد ساختن و نابود نمودن و خارج كردن قرباني از دنياي اشياء است و كشتن ديگران به معني حق هستي دادن به خود است و در معناي وسيع متلاشي كردن ديگري به منزله متلاشي كردن خود است . به نظر او كونيسكي ، افرادي كه اقدام به خود كشي مي كنند داراي سه خصيصه قابل رويت هستند :
ضعيف شدن اصل واقعيت 2- معناي اختصاصي داد به مرگ ديگري 3- صفتي اختصاصي دادن به روابط اوليه با مادر ( روابط با اشياء )
( اشپتس 1961)در تحقيقات خود در رابطه با رفتارهاي پرخاشگرانه با دوام نسبت به خود نشان داد كه : خود آزاريي ثانويه ( مثل وارد كردن جراحات شديد به خود ، جويدن ناخن تا حد يكه گوشت دست نيز خورده شود وا زاين قبيل صدمات ) در شير خواراني كه محروم از مادر هستند بروز نمي كند .
( اشنتوب و سولراك 1961) نشان دادند كه رفتار كودكان روانپريش و كودكان عقب مانده در برابر درد متفاوت است . « من » در كودكان روانپريش نمي تواند روابط خود با اشياء را دريابد در اينگونه كودكان ارتباط با اشياء بيشتر توسط « اوهام» بر قرار مي شود و كمتر به واقعيت توجه دارند . به نظر آنان اين فرض ممكن است وجود داشته باشد كه ضعيف شدن شماي تن كودك ، سرچشمه اوهام واپس گرايانه باشد ، ميان شماي تضعيف شده تن و توانايي كودك براي عكس العملها در مقابل درد همبستگي وجود دارد . و برعكس كودكان عقب مانده ذهني كه دچار خود آزاري شديد ، نمايشي و يكنواخت مي گردند ، دستخوش اوهام واپس گرايانه و يا گسترش يافته مي شوند . عقب ماندهاي ذهني ( ابله ) نمي توانند جلوي دردي را كه بر اثر رفتارهاي بي اراده و خودكار بوجود مي آيند را بگيرند ، زيرا ساخت اين رفتارها در سطح بازتاب هاي ساده است .
تحقيقات ( سوكر 1969) د ر زمينه اهميت پرخاشگري و نقش آ‎ن در خودكشي كودكان ، نشان مي دهد كه خود كشي بدترين مجازاتي است كه كودك درباره پدر و مادر خود بكار مي گيرد . وبه وسيله آن مي خواهد احساس كهتري خود را كاهش داده وارزش خود را به اطرافيان نشان بدهد .
( هيم 1969) بيان داشت كه : در افراديكه خود كشي مي كنند به ويژه نوجوانان يكي از خصوصيات دوران خرد سالي ، به صورت خواستي كه باعدم اعتماد همراه است بروز مي كند ، در اين حال مكانيسمهاي دفاعي نارسيسمي ، تغييرات تحركات بدني و دشواري بيان هيجانات به عوامل واعمال غير لفظي اهميت بيشتري مي دهد . تمايل به زندگي كردن هميشه در خود كشي وجود دارد و عمل خود كشي غالبا پس از آن مي آيد ، كه تلاش هاي فرد براي ادامه زندگي نديده گرفته شده است و در خواست هاي او را نشنيده اند .
( گارما1952) مشخص كرد كه وقتي محيط كودك پرخاشگر مي شود و كودك نمي تواند پاسخ بدهد پرخاشگري را به خود نسبت مي دهد و در نتيجه خود كشي به وقوع مي پيوندد .
ب) تحقيقات در زمينه ناكامي :
تحقيقات ( داليرد و و ديگران 1939) در زمينه فرضيه « ناكامي – پرخاشگري » نشان داد كه : ناكامي ماندن تلاش هاي فرد براي دستيابي به هدف موجب پيدايش سائق پرخاشگري مي شود و اين نيز به نوبه خود رفتاري را براي صدمه رساندن به فرد يا شي كه موجد ناكامي است ، بر مي انگيزد ، بروز پرخاشگري باعث كاهش اين سائق مي شود و در پاسخ به ناكامي پرخاشگري يك پاسخ غالب است ، اما اگر پرخاشگري رد گذشته تنبيه شده باشد ممكن است پاسخهاي ديگري ظاهر شود مطابق اين تبين پرخاشگري فطري نيست ، اما از آنجا كه ناكامي يك پديده تقريبا همگاني است ، پرخاشگري را بايد سائقي بحساب آ‎ورد كه در جستجوي مفري است .
تحقيقات ( راجر باركر – تامارادمبو – كورت لوين 1941) در رابطه با ناكامي و پرخاشگري نشان داد ناكامي مي تواند منجر به پرخاشگري شود ، آزمايش اين روانشاسان به اين صورت بود كه كودكان خردسال را با نشان دادن اطاقي پر از اسباب بازيهاي جالب و اجازه ندادن بازي با آنها محكوم كردند . كودكان در پشت حائلي سيمي ايستادند و اميدوار و حتي متوقع بوند كه با اسباب بازيها بازي كنند اما به آنها دسترسي نداشتند . در اين آزمايش گروه ديگري از كودكان مستقيماً و بدون اينكه ناكام شوند ، اجازه يافتند با اسباب بازيها بازي كنند . اين گروه دوم كودكان با نشاط و سرور با اسباب بازيها به بازي پرداختند در صورتيكه گروه ناكام هنگاميكه سرانجام به اسباب بازيها دسترسي پيدا كردند . آنها را به طرف ديوار پرت كرده لگد مال كردند .
تحقيقات ( جروم فرانك 1945) د ر رابطه با تميز بين ناكامي و محروميت مشخص كرد كه : آشوبهاي جدي سياهوستان ( واتس و دتروي ) به اين دليل بود كه ، زندگي سياهپوستان در آن مناطق در مقايسه با ثروت ومكنت سفيد پوستان فلاكت بار بود انقلابها معمولا توسط مردم محروم ظاهر نمي شود ،بلكه انقلاب ها را اكثرا مردمي آغاز مي كنند كه تازه سر بلند كرده و به اطراف مي نگرند و متوجه مي شوند كه ديگران وضعي بهتر از آنان دارند و نظام حاكم با آنان با بي عدالتي رفتار مي كند . بنابراين نتيجه گرفتند كه : ( ناكامي اصولا نتيجه محروميت نيست بلكه زاده محروميت نسبي است )
تحقيقات ( ميلروبوگلسكي 1948) در زمينه ناكامي و پرخاشگري نشان داد كه : پسراني كه در يك اردوي تابستاني بسر مي بردند در يك آزمون طولاني ملال آ‎ور شركت كردند ، اين آزمون چندان طولاني شد كه آنان را از برنامه هفتگي تماشاي فيلم در بيرون از اردو محروم ساخت . پژوهشي درباره نگرش اين پسران به گروهاي اقليت در دوره هاي پيش و پس از آزمون نشان داد كه پس از آزمون در احساسات غير دوستانه آنان افزايش معنا دارتري پيدا شده است . اين پسران بجاي ابراز مستقيم خشم خود به گردانندگان آزمونها ، آن را به اقليت ها جابجا كرده بودند .
تحقيقات ( تورنتون و جاكوبس 1971) در مورد درماندگي آموخته شده و اكنشي به ناكامي نشان داد كه ، وقتي گروهي ا زآدميان در بعضي ا زموقعيتهاي آزمايشي قرار مي گيرند كه نتوانند كنترلي بر ضربه برقي يا صداي شديد داشته باشند ، در صورت فراهم آمدن امكان گريز ، اين افراد كمتر به پاسخهاي گريز دست مي زنند تا كسانيكه هرگز تجربه احساس درماندگي نداشته باشند و نتيجه اينكه آدميان ممكن است ياد بگيرند كه در برابر موقعيتهاي فشار زا احساس درماندگي كنند .
تحقيقات ( ببورو 1969 ) در رابطه با ناكامي در كودكان ، نشان داد كه ناكامي ا زعوامل تعيين كننده نوروز كودكان است و بيشتر به صورت رفتارهاي ناسازگار از قبيل ، خشمگيني ، پرخاشگري ، آ‎شوبگري ، بي انضباطي ظاهر مي شود وبه شكل رفتارهاي منفي در خود فرو رفتن ، قهر كردن ، رويا پردازي ، سهل انگاري ، خجالتي بودن و گاهي افسردگي بروز مي كند و غالب اوقات مي توان ناسازگاريهاي تحصيلي ، دشمني ، طغيان عليه اطرافيان ، فرار ولگردي ، دزدي وغيره را از آن جمله دانست .
( لاكان 1959) درتحقيقات خود در رابطه با ناكامي مشخص كرد كه : ناكامي مي تواند بنياد تمام اختلالهاي رفتاري باشد، يعني ناكام ماندن فرد در زندگي باعث بروز اختلالات نوروتيك در او مي شود .
مطالعات ( روبرت همبلين و همكارانش 1969) در رابطه با ( استعمال فنون ناكام كننده در كوشش جهت تقليل پرخاشگري احتراز شود ) نشان داده شد كه : در اين مطالعه پسران خيلي پرخاشگر را معلمشان با حذف امتيازات آنان تنبيه كرد . به طور احض اين پسران مي توانستند ، ژتونهاي بدست آورند كه قابل معاوضه با بسياري اشياء دوست داشتني بود ، اماهر بار كه پسري پرخاشگري مي كرد . از چند ژتون محروم مي شد . در خلال كاربرد اين روش و پس از آن فراواني اعمال پرخاشگرانه در ميان اين پسران عملا دو برابر شد . اين فرض كه نتيجه فوق به علت افزايش ناكامي است مستدل شد .
ج) تحقيقات در زمينه آ‎زمون روز نزوايگ :
تحقيق ( در يفوس و ديبورا 1990) در زمينه « نقش استدلال در سوء استفاده جنسي در كودكان و روشهاي كنار آمدن با آن » .
در اين تحقيق تعداد نمونه شصت نفر بود وهمه آنان مذكر بودند و در گروهي سني كودكان قرار داشتند ، اين تعداد به سه گروه تقسيم شدند ، يك گروه بيست نفري از اين پسران ، طي دوره كوتاهي نقش استدلال و روشهاي كنار آمدن بامشكلات آموزش داده شد و از



قیمت: تومان

دسته بندی : مقاله و پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید