چكيده :
مقدمه : امروزه در نظر گرفتن مفاهيم نظري و كاربردي مطالعات مرتبط با رابطه هيجان و شناخت و نيز يافته هاي پژوهشي حوزه هوش هيجاني، همچنين رضامندي زناشويي و رابطه ساختاري بين اين دو مفهوم ، دست مايه و مبنايي براي طرح ريزي راه بردها و برنامه هاي پيش گيري از ناسازگاري زناشويي است .
هدف : پژوهش حاضر «بررسي رابطه هوش هيجاني و رضايت زناشويي را مورد توجه قرار داده است . دراين پژوهش از طرح تحقيق همبستگي استفاده شد. نمونه ها با روش خوشه اي تصادفي، انتخاب و با توجه به هدف و فرضيات مطرح شده مورد آزمون قرار گرفتند . ابزارهاي مورد استفاده عبارتند از : پرسشنامه هوش هيجاني «بار-ان» و مقياس رضامندي زناشويي «انريچ». دراين پژوهش براي تجزيه و تحليل داده ها از آمار توصيفي و از آزمون هاي ضريب همبستگي پيرسون و F استفاده شد.
يافته ها : يافته ها نشان مي‌دهد كه همبستگي معني داري (05/0P< ، 01/0P<) بين «هوش هيجاني» و « رضايت مندي زناشويي » وجود دارد و بيشترين همبستگي به ترتيب بين مؤلفه هاي كنترل تكانش و فعاليت هاي اوقات فراغت ، كنترل تكانش و رضايت زناشويي ، خودشكوفايي و خانواده و دوستان ، استقلال و خانواده و دوستان، خودشكوفايي و مسائل شخصيتي، استقلال و مسائل شخصيتي ، خوشبختي و خانواده و دوستان ، استقلال و مديريت مالي مي باشد.
بحث و نتيجه گيري : پژوهش نشان مي‌دهد كه هوش هيجاني سازه اي بنيادين و اثرگذار بر روند بهبود و تقويت روابط زناشويي رضامندانه است و آموزش روشهاي اكتسابي هوش هيجاني مي تواند سبب بهبود كيفيت روابط زناشويي و پيشگيري از اختلافات خانوادگي گردد.
واژه هاي كليدي : هوش هيجاني، رضامندي زناشويي.

مقدمه :
ريشه هاي هوش هيجاني در مفهوم هوش اجتماعي است كه ابتدا توسط ثرندايك1 در 1920 تعريف شد. ثرندايك هوش هيجاني را به عنوان « توانايي همدلي و عمل به شيوة خردمندانه در روابط انساني» تعريف كرد. ساير روانشناسان آن زمان ديدگاه بدبينانه اي از هوش اجتماعي ارايه كردند، و آن را در قالب اصطلاحات مرتبط با مهارتهاي سلطه جويي بر ساير افراد به كار بردند. هيچ چشم اندازي در زمينه هوش اجتماعي، نظريه پردازان را متقاعد نكرد و نظريه ثراندايك تا دهه هاي بعد بلا استفاده باقي ماند. (1)
ظهور پژوهش در زمينه هوش هيجاني ريشه در ديدگاه وكسلر در باره « جنبه‌هاي غير عقلاني هوش عمومي » دارد كه در سال 1940 بيان گرديد.
در همين راستا، ليپر 2 در سال 1948 اظهار كرد كه « تفكر هيجاني » بخشي از تفكر منطقي و هوش به طور كلي است و سهمي‌در آنها دارد. در سالهاي ميانه دهه 1980 پژوهش هاي استرنبرگ در مورد همبسته هاي موفقيت او را به بازگشت به نتيجه گيريهاي ثراندايك رهنمون ساخت. اين كه هوش اجتماعي از ظرفيت عقلي جدا است و آن يك مؤلفه اساسي از چيزي است كه مردم را قادر مي‌سازد تا در زندگي واقعي به خوبي عمل نمايند.
اين فرضيه هاي اوليه پس از قريب به نيم قرن بعد در انديشه‌هاي هواردگاردنر3 ( 1983 ) متبلور شد. وي هوش اجتماعي را به عنوان يكي از 6 قلمرو هوشي در تئوري هوش چندگانه اش مطرح كرد. به نظر گاردنر يك خانواده 6 هوشي وجود دارد كه عبارتند از : هوش زباني، موسيقيايي، منطقي – رياضي، فضايي، بدني – جنبشي و شخصي . منظور وي از هوش شخصي ميزان دسترسي فرد به احساساتش و توجه به ديگران و تمايز گذاردن بين آنهاست.
هوش شخصي از 2 مؤلفة ( هوش بين فردي و درون فردي ) تشكيل شده كه هوش هيجاني مد نظر ماست. (1)
روانشناسان ديگري نيز ديدگاه متعارف هوش را مورد مناقشه قرار دادند. مايروسالووي اولين كساني هستند كه در سال 1990 مدل جامع هوش هيجاني را معرفي و پژوهش هاي خود را بر جنبه « هيجاني » هوش معطوف نمودند. آنها رويكرد گاردنر را بسط داده و نظريه هوش هيجاني خود را بر پايه نظريات گاردنر در باره استعدادهاي فردي بنا كردند، و بر اين فرض بودند كه افراد در توانايي درك و شناسايي هيجان هاي خود و ديگران با يكديگر تفاوت دارند.
يافته هاي ماير و سالووي همراه با بخش اعظم نظريه آنها در زمينه هوش هيجاني، دستمايه تأليف كتاب معروف « هوش هيجاني » توسط دانيل گلمن در سال 1995 گرديد. اين كتاب همراه با كتاب ديگر گلمن به نام « كار با هوش هيجاني »، سهم بسزايي در عموميت يافتن اين حوزه جديد داشت.
گلمن، در نوشته هايش بر اين موضوع اشاره داشت كه احتمالاٌ هوش هيجاني بهترين پيش بيني كننده موفقيت در زندگي است و در واقع براي همگان قابل دسترسي بوده، و مفهومي مشابه « منش » دارد. او بر نحوه تغيير هوش هيجاني در طول زندگي، راههايي كه از طريق آن، مهارت هاي هيجاني موجب افزايش توانايي فرد براي عملكرد بهتر و موفقيت در زندگي مي‌شود، و هزينه‌هاي صرف شده براي آنچه كه او « سواد آموزي هيجاني » ناميد، تأكيد ورزيد.(2)
نهايتاٌ ديدگاه چند عاملي بار – ان4 در زمينه مطالعه هوش هيجاني، افق تازه اي در پژوهش هاي مربوط به اين حوزه پيش روي محققان گشود.
نتايج پژوهش هاي بار – ان كه ريشه در فعاليت هاي او به عنوان روانشناس باليني داشت در سال 1977 آغاز و در سال 1980 با تهيه پرسشنامه بهره هيجاني بار – ان ( EQ-I ) معرفي گرديد. تجارب باليني او بر نيازبه پاسخ به اين سئوال تأكيد داشت كه چرا برخي مردم از سلامت روانشناختي بهتري نسبت به ديگران بر خوردارند ؟ اين سئوال سپس به اين پرسش كه چرا برخي افراد در كسب موفقيت در زندگي از ديگران توانمند ترند ؟ تغيير يافت. اين سئوالات به مرور به عواملي (مهارت هاي هيجاني) براي تعيين موفقيت عمومي و موفقيت در حفظ سلامت هيجاني مثبت منجر گرديد. متعاقب اين بررسي آشكار شد كه تعيين كننده كليدي و عامل پيش بيني موفقيت، هوش شناختي به تنهايي نيست – بسياري از افراد با هوش مرتكب اشتباهات و لغزش هايي در زندگي مي‌شوند، در حالي كه افراد زيادي با هوش شناختي پايين در زندگي موفق و كامياب هستند. (2)
در پرتو اين يافته. بار – ان پيشنهاد مي‌كند كه با سنجش و ارزيابي هوش هيجاني مي توان ميزان موفقيت هاي فرد را در زندگي فردي و اجتماعي پيش بيني كرد .
نتايج تحقيقات نشان مي‌دهند در ازدواج هايي كه در آنها زوجين با يكديگر در تعارض و تضاد باشند برانگيختگي هاي عاطفي زيادتري ديده مي‌شود. به عبارت ديگر، بيشتر تعارض ها و اختلافات بين زوجين به دليل برانگيختگي هاي عاطفي 5 صورت مي‌گيرد، كما اين كه ارزيابي هاي فيزيولوژيكي ( مثل ضربان قلب، افزايش رسانايي پوست و فعاليت هاي ماهيچه اي ) اين موضوع را نشان مي‌دهد. هم چنين مطالعات نشان مي‌دهد كه افراد در توانايي دريافت و تشخيص دقيق عواطف خود و ديگران با يكديگر تفاوت دارند. مثلاٌ بعضي از زوج ها، آشكارا نسبت به علائم عاطفي همسرشان بي توجه هستند و آنان را ناديده مي‌گيرند يا آمادگي سوء تعبير و عدم تشخيص صحيح اين عواطف را دارند. مثلاٌ حالت غمناكي يا اندوه همسر خود را به عنوان عصبانيت و خشم تفسير مي‌نمايند. علاوه بر اين ها ،‌انسان ها داراي تفاوت هاي قابل توجهي در توانايي ابراز صريح عواطف خود مي‌باشند. مثلاٌ برخي از زوج ها عادت دارند پيام هاي عاطفي مبهم و گيج كننده اي به طرف مقابل خود بدهند ( هم زمان هم مي خندند و هم اخم مي‌كنند ). پژوهشگران دريافته اند كه ارتباط با ثبات و معناداري بين تفاوت هاي فردي در توانايي ابراز دقيق و صحيح عواطف و تشخيص آنها با شادي هاي زندگي در روابط زناشويي مطلوب وجود دارد. براي مثال نولر 6 و همكارانش نشان داده اند كه زوج هاي خرسند در مقايسه با زوج هايي كه رابطه زناشويي و عاطفي خوبي با هم ندارند، احساس هم دلي بيشتري نسبت به هم نشان مي‌دهند و نسبت به احساسات يكديگر حساسيت بيشتري به خرج مي‌دهند.
البته در اين موارد جداسازي علت و معلول و تشخيص اين كه كدام عامل علت است و كدام معلول، امري بسيار دشوار است، زيرا امكان دارد مشكلات و اختلافات زناشويي موجب كاهش حالت عاطفي7 در زوجين شود و از طرف ديگر عدم حساسيت عاطفي هم سبب كاهش احساس خوشبختي در زندگي زناشويي و احساس رضايت همسران از يكديگر شود. (3)
در اين تحقيق سعي شد ارتباط بين هوش هيجاني و رضايتمندي زناشويي در زوجين بررسي شود و ارتباط اين دو عامل به همراه عواملي مثل سطح سواد و مدت ازدواج ارزيابي گردد.

تعريف هوش هيجاني :‌
هوشمند بودن از نظر عاطفي، داشتن مهارتهاي فردي است كه با شخصيت غني و متعادل مشخص مي‌شود. هوش عاطفي داشتن توانايي براي « خشمگين شدن در برابر فرد مناسب، به ميزان مناسب، در زمان مناسب، براي دليل مناسب و به شيوة مناسب » است . هوش عاطفي از IQ ( بهرة هوشي ) مجزا است چرا كه IQ انجام با مهارت عملكردهاي شناختي است. هر كدام از اين انواع مختلف هوش بر مدارهاي عصبي متفاوت اما مرتبط قرار گرفته اند بطوريكه هوش عاطفي به مقدار زيادي بوسيلة مناطق ليمبيك و پره‌فرونتال و IQ به تنهايي بوسيلة مناطق نئوكورتيكال تنظيم مي‌شود.(4)
تئوري هوش عاطفي يك چارچوب كاري روانشناختي جديدي را براي پيشگيري اوليه در روانپزشكي پيشنهاد مي‌كند كه كشفيات جديد در علم شناخت، علم نورولوژيك و نمو را با يكديگر ادغام مي‌نمايد.
مهارتهاي هوش عاطفي براي ادارة فردي عواطف و انجام با مهارت روابط، ضروري است. اين تواناييها در طي زندگي فراگرفته مي‌شوند. يادگيري اوليه در طي كودكي صورت مي‌گيرد. اين يادگيري مدار هاي نورولوژيك زمينه اي را شكل مي‌دهد كه تا بزرگسالي بالغ مي‌شوند. هوش عاطفي با رشد كودك از طريق تجارب يادگيري شدة سودمند ارتقاء مي يابد و نقايص آن از طريق يادگيري اصلاحي و تعليم، قابل ترميم است.
افرادي كه نتوانند مهارتهاي هوش عاطفي را كسب كنند باطيفي از خطرات فزايندة روانپزشكي مواجه مي‌شوند مانند اختلالات خلق و اضطراب، اختلالات خوردن، و سوء مصرف مواد. (4)
از آنجاييكه اين مهارتهاي هوش عاطفي، قابل آموزش است، ايجاد امكاناتي براي بچه ها و بالغين به منظور ارتقاء اين مهارتها مي تواند به عنوان يك واكسن در برابر طيف خطرات اجتماعي و روانپزشكي عمل نمايد.
اجزاي هوش هيجاني :
مدلي كه به طور معمول براي تعريف هوش عاطفي بكار مي رود مربوط به پيترسالووي و جان ماير8 (1990) است كه براساس آن هوش عاطفي شامل توانايي در پنج موضوع اصلي است :
1-خودآگاهي :‌شناختن احساسات هنگاميكه بوجود مي آيند، ركن اصلي هوش هيجاني است. توانايي كنترل احساسات از يك لحظه به لحظة ديگر، كليد بصيرت روانشناختي و شناخت خود است. آگاه بودن از هيجانات باعث اطمينان بيشتر هنگام تصميم گيري هاي مهم فردي مانند با چه كسي ازدواج كردن يا چه مسيري را دنبال كردن مي‌شود.
2-اداره ( كنترل ) هيجانات : داشتن واكنش هاي عاطفي مناسب يك قابليت ( استعداد) است كه بر خود آگاهي بنا نهاده مي‌شود. توانايي تعديل عواطف منفي مانند اضطراب، عصبانيت، و افسردگي يك مهارت هيجاني ضروري است.
انعطاف پذيري هيجاني كمك مي‌كند تا بتوان بر شكست ها و ناراحتي هاي غيرقابل اجتناب زندگي غلبه كرد. آنهاييكه توانايي خود تنظيمي هيجاني را ندارند، به طور مداوم با احساسات اندوهبار محاصره مي‌شوند.
3- خود انگيزش : توانايي تمركز بر يك هدف براي يك رشته از موفقيت ها ضروري است. خود كنترلي هيجاني مانند خشنودي تأخيري يا كنترل تكانشگري براي رسيدن به هدفهاي زندگي ضروري است.
افرادي كه مي توانند هيجانات خود را تحت كنترل در آورند و به جاي نا اميدي اميد و خوش بيني را حفظ كنند به طور كلي در كارهايشان مؤثرتر و پربارتر خواهند بود.
4- شناختن هيجانات در ديگران :‌انتقال فكر، يك مهارت بر اساس خود آگاهي هيجاني است و براي مؤثر بودن روابط بين فردي يك جزء اساسي مي‌باشد. افرادي كه به خوبي با اشارات اجتماعي ظريف كه نشاندهندة نحوة احساس ديگران است هماهنگ باشند، در روابط فردي و حرفه اي موفق تر هستند.
5- اداره كردن روابط :‌هنر ارتباطات نيازمند مهار در ادارة هيجانات ديگران است. صلاحيت (كفايت) اجتماعي، زمينه ساز محبوبيت، رهبري و مؤثر بودن روابط بين فردي است.
افراد داراي نيمرخي از تواناييهاي مختلف در هر كدام از مسائل هستند، براي نمونه، بعضي افراد كه در اداره خشم بسيار مهارت دارند ممكن است در آرام كردن ناراحتي هاي ديگران ناتوان باشند. ( استعداد كمتري داشته باشند ). (4)
مسائل نورولوژيك، استعداد ابتدايي فرد را در هر حيطه از هوش هيجاني تعيين مي‌كند.
هر فردي داراي مجموعه اي از امتيازات نورولوژيك زمينه اي است كه خلق او را تعيين مي‌كنند ، براي مثال توانايي كنترل تكانة هيجاني، خجالت يا تحريك پذيري.
هر چند اساس زمينه اي توانايي هيجاني عصبي است، مدار مغزي درگير در آن قابل تطابق ( انعطاف پذير ) است. به مقدار زيادي هر كدام از پنج حوزة نشان داده شده مجموعه اي از عادات و پاسخ ها هستند كه فرا گرفته شده اند و بنابراين با تلاش مناسب مي توان آنها را ارتقاء داد.
با استفاده از يك سنجش وابسته، جك بلاك 9 متوجه شد كه نشانه هاي اصلي هوش هيجاني، اعتماد به نفس، خوش بيني و توازن اجتماعي است.
افرادي كه از نظر هيجاني با هوش هستند داراي قوة خودداري بسيار زياد و توانايي انگيزش خود هستند. زندگي براي آنها پر معني است. آنها پاي بند به اصول و مسئوليت پذير هستند. آنها هيجانات خود را اداره كرده و به درستي بروز مي‌دهند، در روابط خود، قوي و در عين حال دلسوز و مهربان هستند.
زندگي هيجاني آنها غني ولي متعادل است، آنها با خود، ديگران و محيط اجتماعي كه در آن زندگي كنند راحت هستند. آنها استرس را بدون نگراني يا نشخوار فكري بيش از حد اداره مي‌كنند. آنها همچنين تمايل دارند، اجتماعي، خود انگيخته، سرزنده باشند. (4)
شواهد عصب شناختي براي هوش هيجاني
عليرغم وجود بعضي نگرش هاي منفي به هوش هيجاني، شواهد عصب شناختي نورولوژيك دال بر تفاوت هوش هيجاني با هوش شناختي وجود دارد كه هوش شناختي را از هوش هيجاني جدا مي‌داند. جديد ترين بررسي در اين حوزه مطالعاتي است كه بر روي مورد « گيج »10 انجام گرفته است. گيج در يك تصادف، ميله اي آهني به جلوي پيشاني اش اصابت كرد ولي با وجود اين، گيج به طور معجزه آسايي بهبودي اش را در نيروي هوشي، حافظه، گفتار، احساسات و رفتارهايش كاملاٌ بدست آورد اما هيجانات و واكنش هايش غير قابل پيش بيني شده بودند. بي مسئوليت شده بود، بد اخلاقي هايش در حال افزايش و با نيازها و خواسته هايش در حال تعارض بود.
روش هاي جديد ( تصويرسازي عصبي ) 11 بر روي گيج مورد استفاده قرار گرفتند، با مشاهده جمجمه سر پي بردند كه ميله آهني قسمتي از قشر پيشاني ( كورتكس پره‌فرونتال)12 گيج را سوراخ كرده بود .
همانطور كه مي‌دانيم توانايي هاي هوشي از قبيل فصاحت كلامي، استدلال فضايي ‌و تفكر انتزاعي ( مؤلفه هاي هوش شناختي ) اساس فعاليت هاي قشر تازه مخ است و مؤلفه هاي هوش هيجاني با چندين مدار عصبي متصل به منطقه ليمبيك (آميگدال) در قشر پيشاني ( مركز اجرايي مغز ) مربوط است. كه آسيب در آن باعث ايجاد نقايصي در توانايي هاي بارز هوش هيجاني مي‌شود ،‌به طور ويژه اين مسأله مهم است كه بيماراني كه از ضايعه بوجود آمده در قشر پيشاني رنج مي‌برند عليرغم افزايش آسيب هاي جدي در تصميم گيريهاي شخصي و اجتماعي، توانايي هاي شناختي شان را حفظ مي‌كنند .
اين افراد از نداشتن طرح و برنامه براي زندگي روزمره و آينده و انتخاب دوست، شريك در فعاليت هايشان رنج مي‌برند ،‌به انتخاب هاي نادرستي كه معلوم نيست آيا قبلاٌ اين انتخاب را داشته اند دست مي زنند ،‌نمي توانند از خطاهايشان درس بگيرند و از نقص در توانايي پردازش هيجاني كه عامل مؤثر در مقابله با تقاضاهاي اجتماعي و محيطي است، ناراحت هستند. اين چنين مطالعات عصب شناختي، از چندين جزء مهم هوش هيجاني كه در همه مدل هاي هوش هيجاني وجود دارد حمايت مي‌كنند. به عنوان مثال باز شناسي هيجانات در خود و ديگران يك جزء واحد از هوش هيجاني مي‌باشد. از تحقيق و مطالعه بر روي بيماراني كه دچار آسيب در آميگدال شده بودند اين نكته بدست آمد كه آميگدال در بازشناسي هيجانات با توجه به بيان و اظهار هيجانات چهره اي و در توانايي قضاوت در مورد افراد ضروري است. پژوهشگران اعتقاد دارند كه نقص در پردازش اطلاعات مي تواند پيامد هاي مضري بر تصميم گيري هاي اجتماعي داشته باشد.
مناطق ليمبيك كه هيجان را تنظيم مي‌كند از طريق مدارهاي بي شماري به تمام قسمت هاي نئوكورتكس وصل مي‌شود. بنابراين مراكز هيجاني داراي نيروي زيادي هستند تا عملكرد بقيه قسمت هاي مغز مثلاٌ مراكز تفكر را تحت تأثير قرار دهند.
نئوكورتكس جايي كه مناطق نئوفرنتال تكانه هاي هيجاني را تعديل مي‌كنند ،‌بيشتر زندگي هيجاني را كنترل مي‌كنند. هر چند در لحظات بسيار بحراني هيجاني نئوكورتكس تسلم تكانه هاي هيجاني مي‌شود. (6)
تحقيقات اخيرنشان مي‌دهند كه سيستم هاي عصبي شناختي و هيجاني با هم كار مي‌كنند تا رفتار راهبردي عقلاني را شكل داده و به عنوان واسطه عمل نمايند. در حقيقت يكي از اهداف اصلي هيجان، همانا كمك به پردازش شناختي و رفتار استراتژيك است. حتي روانشناسان معاصر از اين ديدگاه كه شناخت برتر از هيجان است فاصله گرفته و در جهت تأكيد بر كار برد هيجان حركت كرده اند. بنابراين بر اساس نظريات و تحقيقات جديد در روانشناسي و نوروآناتومي هيجان اغلب يك عنصر حياتي قابل استفاده اي براي انطباق با موقعيت اجتماعي مي‌باشد. بر اساس نظر آدولف داماسيو پردازش هيجاني يك پيش آيند تكويني است به سوي فرم هاي پيچيده تر پردازش اطلاعات. شناخت هاي عالي تر نيازمند راهنمايي هستند كه توسط پردازش هيجاني ممكن مي‌شود. شايد يكي از جهاني ترين تأثيرات هيجان اين باشد كه افكار و پاسخ هاي ما را رنگ آميزي مي‌كند.(6)
نمو ( رشد ) هوش هيجاني :
يادگيري هيجاني از اولين لحظات زندگي آغاز شده و در تمام كودكي تا بزرگسالي ادامه مي يابد. كودكي و بزرگسالي بحراني ترين فرصت براي ايجاد عادتهاي ضروري هيجاني است. هر كدام از مهارتهاي ابتدايي هوش هيجاني دوره هاي بحراني دارند كه در سالهاي متعددي در كودكي ادامه دارد. هر دوره يك فرصت براي ايجاد تدريجي عادات هيجاني مي باشد.
صدها مطالعه نشان مي‌دهد كه طرز رفتار والدين با كودك – با نظم شديد يا همدلي، با بي علاقگي يا با گرمي و مانند آن – داراي نتايج عميق و پايدار بر زندگي هيجاني كودك است.
تنها به تازگي اطلاعات قاطعي نشان مي‌دهد كه والدين با هوش از نظر هيجاني، خود يك منفعت بزرگ براي كودك هستند.
شيوه اي كه والدين از نظر هيجاني با يكديگر رفتار مي‌كنند – علاوه بر رفتار مستقيم آنها با كودك – درسهاي مؤثري به بچه هاي آنها مي‌دهد، چرا كه بچه ها يادگيرنده هاي زيركي هستند كه با تبادلات هيجاني ظريف در خانواده هماهنگ مي‌شوند.
آناليز عملكردهاي متقابل بين زوجها در مورد چگونگي رفتار زوجين با بچه ها كه بوسيلة گاتمن13 انجام شد نشان داد كه زوجهايي كه در روابط زناشويي از نظر هيجاني به درستي ( به شكل شايسته ) عمل مي‌كنند، در كمك به كودكان براي فائق آمدن بر فراز و نشيب هاي هيجاني بسيار مؤثر هستند.
تمام روابط كوچك بين والدين و بچه ها داراي معناي هيجاني است. تكرار اين پيامها در طي سالها اساس دور نما و ظرفيتهاي ( استعداد هاي ) هيجاني كودك را شكل مي‌دهند. اين تغييرات متقابل، انتظارات هيجاني كودك را در مورد روابط، قالب ريزي كرده و بر عملكرد هيجاني در حوزه هاي زندگي اثرات خوب يا بد خواهند داشت.(4)
بيشترين خطر براي بچه هايي است كه والدين آنها نا بالغ، افسرده ، دچار سوء مصرف مواد ، داراي خشم مزمن و داراي زندگي پر هرج و مرج و بي نظمي هستند. از چنين والديني بسيار بعيد به نظرمي رسد كه مراقبت كافي در مورد نيازهاي هيجاني كودكان خود داشته باشند يا در مورد آن نياز ها، با كودكان خود، خوب صحبت كنند.
مطالعات نشان داده است كه فراموش كردن ساده ( مراقبت نكردن )، عوارض بسيار بدتري دارد تا سوء استفاده آشكار مطالعه در مورد بچه هايي كه با آنها سوء رفتار شده است نشان داد كه نوجوانان فراموش شده ( مراقبت نشده ) از همه بدتر روزگار مي‌گذرانند. آنها تمايل دارند بسيار مضطرب ،‌بي اعتنا و بي احساس بوده و در عوض پرخاشگر و منزوي هستند. (4)
سه يا چهار سال نخست زندگي ، دوره اي است كه مغز بچه به اندازه دو سوم اندازه نهايي اش رشد مي كند و روند تكاملي آن پيچيده تر از هر زمان ديگر است . در طي اين دوره انواع يادگيري ها و در پيشاپيش آنها يادگيري عاطفي – خيلي ساده تر از دوره هاي بعدي زندگي انجام مي گيرد . در طي اين زمان فشارهاي روحي شديد مي توانند به مراكز يادگيري مغز آسيب برسانند ( و هوش را تضعيف كنند ) . اگر چه اين آسيب ها تا حدود زيادي توسط تجارب بعدي زندگي ترميم مي شود اما اثر اين يادگيري اوليه بسيار عميق است . (5)
صلاحيت هيجاني ممكن است در تعيين ميزاني كه هر كودكي در برابر چنين سختيهايي سر فرود مي آورد يا با هسته اي مملو از انعطاف پذيري و اميد با وجود نا برابري ها به آنها پاسخ مي‌دهد نقش تعيين كننده داشته باشد.
مطالعات طولاني مدت، در مورد بچه هايي كه در فقر و در خانواده هاي بد رفتار يا بوسيلة والديني كه دچار بيماري شديد رواني بوده اند بزرگ شده اند، نشان مي‌دهد آنهاييكه از سخت ترين شرايط نجات پيدا مي‌كنند مايلند تا مهارتهاي هيجاني كليدي را تقسيم كنند. اينها شامل مهارت اجتماعي است كه افراد را به سمت آنها مي‌كشد، كه شامل اعتماد به نفس، پايداري، خوش بيني، انعطاف پذيري در مواجه با ناملايمات و طبيعت آسان گير مي‌باشند. (4)
اندازه گيري هوش هيجاني :
ظهور مفهوم هوش عاطفي با تلاش هاي همه جانبه ‌براي اندازه گيري آن همراه بود.
اندازه گيري علمي و تجربي هوش عاطفي هم زمان با ارائه ي اولين نظريه در مورد هوش عاطفي آغاز شد و از آزمون هاي شخصيتي موجود كه به ارزيابي اسنادهاي مثبت مي پرداختند به عنوان ابزارهاي اندازه گيري مرتبط با هوش عاطفي استفاده شد. (2)
امروزه آزمون هاي هوش عاطفي را به دو دسته تقسيم مي‌نمايند.
1- آزمون هاي عملكردي ( Performance tests )
2- پرسش نامه هاي خود سنجي (Self – Report Questionaires)
آزمون هاي عملكردي، داراي مجموعه اي از پاسخ ها هستند كه مي توانند به صورت عيني ‌و بر حسب ملاك هاي مشخصي نمره گذاري گردند، در حالي كه در پرسشنامه هاي خود سنجي از افراد خواسته مي‌شود تا سطح هوش عاطفي خودشان را گزارش دهند.
به عنوان مثال، براي ارزيابي سطح ادراك هيجاني، شما مي توانيد از افراد بخواهيد تا هيجان هايي كه ديگران تجربه مي‌كنند را از روي چهره شان حدس بزنند ( عملكردي )، يا مي توانيد از آنان بخواهيد به درستي هيجان ها را از چهره ي خود بخوانند ( خود سنجي ).
آزمون هاي عملكردي هوش عاطفي
1- مقياس چند عاملي هوش عاطفي
( MEIS ) (Multi factorial Emotional Intelligence Scale)
2- آزمون هوش عاطفي ماير، سالووي، كاروسو
(MSCEIT) (Mayer , Salovey , Caruso Emotional Intelligence Test)
آزمون هاي خودسنجي
1- پرسشنامه ي هوش عاطفي بار – ان (EQi ) (Emotional Quotient Inventory)
2- پرسشنامه خود سنجي اسكات ( SSRI ) (Schutte self – report inventory)
پرسشنامه هوش هيجاني بار – ان ( EQ i ) ( Emotional Quotient Inventory )
آزمون هوش هيجاني بار – ان در سال 1980 با طرح اين سؤال كه « چرا بعضي مردم نسبت به بعضي ديگر در زندگي موفق ترند» آغاز گرديد. استراتژي وي ( جهت ساخت آزمون ) شامل چهار مرحله اصلي است :
1- طبقه بندي متغيرهاي مختلف و تشخيص اين كه اين متغيرها، تحت چه واژه‌هاي كليدي قرار مي‌گيرند (جهت تعيين عملكرد مؤثر و موفق و همچنين سلامت هيجاني مثبت)
2- تعريف عملياتي اين عوامل
3- ساختن طرحي از پرسشنامه ،‌جهت آزمون اين عوامل
4- تفسير نتايج و به كارگيري آنها براي دسترسي به پايايي، ساختار عاملي وروايي آزمون
مشخصات آزمون هوش هيجاني بار – ان
اين آزمون داراي 117 سؤال و 15 مقياس مي‌باشد كه توسط بار – ان بر روي 3831 نفر از 6 كشور ( آرژانتين، آلمان، هند، نيجريه و آفريقاي جنوبي ) كه 8/48 درصدآنان مرد و 2/51 درصد آنان زن بودند، اجرا شده و به طور سيستماتيك درآمريكاي شمالي هنجار يابي گرديد.
نتايج حاصل از هنجاريابي نشان داد كه آزمون از حد مناسبي از اعتبار وروايي برخوردار است. اين گونه ادعا شده است كه EQi يكي از جامع ترين آزمودني هاي خود سنجي هوش عاطفي است. (3)
پاسخ هاي آزمون نيز بر روي يك مقياس 5 درجه اي در طيف ليكرت ( كاملاٌ موافقم، موافقم، تا حدودي، مخالفم و كاملاٌ مخالفم ) تنظيم شده است. مقياس هاي آزمون عبارتند از :
خودآگاهي هيجاني Emotional Self – Awarness ( ES ) : توانايي آگاه بودن و فهم احساس خود
خود ابرازي Assertiveness ( AS ) : توانايي ابراز احساسات، باورها و افكار صريح و دفاع از مهارت هاي سازنده و بر حق خود.
عزت نفس Self – Regard ( SR ) : ‌توانايي آگاه بودن از ادراك خود، پذيرش خود و احترام به خود
خود شكوفايي Self – Actualization ( SA ) : ‌توانايي درك ظرفيت هاي بالقوه و انجام چيزي كه مي توان انجام داد، تلاش براي انجام دادن و لذت بردن
استقلال Independence (IN) :‌توانايي هدايت افكار و اعمال خود و آزاد بودن از تمايلات هيجاني
همدلي Empathy ( EM ) :‌توانايي آگاه بودن و درك احساسات ديگران و ارزش دادن به آن.
مسئوليت پذيري اجتماعي Social Responsibility ( RE ) : توانايي بروز خود به عنوان يك عضو داراي حس همكاري، مؤثر و سازنده در گروه
روابط بين فردي lnterpersonal Relationship ( IR ) :‌توانايي ايجاد و حفظ روابط رضايت بخش متقابل كه به وسيلة نزديكي عاطفي، صميميت، محبت كردن و محبت گرفتن توصيه مي‌شود.
واقع گرايي Reality Testing ( RT ) : توانايي سنجش هماهنگي، بين چيزي كه به طور هيجاني تجربه شده و چيزي كه به طور واقعي وجود دارد.
انعطاف پذيري Flexibility (FL) : توانايي سازگار بودن افكار و رفتار با تغييرات محيط و موقعيت ها.
حل مسأله Problem solving ( PS ) :‌توانايي تشخيص و تعريف مشكلات. به همان خوبي خلق كردن و تحقق بخشيدن راه حل هاي مؤثر و بالقوه
تحمل فشار رواني Stress Tolerance ( ST ) : توانايي مقاومت كردن در برابر رويدادها، موقعيت هاي فشار آور و هيجانات قوي، بدون جا زدن و يا رويارويي فعال و مثبت با فشار
كنترل تكانش Impulse control ( IC ) :‌توانايي مقاومت در برابر يك تكانش، سائق يا فعاليت هاي آزمايشي و يا كاهش دادن آنها، همچنين توانايي كنترل هيجانات خود.
خوش بيني Optimism ( OP ) :‌توانايي زيركانه نگاه كردن به زندگي و تقويت نگرش هاي مثبت، حتي در صورت بروز بدبختي و احساسات منفي
شادماني Happiness ( HA ) :‌توانايي احساس خوشبختي كردن بازندگي خود، لذت بردن از خود و ديگران، داشتن احساسات مثبت، صريح، مفرح و شوخ
بر اساس اظهارات بار – ان طراح و سازنده اين آزمون پرسشنامة EQi و خرده مقياس هاي آن با توجه به مطالعاتي كه در فرهنگ هاي متفاوتي بدست آمده است از ضريب پايايي هم ساني دروني و بازآمايي رضايت بخشي برخوردار است و آزمون مفيد و سودمندي براي سنجش هوش عاطفي مي‌باشد .(8)
هوش هيجاني و بهرة هوشي :
از يك جهت مغز انسان شامل دو فكر و دو نوع مختلف هوش است. عقلاني و هيجاني. اين دو نوع هوش كه به شكل اساسي با يكديگر اختلاف دارند با عمل متقابل زندگي فكري ما را تشكيل مي‌دهند.
افكار عقلاني و هيجاني تواناييهاي( استعدادهاي ) نيمه مستقلي هستند، كه هر كدام انعكاس عملكرد يك مدار خاص و در عين حال مرتبط در مغز مي‌باشند. مكمل بودن سيستم ليمبيك و نئوكورتكس بخصوص آميگدال و لوبهاي پره‌فرونتال بدين معني است كه هر كدام از اين دو نوع هوش شريك مساوي در زندگي فكري هستند.
در اكثر قسمتها، افكار عقلاني و هيجاني به شكل جفت عمل مي‌كنند – هيجان در عملكردهاي فكر عقلاني مشاركت داشته و آن را آگاه مي‌سازد و فكر عقلاني وروديهاي هيجان را تصفيه كرده و گاهي از بين آنها انتخاب مي‌كند-.
هنگاميكه هر دوي اين شركاء تقابل خوبي داشته باشند هم هوش هيجاني و هم توانايي عقلاني ارتقاء مي يابد.
منتهاي مراتب، ارتباط كمي‌بين IQ و جنبه‌هاي خاصي از هوش هيجاني وجود دارد بطوريكه اين ارتباط آنقدر كم است كه به طور مشخص ايندو را مقدار زيادي مستقل كرده است. وقتي افراد با IQ بالا در زندگي اشتباه مي‌كنند و افراد با IQ متوسط به شكل شگفت انگيز عمل مي‌نمايند، تفاوت اغلب ممكن است مربوط به هوش هيجاني باشد. افراد با IQ بسيار بالا اما هوش هيجاني پايين يا IQ پايين و هوش هيجاني بسيار بالا نسبتاٌ نادر هستند و تواناييها در هر دو حوزه، توزيع بهنجاري دارد .(4)
تعاريف و مدلهاي هوش هيجاني :
در حال حاضر دو رويكرد عمده در زمينه هوش هيجاني مطرح و تعاريف و مدل هاي هوش هيجاني در حوزه اين دو رويكرد ضابطه بندي شده اند :‌
الف ) رويكرد توانايي(ability approach) مبتني بر مهارتهايي كه هوش هيجاني را به مشابه يك هوش مبتني بر هيجان در نظر مي‌گيرند .
ب ) رويكرد مختلط(mixed approach) ( مبتني بر توانايي و ساير ويژگي ها مانند انگيزش و حالت هاي هوشياري ) كه هوش هيجاني را با ساير مهارتها و ويژگيها
مانند سلامت، انگيزش و توانايي برقراري رابطه با ديگران تركيب مي‌كند.
تعاريف اوليه هوش هيجاني در قالب رويكرد توانايي، توسط ماير و سالووي در سال 1990 بيان گرديد. اين تعاريف يك رويكرد دو بخشي ( شامل پردازش اطلاعات هيجاني عمومي، و مهارتهاي درگير در چنين پردازشي ) را براي بيان مفهوم هوش هيجاني به كار برده اند.
اولين نسخه تعريف كه توسط ماير و سالووي بيان گرديد، عبارت بود از « نوعي پردازش اطلاعات هيجاني شامل ارزيابي صحيح هيجان ها در خود و ديگران، تظاهر مناسب هيجان، و تنظيم انطباقي هيجان به شكلي كه موجب تقويت زندگي مي‌شود. ». سپس ماير، كاروسو14 و سالووي در سال 1999 اين مفهوم را با حفظ شكل دو سنجشي آن گسترش داده و هوش هيجاني را بدين صورت تعريف نمودند : « هوش هيجاني بر توانائي شناسايي معاني هيجان ها و روابط بين آنها و استدلال و حل مسئله مبتني بر آنها اشاره دارد هوش هيجاني با ظرفيت درك هيجان ها، درونسازي احساسات مرتبط با هيجان، فهم اطلاعات هيجان ها و ادارة آنها سروكار دارد. (1)
در پي عموميت يافتن مفهوم هوش هيجاني، تعريف آن نيز به طور اساسي تغيير يافت. در تعريف گلمن در سال 1995، هوش هيجاني واجد پنج حوزه زير گرديد :‌آگاهي از هيجان هاي خود ، مديريت هيجان ها ، خود انگيزي ، شناسايي هيجان ها در ديگران و ادارة روابط. با اين تغيير مختصر، توجه مؤلفان در تعريف هوش هيجاني به سمت مفهوم انگيزش درروابط اجتماعي ( اداره روابط ) تغيير جهت يافت. اين تغيير مفهومي موجب شد كه توانايي فهم و پردازش هيجاني با برخي از ويژگيهاي ديگر تركيب شود و يك رويكرد در حوزه هوش هيجاني به نام رويكرد مختلط به وجود آيد.
در قالب همين رويكرد مختلط، يك مدل متفاوت ديگر توسط بار – ان در سال 1997 ايجاد و هوش هيجاني را شامل :‌« مجموعه اي از توانايي ها ،‌كفايت ها و مهارت هاي غير شناختي كه توانايي فرد را براي كسب موفقيت در مقابله با اقتضائات و فشارهاي محيطي تحت تأثير قرارمي‌دهد »، تعريف نمود.(1)
مدل هوش هيجاني ماير و سالووي ( 1990 و 1999 )
آنها آغاز گران نظريه هوش هيجاني هستند و زماني كه براي نخستين بار اين مفهوم را به كار بردند، مقصود آنها اين بود كه توجه روشن تري نسبت به رابطه بين هيجان و شناخت ( استدلال ) ايجاد كنند. نوشته هاي آنها در اين زمينه به ميزان زيادي بر نظريه‌هاي بعدي نفوذ داشت و پايه اي براي اكثر تحقيقات علمي و تأمل در اين مفهوم بوده است.
دراين مدل، هوش هيجاني به عنوان « توانايي درك و تظاهر هيجان ها و فهم و به كارگيري هيجان ها و اداره هيجان ها جهت تقويت رشد شخصي» تعريف مي‌شود. اما اخيراٌ سالووي و ماير در تجديد نظر در مورد تعريف اوليه خود، اين بحث را مطرح كردند كه اين تعريف بر « تفكر در مورد احساسات » تأكيد ناكافي دارد.
بنابراين، آنها در يك تعريف تجديد نظر شده و پيچيده هوش هيجاني را براساس كفايت هاي اختصاصي آن شامل :
1- توانايي درك، ارزيابي و ابراز هيجان به شكل صحيح
2- تسهيل هيجاني تفكر
3- فهم و تحليل اطلاعات هيجاني، و به كارگيري آگاهي هيجاني
4- توانايي تنظيم هيجان ها جهت ارتقاء رشد هيجاني و عقلاني و سلامت ،‌تعريف نمودند.

چارچوب هوش هيجاني : ( جدول ماير و سالووي 1999 )
• ادراك، ارزيابي، و تظاهر هيجان
– توانايي شناسايي هيجان در حالات جسماني و روانشناختي خود
– توانايي شناسايي هيجان در ساير افراد
– توانايي ابراز صحيح هيجان ها، و بيان نيازهاي مرتبط با آن احساسات
– توانايي تمايز بين درستي يا نادرستي و صحت و سقم ابراز احساسات
• تسهيل هيجاني تفكر
– توانايي هدايت مجدد و تقدم بخشي به تفكر خود بر پايه احساسات مرتبط با موضوعات، رويدادها و ساير افراد
– توانايي ايجاد رقابت بين هيجان هاي زنده براي تسهيل قضاوت ها و خاطرات مرتبط با احساسات
– توانايي تسلط بر نوسانات خلقي به منظور آغاز ديدگاه هاي گوناگون
– توانايي يكپارچه سازي اين چشم اندازهاي القاء شده از طريق خلق
– توانايي استفاده از حالت هيجاني جهت تسهيل حل مسأله و خلاقيت
• فهم و تحليل اطلاعات هيجاني ؛ به كارگيري آگاهي هيجاني
– توانايي فهم نحوه ارتباط بين هيجان هاي مختلف
– توانايي درك علل و پيامدهاي احساسات
– توانايي تعبير احساسات مركب، مانند تركيب هيجاني و حالات احساسي متضاد
– توانايي فهم و پيش بيني انتقال هاي احتمالي بين هيجانها
• تنظيم هيجان
– توانايي پذيرش احساسات، شامل هر دو احساس خوشايند و ناخوشايند
– توانايي بازنگري و تفكر در مورد هيجان ها
– توانايي درگير شدن، تداوم و رها شدن از يك حالت هيجاني، بسته به قضاوت در مورد سودمندي و ارزش اطلاعاتي آن
– توانايي اداره هيجان هاي خود و ديگران
در واقع اين مدل چهار رشته اي اساس ديدگاه جالب ماري و سالووي را تشكيل مي‌دهد(7)
در يك نتيجه گيري كلي مي توان گفت كه ماير و سالووي هوش هيجاني را به عنوان توانايي و استدلال در باره هيجانها تعريف مي‌كنند. از نظر آنها، هوش هيجاني نقش مهمي‌در بسياري از حوزه هاي زندگي، بازي مي‌كند، اما ساير مهارت ها و كفايت ها نيز مهم هستند. بنابراين، توانايي شخص براي انطباق و مقابله در زندگي به كار كرد هاي يكپارچه ظرفيت هاي هيجاني و عقلاني او بستگي دارد. هوش هيجاني، توانايي به كارگيري هيجانها براي كمك به حل مسائل و داشتن يك زندگي مؤثرتر است. هوش هيجاني بدون هوش يا هوش بدون هوش هيجاني، تنها بخشي از يك راه حل است. در واقع پژوهشگران اصرار ندارند كه هوش هيجاني بيش از هوش عمومي‌در پيش بيني « موفقيت » اهميت دارد ،‌در هر حال، آن چه پژوهش ها نشان داده اند اين است كه هوش هيجاني احتمالاً جايگاهش را به عنوان يك عامل پيش بيني كننده مهم در كنار ساير متغيرهاي مهم روانشناختي حفظ خواهد كرد.

رويكرد مختلط (Mixed model) : كه مبتني بر توانايي و ساير ويژگي ها مانند انگيزش و حالت هاي هوشياري است كه هوش هيجاني را با ساير مهارت ها و ويژگي ها مانند انگيزش و توانايي برقراري رابطه با ديگران تركيب مي‌كند.
در پي عموميت يافتن مفهوم هوش هيجاني، تعريف آن به طور اساسي تغيير يافت. در تعريف گلمن در سال 1995، هوش هيجاني واجد پنج حوزه زير گرديد :‌
آگاهي از هيجان هاي خود، مديريت هيجان ها، خود انگيزي، شناسايي هيجانها در ديگران وادارة روابط. با اين تغيير مختصر، توجه مؤلفان درتعريف هوش هيجاني به سمت مفهوم انگيزش ( خود انگيزي ) و روابط اجتماعي ( ادارة روابط ) تغيير جهت يافت. اين تغيير مفهومي موجب شد كه توانايي فهم و پردازش هيجاني با برخي از ويژگي هاي ديگر تركيب شود و يك رويكرد جديد در حوزه هوش هيجاني به نام رويكرد مختلط به وجود آيد.
در قالب همين رويكرد مختلط، يك مدل متفاوت ديگر توسط بار – ان در سال 1997 ايجاد و هوش هيجاني را شامل :‌« مجموعه اي از توانايي ها و كفايت ها و مهارت هاي غير شناختي كه توانايي فرد را براي كسب موفقيت در مقابله با شرايط و فشارهاي محيطي تحت تأثير قرار مي‌دهد، تعريف نمود.(7)
گسترش مطالعات در زمينه تعريف و تبيين هوش هيجاني با تلاش هايي جهت سنجش عيني اين مفهوم نيزتوأم بوده است. بنابر توصيه بار – ان كساني كه درصدد تعريف و سنجش مفهوم هوش هيجاني هستند، بايستي تا حد امكان اين مفهوم را روشن، دقيق و عملياتي تعريف كنند. در نتيجه اين رويكرد موجب مي‌شود كه مفهوم هوش هيجاني ملموس تر شده و فهم، سنجش و كاربرد آن آسان‌تر گردد.
نكته اساسي در تعريف و مدل سازي هوش هيجاني اين است كه مفهوم جديد و چالش برانگيزي بوده و طبيعي است كه نمي توان بين پژوهشگران توافق يا همگرايي زيادي را انتظار داشت. با وجود اين، مي توان از طريق نظري به يكپارچه سازي و همگوني رويكردهاي مختلف تحت عنوان هوش هيجاني مبادرت نمود. بدين معني كه از يك رويكرد هوش هيجاني به عنوان يك هوش، مجموعه اي از استعدادهاي هيجاني را در نظر مي‌گيرد و در نتيجه مي تواند به عنوان معادلي براي بهرة هوشي ( IQ ) به حساب آيد. از سوي ديگر هوش هيجاني به عنوان مجموعه اي از كفايت هايي اكتسابي، بررسي چگونگي سازگاري با محيط اش را امكان پذير مي‌سازد. (7)

مدل هوش هيجاني گلمن
يكي از برجسته ترين نظريه پردازان هوش هيجاني دانيل گلمن است كه در ابتدا نظريه خود را با الهام از يافته هاي ماير و سالووي پايه ريزي نمود، اما وي رويكرد خود را بسط داده و مولفه هاي زيادي را وارد چارچوب نظري خود كرد. گر چه برخي شباهت ها و پيوستگي بين نظريه گلمن و نظر ماير و سالووي وجود دارد، اما در عين حال برخي تفاوت هاي مهم نيز بين آنها ديده مي‌شود.
به عنوان مثال، مدل هوش هيجاني گلمن شامل مؤلفه هايي مانند انگيزش و همدلي نيز هست، و اينها عواملي هستند كه ماير و سالووي معتقدند فراسوي مرز هوش هيجاني قابل گسترش اند.
گلمن در سال 1995 در كتاب معروف « هوش هيجاني » خود پنج حوزه اصلي شامل « آگاهي از هيجان هاي خود، مديريت هيجان ها، خود انگيزي، شناسايي هيجان هاي ديگران و ادارة روابط» براي هوش هيجاني مشخص نمود. او سپس در سال 1998 رويكرد اوليه خود را گسترش داد تا مهارت هاي بيشتري را شامل شود و در نهايت مدل هوش هيجاني خود را مشتمل بر 25 كفايت اصلي در پنج مقياس ، پايه ريزي نمود. به نظر گلمن هوش هيجاني هم شامل عناصر دروني و هم عناصر بيروني است. عناصر دروني مولفه هايي از قبيل خود انگاره، خود آگاهي ،‌احساس استقلال و توانمندي، خود شكوفايي و ابراز وجود را در بر مي‌گيرد و عناصر بيروني روابط بين فردي، سهولت در همدلي و احساس مسئوليت را شامل مي‌شود. هم چنين هوش هيجاني شامل ظرفيت پذيرش واقعيات، انعطاف پذيري، توانايي حل مشكلات هيجاني و توانايي مقابله با استرس و تكانه هانيزهست.
گلمن معتقد است كه كفايت هاي هوش هيجاني براي مديريت خود هيجان و اداره روابط بسيار اساسي هستند وي بر اين عقيده است كه افراد براي برتري يافتن بر اين چالش ها بايد مؤلفه هاي هوش هيجاني خود را پرورش دهند. اين مولفه ها عبارتند از :
1- خود آگاهي هيجاني : شناختن احساسات هنگاميكه به وجود مي آيند ركن اصلي هوش هيجاني است. توانائي كنترل لحظه به لحظه احساسات، كليد بصيرت روان شناختي و درك خويشتن، است. افرادي كه به احساسات و هيجانات خود اطمينان بيشتري دارند، مهارت بيشتري در كنترل و هدايت وقايع زندگي از خود نشان مي‌دهند.
آگاهي از هيجانات باعث اطمينان بيشتر به ويژه هنگام اخذ تصميم هاي مهم زندگي مانند انتخاب همسر يا يك حرفه مي‌شود.
گلمن ( 1995 ) خودآگاهي را ريشه و اساس ساير مولفه هاي هوش هيجاني مي‌داند و آن را چنين تعريف مي‌كند :‌« درك عميق و روشن از احساسات، هيجان‌ها، نقاط ضعف و قوت، نيازها و سائق هاي خود ». وي معقتد است افرادي كه سطح خودآگاهي بالاتري دارند به دليل شناخت توانائي خود، هميشه از اعتماد به نفس و عزت نفس بالاتري نيز برخوردارند. اين افراد در كارهاي خود دقيق بوده و اميد واري آنها غير واقع بينانه نمي‌باشد و مسؤليتي را قبول مي‌كنند كه درحد توان آنها باشد. همچنين اين افراد با خود و ديگران صادق بوده و به خوبي مي‌دانند كه هر احساس تا چه اندازه بر آنها و اطرافيان تأثير مي‌گذارد.
2- مديريت ( كنترل ) هيجان ها : ابراز واكنش هاي هيجاني مناسب، قابليتي ( استعدادي ) است كه براساس خودآگاهي بنانهاده مي‌شود. توانايي تعديل عواطف منفي مانند اضطراب، خشم و افسردگي يك مهارت هيجاني ضروري است. انعطاف پذيري هيجاني به شخص در غلبه بر مشكلات و موانع اجتناب ناپذير زندگي ياري مي رساند. افرادي كه فاقد توانايي خود تنظيمي 15 هيجاني هستند، دائما ٌ در معرض احساس پريشاني به سر مي‌برند.
خود تنطيمي هيجاني به معني سركوب هيجانها و يا ايجاد سد دفاعي محكم در برابر احساسات و خودانگيزي نيست، بلكه بر عكس يك شيوه انتخاب براي نحوه ابراز احساسات و روش ابراز آنهاست، به شكلي كه اين روش ابراز بتواند هم جريان تفكر را تسهيل كند و هم از انحراف آن جلوگيري نمايد.
3- خود انگيزش :‌توانايي تمركز برهدفي خاص براي دستيابي به موفقيت ضروري است خود كنترلي هيجاني مانند به تاخير انداختن ارضاي نيازها و كنترل تكانه‌ها، در دستيابي به اهداف زندگي بسيار حائز اهميت است. اشخاصي كه توان مهار هيجانهايشان را دارند و علي رغم ناكامي ها اميد وار و خوش بين هستند، عموماٌ در انجام وظايف خود سازنده تر و مؤثرتر عمل مي‌كنند.
بسياري از روانشناسان خودانگيزي را شرط بقاء مي‌دانند. به عقيدة آنان انسان سالم هيچ كاري را بدون هدف از پيش تعيين شده، انجام نمي‌دهد و براي دستيابي به هدف و يا حتي، انتخاب آن خود انگيزي لازم است. از نظر گلمن خودانگيزي زبان سائق پيشرفت است و كوشش در جهت رسيدن به حد مطلوبي از فضيلت مي‌باشد. افراد خود انگيخته همواره در كارهاي خود، نتيجه محور بوده و سائق زيادي براي دستيابي به اهداف و معيارهاي خود دارند.
4- شناختن هيجانات در ديگران ( همدلي ) : همدلي يكي ديگر از مهارتهاي مبتني بر خودآگاهي هيجاني است و براي اثر بخشي روابط بين فردي بسيار بنيادي مي‌باشد. كساني كه با سر نخ هاي اجتماعي ظريف به خوبي آشنا هستند، احساسات ديگران را به خوبي درك كرده ودر روابط شغلي و شخصي شان بسيار موفق ترند. گلمن همدلي را عبارت از « درك احساسات و جنبه‌هاي مختلف ديگران و انجام يك عمل مناسب و واكنش مورد علاقه آنان » تعريف مي‌كند. اين مولفه با احساس مسئوليت در قبال ديگران نسبت بيشتري دارد ،‌زيرا هر چه اطرافيان براي ما اهميت بيشتري داشته باشند، بيشتر سعي مي‌كنيم تا در مقابل آنها واكنش مناسبي نشان دهيم و شرط انجام واكنش مناسب نيز درك نوع احساس طرف مقابل است.
5- اداره كردن روابط ( مهارتهاي اجتماعي ) : ‌هنر برقراري رابطه به مهارت مديريت هيجان هاي ديگران نيازمند است. كفايت اجتماعي زمينه ساز محبوبيت، رهبري ‌و مؤثر بودن روابط بين فردي است. گلمن معتقد است افرادي كه تمايل دارند در ايجاد رابطه با ديگران موثر واقع شوند، بايد توانايي شناسايي، تفكيك و كنترل احساس خود را داشته باشند، سپس از طريق همدلي يك رابطه مناسب برقرار كنند.
ارتجاعي بودن سيستم عصبي تعيين كننده ظرفيت هاي اوليه مربوط به هر يك از حوزه هاي هوش هيجاني است. هر فرد داراي مجموعه عصب شناختي زيربنايي است كه تعيين كننده وضعيت مزاجي اوست ، مانند توانايي كنترل تكانه هاي هيجاني، كمرويي يا تحريك پذيري.
گر چه اساس زير بنايي كفايت هيجاني، عصبي است ،‌اما مدارهاي مغزي درگير، انعطاف پذيرند. هر يك از اين پنج حوزه به ميزان زيادي مجموعه اي از عادات و پاسخ هاي آموخته شده را نشان مي‌دهند، و در نتيجه مي توان با روش هاي مناسب، آنها را بهبود بخشيد. (1)
مدل هوش هيجاني بار – ان (Bar-on)
مدل ديگر در حيطة رويكرد مختلط، مدل هوش هيجاني بار – ان مي‌باشد وي مدلي چند عاملي براي هوش هيجاني تدوين كرده است. از نظر وي هوش هيجاني شامل « مجموعه اي از



قیمت: تومان

دسته بندی : مقاله و پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید