فصل اول
چارچوب کلی پژوهش
1-مقدمه
بسیاری از انسان ها قادر به حل مساله و برطرف کردن ، به حداقل رساندن و یا تحمل استرس نمی باشند و معمولاً از مقابله های ناکارآمد، ناسازگار و مضری استفاده می کنند که باعث بروز استرس های بیشتری می گردد که اثرات آنها وخیم تر و عظیم تر از استرس اولیه است.
افراد افسرده نسبت به آينده ديد انعطاف پذيري ندارند. آنها احتمالاً بيشتر از افراد غير افسرده آينده خود را منفي مي بينند و به نظرشان احتمال دستيابي به تجارب خوشايند كمتر است به همين دليل افراد افسرده به جاي تلاش براي دستيابي به موفقيت هاي با ارزش در آينده تمام نيروي خود را صرف اجتناب از موقعيت هاي ناخوشايند موجود مي كنند .
افراد افسرده احساس غمگيني مي كنند چون مشكلات خود را پايدار 1 ، كلي 2 و دروني 3 تلقي مي كنند :
پايداري
افراد افسرده رويدادهاي منفي زندگي شان را هميشگي و پايدار تلقي مي كنند، يعتي تغيير دادن آنها را
بعيد مي دانند. افراد غير افسرده تجارب منفي را به عنوان موانع موقتي كه زياد هم طول نمي كشد در
نظر مي گيرند.
كلي نگري
افراد افسرده غرق در مشكلات خود مي شوند و آنها را به همه چيز تعميم مي دهند. افراد غير افسرده مي توانند مسايل را از خود دور كنند . آنها قادرند بين رويدادهاي منفي و مثبت زندگي خود تعامل ايجاد كنند.
دروني بودن
افراد افسرده خودشان را مسئول مشكلات خود مي دانند. غير افسرده ها مسئوليـــت چيزهايــي را كه مي‌توانند تغيير دهند مي پذيرند اما خود را مسئول كامل نبودن خود نمي دانند.
به نظر جروم فرانك ( 1973) يكي از بهترين كارهايي كه روان درمانگرها مي توانند براي مراجعان خود انجام دهند كمك به آنها براي غلبه بر يأس و نا اميدي شان است . در هر مقطع معيني از زمان 20-15 درصد بزرگسالان در سطح قابل توجهي ازنشانه هاي افسردگي رنج مي برند و حدس زده مي شو دكه حدود 75 درصد بيماران بستري در بيمارستان هاي رواني را موارد افسردگي تشكيل مي دهند .در مورد اختلال افسردگی اساسی , مطالعات کلی در ممالک مختلف انجام شده است که ميزان شيوع آن را درماندگی آموخته شده 4 واثرات هورمونی باشد .
درزنان دو برابر مردان نشان می دهد. دليل چنين اختلافی ممکن است استرسهای متفاوت , زايمان
, افسردگی در مفهوم بالينی پنج يا بيش از پنج مورد از موارد زير را در بر می گيرد :
• خلق افسرده
• کاهش بارز علاقه يا احساس لذت در اکثر فعاليت ها
• کاهش قابل ملاحظه وزن يا افزايش وزن
• بی خوابی 5 يا پرخوابی 6
• تحريک يا کندی روانی حرکتی
• خستگی يا فقدان انرژی
• احساس بی ارزشی يا احساس گناه بيجا
• کاهش توانایی تمرکز يا بلا تصميمی 7
• افکار تکرار شونده مرگ يا فکر خودکشی .
مطالعات اخير در حوزه افسردگی حاکی از وجود چندين عنصر متفاوت در سبب شناسی و نشانه شناسی افسردگی است. يک عنصر شناختی فعال در سبب شناسی و نشانه شناسی افسردگی در ادبيات به نام نگرانی 8 يا افکار مزاحم منفی 9 ذکر شده است.
تعدادی از مطالعات نشان داده اند که نگرانی قوياٌ با افسردگی ارتباط دارد هنگامی که افکار منفی ناخواسته به خودآگاهی فرد می آيند فشارزا و ناراحت کننده هستند. آنها ترديدهايی در مورد ارزش خويشتن 10 , دلواپسی هايی 11 در مورد آينده يا توهماتی در مورد گذشته تشکيل می دهند. چنين افکاری حس سلامت فرد را تحليل می برند و خلق منفی را افزايش می دهند. خوشبختانه به نظر می رسد که اکثر مردم قادر هستند که چنين افکار ناخواسته ای را با افکار مطلوبتری جانشين نمايند. اما به نظر می رسد که همه افراد قادر به چنين کنترل ذهنی نيستند , به گونه ای که تعدادي از افراد برای يک دوره طولانی دچار افسردگی می شوند و افکار منفی نافذ12 و پايداری را تجربه می کنند و ممکن است افسردگی آنها ناشی از شکست ويژه در توانايی شان برای کنترل افکار منفی باشد.از سوی ديگر وجود افکار منفی ممکن است با توانايی فرد در ايجاد راه حل های سودمند برای حل مشکلاتش تداخل کند .
1-بيان مسأله پژوهش
افراد با وقايع تنش زای زندگی , ناکامی ها و نااميدی ها روبرو می شوند؛ بعضی افراد قادرند از تجربه های ناخوشايند زندگی استفاده کنند, در حالی که ديگران در افسردگی خود باقی می مانند؛ کسانی که خود را از افسردگی نجات می دهند واجد نوعی تفکر زیر بنایی هستند بنحویکه از تدابير و راهبردهای موثرتری سود می جویند. تعدادی از پژوهشگران عوامل مشترکی را در افرادی که به احتمال زياد افسرده می شوند و هم چنين نوع مداخله آنان در حل مسائل و مشکلات زندگيشان را شناسايی کرده اند و دريافتند که از طريق سنجش همبستگی بين پاسخ های رويارويی ترجيح داده شده افراد افسرده و مقايسه راه حل های آنان با افراد غير افسرده می توان راهبردهای مؤثر مقابله با افسردگی را شناسايی کرد.
هم چنين افرادی که مهارت مسأله گشای خوبی دارند در مقايسه با افرادی که فاقد اين مهارت هستند کمتر احتمال دارد افسرده شوند. عدم توانايی در اتخاذ تصميم يکی از مشخصات عمده افراد افسرده است اين ناتوانی را می توان نوعی بی کفايتی در استفاده از مهارت های موثر در تصميم گيری يا حل مسأله به شمار آورد .دزوريلا و گلدفريد 13)1971) حل مسأله را بعنوان فرايندی رفتاری شناختی تعريف کرده اند که می تواند انواعی از پاسخ های متناوب بالقوه سودمند را جهت مقابله با موقعيت های دشوار در اختيار افراد قرار دهد. بدين جهت از اهداف آموزش به مراجعان در مهارت های حل مسأله اين می باشد که يک راهبرد جهت سازگاری کلی در اختيار آنان قرار دهد.
بررسی نزو14 و پری 15 (1989) نشان داد که حل مسأله يک رويکرد درمانی شناختی – رفتاری است که در درمان افسردگی موثر و مفيد می باشد. افراد افسرده بر اساس مدلهای شناختی دارای ساختارها وفرايندهای شناختی افسردگی زا می باشند .
تفکر افسردگی زای بيماران , آنها را از حل مسائل باز می دارد, هدف اصلی درمان پيدا کردن راه حل هايی برای مسائل بيمار با استفاده از راهبردهای شناختی – رفتاری است نه اينکه صرفاٌ به بيمار کمک شود, دارای تفکر منطقی گردد . لذا درمان شناختی – رفتاری را می توان نوعی حل مسأله در نظر گرفت که هدف کوتاه مدت آن تسکين نشانه های افسردگی و هدف دراز مدت آن استفاده از راهبردهای حل مسائل برا ی حل مشکلات زندگی و کاهش برهه های 16 افسردگی در آينده است فنل ( 1989).
لذا با مطالعه دقيق و بررسی علمی سبک های حل مسأله در افراد افسرده و مقايسه آن با افراد غير افسرده می توان سبک های مقابله ای متفاوت را شناسايی و ارزيابی کرد , و هم چنين پی برد که فرايندهای حل مسأله در راهبردهای مقابله ای چگونه در ساخت های شناختی افسردگی نقش داشته تا درمانگران آگاهی و توانايی بيشتری در خصوص اين فرآيند , چگونگی کنترل و کاهش آن کسب نمايند.
2- اهميت نظری و عملی پژوهش
به لحاظ ماهيت پيچيده و تغيير يابنده جامعه ما , مردم پيوسته خود را روياروی با مشکلات متنوع می
يابند . بسته به پيچيدگی موقعيت و پيامدهای اين مشکلات مقابله ها ممکن است ، مهم و يا قابل توجه نباشد. انسان ها از نظر نحوه کنترل و تحمل مشکلات به رغم ميزان دشواری آن با هم متفاوتند. بسياری از مسائل را , که از نظر بالينی رفتار نابهنجار يا آشفتگی هيجانی خوانده می شود, می توان به مثابه رفتار غير کارآمد همراه با پيامدهای منفی آن از جمله اضطراب , افسردگی و ايجاد مشکلات ثانوی دانست . در اين راستا , رويکرد حل مسأله می تواند در حکم ابزار مهمی برای مواجهه با بسياری از مشکلات موقعيتی و حل آن ها مورد استفاده قرار گيرد. حل مسأله بر يک فرايند رفتاری شناختی يا آشکار دلالت دارد که:
1) پاسخ های بالقوه موثر برای موقعيت مشکل را فراهم می کند
2) احتمال انتخاب موثرترين پاسخ را از بيان پاسخ های متعدد, افزايش می دهد.
ربط سبک حل مساله با درمان بر این فرض استوار است که سبک حل مساله نوعی تفکر زیر بنایی است که فرد در خصوص مشکلات و موقعیت های استرس زا اتخاذ می کند و ناتوانی در شناخت و ارزیابی صحیح از مشکلات موجب ناکارآمدی تلاش فرد در حل مساله بطور موثر می گردد بنحویکه پیامدهای آن در ایجاد و ابقا اختلالات عاطفی در مطالعات روان شناختی بتازگی مطرح شده است بطوریکه بوربوک ( 1995) بر لزوم بکار گیری روش های شناختی رفتاری از جمله تصمیم درمانی جهت تداوم بهبودی و کنترل افسردگی تاکید می کند.
طبق نظريه شناختی افسردگی , هسته مرکزی افسردگی اختلال شناختی است و تغييرات عاطفی و جسمی و ساير خصوصيات افسردگی نتيجه اختلالات شناختی است .
اهميت عوامل شناختی در افسردگی و ساير اختلالات روانی آنقدر مهم است که بِک , ( 1976) , می گويد : شناخت های منفی در ذات افسردگی است نه علامت يا نتيجه آن . افراد افسرده خود را ناتوان و درمانده می کنند. زيرا محيط خود را ناخوشايند می يابند ، نسبت به آينده ديد انعطاف پذيری ندارند و به نظرشان احتمال دستيابی به تجارب خوشايند کمتر است . افراد افسرده چون مشکلات خود را پايدار 17 , کلی 18 و درونی 19 تلقی می کنند به جای تلاش برای دستيابی به موفقيت در حل مسائل تمام نيروی خود را صرف اجتناب از موقعيت های ناخوشايند موجود می کنند طبق آمار سازمان بهداشت جهانی ( 2001) افسردگی تک قطبی سومين رتبه را بين کل بيماری ها دارد, به طوريکه پيش از 150 ميليون نفر از مردم دنيا در هر برهه از زمان از افسردگی رنج می برند و حدود يک ميليون خودکشی موفق هر سال در جهان وجود دارد. شيوع افسردگی اساسی در جمعيت به طور کل بين 3 تا 10 درصد است و در افرادی که دچار بيماری های مزمن هستند اين ميزان بيشتر است. سنگينی بار اقتصادی اين بيماری بر جامعه و خانواده ها وکاهش کارآيی و ناتوانی در تحصيل و شغل يابی و حفظ شغل برای افراد مبتلا به افسردگی , ضرورت انجام پژوهش های متعددی را در اين زمينه می طلبد به خصوص در جامعه ما به دليل ويژگی های خاص هم چون جمعيت جوان و تحصيل کرده , مشکلات اشتغال , مهاجرت و پی آمدهای آن , تغييرات سريع فرهنگی همراه با رشد روز افزون آسيب هايی مانند :اعتياد , طلاق ,فرار جوانان از خانه ، ترک تحصیل رفتارهای پر خطر و غير ايمن و ديگر آسيب های روانی , اجتماعی که وجود دارند.
شواهد علمی پژوهشگران بين سبک حل مسأله با درماندگی و سطح استرس ارتباط پيوسته ای يافته اند که پيش بينی کننده خودکشی در دانشجويان دانشگاه است. هم چنين نتايج دو مطالعه سبک حل مسأله کسيدی و لانگ ( 196) شواهدی را فراهم ساخت مبنی بر اینکه سبک حل مسأله متغير بسيار مهمی در تفسير بيماری روانی و درک فرايند استرس است.
اين پژوهش به منظور استفاده ازنظریه ها و يافته ها منتج از مطالعات پژوهشگران تلاش دارد مدل های نظری و کاربردی سبک های حل مسأله را در ميان دانشجويان کشور بررسی نموده و احتمالاً موجب توسعه و گسترش آن شود و دراين راستا نسبت به رفع نقايص يا پيشنهاد وجهی بدیل کمک کننده باشد.
3-اهداف پژوهش
توانايی های روانی – اجتماعی فرد را قادر می سازد تا در ارتباط با ساير انسان ها , جامعه , فرهنگ و محيط خود مثبت و سازگارانه عمل کرده و سلامت روانی خود را تأمين کند .
نظريه های آسيب شناسی روانی افسردگی بيشتر بر محتوای20 شناخته و باورها و نگرش ها متمرکز بوده اند و کمتر به فرم21 شناخت در افسردگی و ديگر اختلالات بالينی توجه کرده اند از اين لحاظ نظريات دقيق و مبسوطی را ارائه کرده اند . به لحاظ اينکه حل مسأله فرايندی شناختی – رفتاری است که به واسطه آن فرد راه های موثر سازگاری با موقعيت های مشکل زا را کشف می کند. يکی از اهداف اين پژوهش بررسی سبک های مقابله ای دانشجویان در مقابل مشکلات و مسائل است. از طرف ديگر بر اساس مدل های شناختی چنين فرض می شود که شناخت افراد افسرده دارای عناصری منفی است که از ساختارها و فرايندهای شناختی , افسردگی زا ناشی می شوند. و اصطلاح آسيب پذيری شناختی22 جهت توصيف شيوه تفکری به کار می رود که بعضی افراد را بيشتر در معرض واکنش نشان دادن به محيطشان با رفتار خلق افسرده می کند .
بررسی نزو ( 1986) نشان داد که حل مسأله درمانی موجب کاهش افسردگی و هم زمان با افزايش اعتماد و توانايی فر د در حل مشکلات واتخاذ يک جهت يابی کنترل درونی می شود. هم چنين فنل ( 1989) رفتار درمانی شناختی را نوعی حل مسأله در نظر گرفت و بيان کرد ، مراجعان با تعدادی مشکل و از آن جمله خود افسردگی به درمانگر مراجعه می کنند , تفکرافسردگی زا آنها را از حل مشکلاتشان باز می دارد. بنابراين پرداختن به افکار خودآيند 23 منفی وسيله ای است برای رسيدن به هدف و نه خود هدف ، هدف درمان عبارت از پيدا کردن راه حل هايی برای مسائل بيمار با استفاده از راهبردهای شناختی – رفتاری و بررسی شيوه های حل مساله راهی جهت دست يابی به ساخت های شناختی افراد افسرده می باشد .
افراد در همه مراحل زندگی خود می بایستی نسبت به تصمیم های موثر برای حل مشکلات زندگی که مبتنی بر ارزیابی های صحیح از مسائل باشد اقدام نمایند؛ و جوانان در خطیر ترین مراحل زندگی خود قرار دارند لذا ؛ فهم و آگاهی در نحوه به کار گيری عوامل سبک حل مساله دانشجویان افسرده از اهداف اين پژوهش قرار گرفته است تا قابليت در توضيح رابطه فرايند و ارزيابی استرس و چگونگی پاسخ بيماران افسرده به مشکلات توسعه يابد. اين امر احتمالاً می تواند درمانگران را قادر سازد تا در توصيف و تصحيح شيوه های روش حل مسأله و تصميم گيری افراد افسرده مطابق روش نظريه تصميم درمانی و الگوی حل مسأله دزرويلا و گلد فريد (1994) موفق تر عمل بنمايند.
4-سئوال ها و فرضیه های پژوهش
این پژوهش با توجه به شواهد و مطالعاتی که مورد بررسی قرار می دهد، با بیان طیفی از یافته های نظری و تجربی ارزشمند پژوهشگران درباره نحوه مقابله افراد با مشکلات و با تاکید بر اهداف پژوهش ، تلاش خود را بر پاسخ دادن به پرسش های ذیل معطوف نموده است.
سئوال های پژوهش
الف – آیا دانشجویان افسرده سبک متفاوتی در حل مساله دارند؟
ب – آیا عامل جنسیت در سبک حل مساله دانشجویان افسرده دخالت دارد؟
فرضیه های اصلی پژوهش
1 – سبک حل مساله دانشجویان افسرده متفاوت از دانشجویان بهنجار است .
2 – سبک حل مساله دانشجویان دختر افسرده متفاوت از دانشجویان پسر افسرده است.
فرضیه های فرعی
1 – احساس درماندگی دانشجویان افسرده در حل مساله بیشتر از دانشجویان بهنجار است.
2 – منبع کنترل دانشجویان افسرده درحل مساله متفاوت از دانشجویان بهنجار است.
3 – اعتماد بنفس دانشجویان افسرده در حل مساله کمتر از دانشجویان بهنجار است.
4 – تنوع و تعدد راه حل های دانشجویان افسرده در حل مساله کمتر از دانشجویان بهنجار است.
5 – سبک گرایش – اجتناب دانشجویان افسرده در حل مساله متفاوت از دانشجویان بهنجار است.
5- متغیرهای پژوهش
پژوهش حاضر به بررسی سبک حل مساله دانشجویان افسرده و بهنجار دانشگاه علوم پزشکی تهران می پردازد. بنابراین متغیرهای پژوهش عبارتند از :
متغیر مستقل : افسردگی
متغیر مستقل دوم : جنس
متغیر وابسته : سبک حل مساله
متغیر کنترل : سن
6-تعریف متغیرها و اصطلاحات
تعریف نظری و عملیاتی افسردگی
انجمن روانپزشکی امریکا ( 1994) اظهار می دارد که افراد دچار افسردگی بالینی به مدت 2 هفته یا بیشتر علایم زیر را تجربه می کنند:
– تغییر در اشتها: آنها یا کم اشتها می شوند و وزن از دست می دهند یا برعکس.
– بی خوابی یا خوابی بیش از حدمعمول .
– کاهش انرژی و احساس خستگی .
– از دست دادن علاقه و احساس لذت نسبت به فعالیت های لذتبخش گذشته .
– احساس بی ارزشی ، خود سرزنشی یا گناه زیاد .
– کاهش توانایی تفکر یا تمرکز.
در این پژوهش ، افسردگی افزون بر نشانه های بالینی آن عبارت خواهد بود از میزان نمره یا کمیتی است که دانشجو از پاسخ هایش به آزمون 21 سوالی افسردگی بک ، ( 18 ≤ نمره بک ) کسب می کند که شاخص عددی برای اندازه گیری میزان و شدت افسردگی آزمودنی خواهد بود.
تعریف نظری و عملیاتی افسردگي
بهنجار عبارت است از عدم ابتلاء به اختلالات روانی بر اساس سابقه اخذ شده از پرسشنامه های اطلاعات کلی و نمره آزمون (9 ≥ نمره بک ) شاخص عددی برای بهنجار بودن آزمودنی قرار گرفته است.
تعاریف نظری و عملیاتی سبک حل مساله
سبک حل مساله وسیله ای مفید برای مقابله با مشکلات موقعیتی است و بصورت فرایندی رفتاری تعریف شده است که بصورت رفتاری یا شناختی انواع پاسخ های بالقوه موثر به موقعیت مشکل آفرین را ارائه می کند واحتمال انتخاب موثرترین پاسخ را از میان این راه حل های مختلف افرایش می دهد .
حل مساله فرایندی شناختی – رفتار ی است که افراد بواسطه آن راهبردهای موثر برای مقابله با موقعیت مساله زا را در زندگی ، شناسایی و کشف می کنند . سبک حل مساله ، فرایندی شناختی – رفتاری است که فرد برای شناسایی و کشف موثر راه های سازگاری با موقعیت های دشواری که در جریان زندگی روزمره با آنها روبرو می شود ، به کار می برد. بر اساس این تعریف، حل مساله یک فرایند سازگاری هوشیارانه ، منطقی و هدفمند است که می تواند ، توانمندی های شخص را برای برخورد موثر با دامنه گسترده ای از موقعیت های پرفشار روانی به کار گیرد.
شیوه حل مساله فرایندی رفتاری است ، خواه آشکار باشد و خواه شناختی ، که 1) انواع پاسخ های بالقوه موثر به موقعیت شکل آفرین را ارائه می کند و 2) احتمال انتخاب موثرترین پاسخ را از میان این راه حل ها افزایش می دهد .
تعریف عملیاتی سبک حل مساله
میزان نمره یا کمیتی که دانشجواز پاسخ هایش به مقیاس حل مساله کسیدی و لانگ کسب می کند که شاخص عددی برای اندازه گیری سبک های کارآمد و ناکارآمد و اجتنابی آزمودنی خواهد بود.
فصل دوم
ادبيات و پيشينة پژوهش
مقدمه
در فصل دوم به ادبیات و پیشینه مطالعاتی در زمینه های نظری و عملی متغیرهای پژوهش و عوامل مداخله گر پرداخته می شود.
رشد مطالعات دربارة نقش واسطه ای و ارزیابی و سبک شناختی در سال های اخیر موجب گسترش، توسعه دانش و کاربرد این نقش در عرصه سلامت روان گردیده است. یکی از برجسته ترین پژوهش ها در این زمینه نظریه سبک اسنادی سلیگمن و تیزدیل ( 1987) است ، که بعنوان نظریه درماندگی افسردگی توسط آلوی و همکاران ( 1988) مورد تجدید نظر قرار گرفت. این نظریه در ابتدا برای فهم ودرمان افسردگی مطرح شد؛ اما بخاطر کاربرد زیادآن در توضیح فرایند استرس توسعه و گسترش فراوان یافته است. یکی از جنبه های ارزیابی شناختی تاکید بر کاربرد بسیار وسیع الگوی سبک حل مسأله در مورد فرایند استرس و مقابله می باشد ، که در ادبیات روان شناسی پیشنهاد شده است . شواهدی که از بررسی های همه جانبه سبک حل مساله به دست آمده ثابت گردید، که این ساخت یک مفهوم واحد نیست و متغیرهایی همچون سبک اسنادی ، واکنش های عاطفی ، درماندگی ،
اعتماد بنفس ، منبع کنترل ، سبگ گرایش – اجتناب ، ابداع و خلاقیت در آن دخیل می باشند.این عوامل که مشترکاً در سبک حل مساله و فرایند استرس مداخله می کنند بعنوان واکنش های مقابله ای نامیده شده اند. برای نمونه دیکسون ، هینرو اندرسون ( 1991) رابطه ای بین سبک حل مساله با درماندگی و سطح استرس وارده پیدا نموده اند، که پیش بینی کننده خودکشی در دانشجویان دانشگاه است. نزو ( 1987) سبک حل مساله را بعنوان فرایندی شناختی – رفتاری معرفی می کند که توسط آن افراد راهبردهای موثری برای مقابله با مشکلات زندگی شناسایی و کشف می کنند. سبک حل مساله بعنوان متغیر مهم در ایجاد و ابقا اختلالات عاطفی در روان شناسی به تازگی مطرح شده است . بنا به مطالعات کسیدی و لانگ ( 1996) طبیعت سازه سبک حل مساله که با تاکید بر نظریه سبک اسنادی افسردگی ابداع گردیده چند عاملی است ، ومی تواند به طور گسترده ای در مورد فرایند استرس به کار رود.
لذا در فصل دوم , ادبیات و پیشینه متغیرهای پژوهش در دو بخش مورد مطالعه قرار می گیرد: بخش اول ، به نظریه های شناختی – رفتاری افسردگی ، ساختار سبک حل مساله ، ماهیت و فرایند استرس و مقابله پرداخته می شود و در بخش دوم ، ارتباط متغیرهای پژوهش با یکدیگر مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
علايم افسردگی و سبک های آن
برای درک اصطلاح بالينی افسردگی انجمن روان پزشکی امريکا( 1994) اظهار می دارد که افراد دچار افسردگی بالينی به مدت 2 هفته يا بيشتر علايم زير را تجربه می کنند:
• تغيير در اشتها, آنها يا کم اشتها می شوند و وزن را از دست می دهند و يا پراشتها می شوند و وزنشان زياد می شود.
• بی خوابی يا خواب بيش از حد معمول .
• کاهش انرژی و احساس خستگی .
• از دست دادن علاقه واحساس لذت نسبت به فعاليتهای لذت بخش گذشته.
• احساس بی ارزشی , خود سرزنشی يا گناه زياد.
• کاهش توانايی تفکر يا تمرکز.
• افکار تکراری درباره مرگ , افکار خودکشی .
افرادی که از افسردگی رنج می برند سبک های زير در آن ها به صورت عادت در می آيند . آنها بايد ياد بگيرند به خاطر حفظ سلامت خود از اين سبک ها دست بردارند .
وابستگی غير واقع بينانه به ديگران 24 : افراد افسرده عزت نفس خود را به شدت وابسته به تأیيد ديگران می دانند.
فقدان سيستم حمايت اجتماعی
افراد مستعد افسردگی بيشتر درونگرا و منزوی هستند . آنها از مهارت های لازم برای حفظ روابط اجتماعی جهت حمايت خود استفاده نمی کنند.
استرس در روابط نزديک : احساس افسردگی اغلب هنگامی که در روابط بين فردی ناهمگنی وجود دارد افزايش می يابد.
سبک تمرکز برخود افسرده ساز
افراد افسرده ذهن خود را با افکار منفی مشغول می کنند آنها زمان زيادی را صرف يادآوری موارد منفی زندگی خود کرده و هرگز مهارت های رويارويی خود را به کار نمی برند.
آسيب پذيری کمال گرايانه
افراد افسرده اصرار دارند که کامل باشند و چون کامل نيستند خود را بی ارزش و زندگي شان را بيهوده تلقی می کنند.
کنترل بيرونی
افراد افسرده احساس می کنند که وقايع مهم زندگی شان خارج از کنترل آنها است.
الف – نظریه های شناختی افسردگی
افسردگی از تغييرات نظام شناختی ناشی می شود , فرد افسرده تحت تاثير برخی از عوامل شناختی خود تجربه ها و آينده اش را با ديد « منفی » نگاه می کند نگرش منفی در همه ابعاد وجود او مانند احساس , تفکر و رفتارش ديده می شود ؛ با خود برخوردی منفی دارد به همين دليل به تعيين هدف و پيگيری آن بي علاقه می شود و آينده را تيره و تار می بيند و احساس می کند انسانی حقير . بی ارزش و از لحاظ اجتماعی به عنصری بدرد نخور تبديل شده است . تفکر منفی به ساير نشانه های افسردگی , مانند , اندوه , رفتار انفعالی , خودخوری , بی نشاطی و ميل به خودکشی , کمک می کند؛ در نتيجه دايره بسته ای ايجاد می شود ( تصویر 1-2)و تفکر منفی , روحيه ناخوشايند و انگيزه های منفی يکديگر را تقويت می کند . در توجیه نظام شناختی افسردگی به نظریه های شناخته شده مرتبط با بنیادهای شناختی افسردگی پرداخته می شود.
1- نظريه بک و تحریف های شناختی
مفصل ترين و جامع ترين توجيه شناختی افسردگی توسط بک، در سال 1976 مطرح شده است . مدل شناختی بک . بطور طرحواره ای در تصوير 2-2 نشان داده شده است. در اين مدل نظر برآن است که تجربه در افراد به تشکيل فرض ها درباره خويشتن و جهان می انجامد و اين فرضها يا طرحواره ها , خود, در سازمان بندی ادراک و در کنترل و ارزيابی رفتار مورد استفاده قرار می گيرند.
نظريه افسردگی بک مشابه نظريه او درمورد اضطراب می باشد. حوادث منفی قبلی بنا به فرض, در شکل طرحواره هايی در حافظه رمز گذاری می گردند و به موقع وقوع حوادث مشابه , فعال شده و تعبير و تفسیر اطلاعات جديد را تحت تأثير خود قرار می دهند. طرحواره های افسردگی شامل اطلاعات گزاره ای ( فرضيه های اساسی ) هستند مبنی بر اينکه « خود» ناتوان , دنيای بيرون پر از مشکلات , و آينده نااميد کننده است. فعال شدن اين طرحواره ها دارای دو اثر عمده است :
نخست , بخشی از اين اطلاعات در شکل افکار منفی خودکار به صورت غير ارادی وارد هشياری می گردد از قبيل « هيچ کس مرا دوست ندارد» يا « اميدی به آينده نيست » . تأثير دوم تفکر طرحواره ای آن طوری که بک می گويد ، به خطاهای منطقی که افراد افسرده در ارزيابی موقعيت مرتکب می شوند, مربوط می گردد : آنها بر اساس شواهد محدود و يا حتی متناقض استباط های اختياری به عمل می آورند, به جای توجه به کل موقعيت , انتزاع های انتخابی از جزئيات می کنند , يک حادثه بی اهميت و مجزا را به همه موارد تعميم می دهند, اهميت حوادث را به شيوه ای غير واقع گرايانه بيش از اندازه کوچک يا بزرگ می نمايند. , حوادث را به شيوه ای نا مناسب شخصی کرده و آنها را در مقوله های افراطی و متضاد قطبی می کنند. بر طبق نظر بک محتوای ویژه افکار هشیار 25 منجر به یک پاسخ هیجانی ویژه می شود. همسو با این نقطه نظر وی اعتقاد دارد که مراجعان افسرده عقاید تحریف شده و منفی در مورد خودشان ، دنیای پیرامون و آینده می سازند. بسياری از مردم در فرايند اجتماعی شدن خود, مجموعه ای از نظرات يا نگرش هايی را پرورش می دهند، که درواقع غير منطقی هستند، اين فرضيات از آن جهت غير منطقی هستند که مورد حمايت محيط قرار نمی گيرند؛ تحريف های شناختی خطاهای منطقی منظمی هستند که باعث بازنمايی های نادرستی از واقعتيت‌ها می گردند. اين تحريف های شناختی شامل موارد زير است :
1. انتزاع انتخابی : 26 شخص شواهد برجسته تر و تناقضات را ناديده می گيرد و در مورد يک رخداد بر اساس يک چيز جزئی منفی نتيجه می گيرد.
2. استنباط دلبخواه 27 : که در آن ارزيابی منفی در غياب شواهد صورت می گيرد.
3. تعميم بيش از اندازه 28 : يک نتيجه کلی منفی از تنها يک رخداد گرفته می شود و به طريقی غير قابل قبول در موقعيت های غير مشابه به کار برده می شود.
4. بزرگتر جلوه دادن 29 ( بعضی وقت ها فاجعه آميز جلوه دادن 30 ناميده می شود) : که در آن اهميت يک رخداد منفی بيش از حد برآورده می شود يا بزرگ جلوه داده می شود.
5. تفکر همه يا هيچ31 : تمايل به فکر کردن به مطلق ها ( هر چيزی يا خوب است يا بد و اغلب بد است ) .
افکار خودکارو خطاهای منظم منطقی منجر به ارزيابی های منفی خود, دنيا و آينده شده و محتوای هشياری آگاه فرد تيره و خود – ملامتگر32 می گردد . درنتيجه خلق شخص افسرده تر می گردد. زمانی
که شخص دچار افسردگی خفيف است , افکار منفی با درجاتی از عينيت ارزيابی می گردد, اما در افسردگی های شديد بيماران احساس مي کنند که کنترل خود را بر فرآيندهای فکری شان از دست داده اند , ذهن آنها جولانگاه افکار خودکار منفی می گردد و شروع به پردازش طرحواره ای اطلاعات جديد می نمايد.
در حالی که نظريه های اضطراب به اکتساب اطلاعات جديد درباره موقعيت های خطرناک تأکيد می کنند ، نظريه های افسردگی مکرراًبه مفهوم . « خود پنداره » به عنوان نظامی از دانش يا باورها در مورد خود شخص توجه می کنند. به عنوان مثال در نظريه شناختی – اجتماعی اوتلی 33 و بولتون ( 1985) در مورد افسردگی، فرض بر اين است که حوادث معينی از زندگی بدين دليل فشارزا قلمداد می شوند، که برای « خود » فرد تهديد کننده هستند، در موقعيت هايی که «خود » در نقش يک سری از نقش ها هويت می يابد . يک نقش , از قبيل « مادر خوب » يا يک « نان آور» هويت ويژه ای را فراهم می کند و با اهداف , نقشه ها , و انتظارات شخصی ارتباط برقرار می کند( ص 1377) . اوتلی و بولتون پيشنهاد می کنند که شروع افسردگی به ارتباط بين انتظارهای نقش شخصی و تصديق اين انتظارات توسط کسانی که نقش مهمی را در اين روابط بازی می کنند، بستگی دارد.
فقدان يکی از اينها ، يا هر موقعيت ديگری که جلوی ايفای نقش مهم برای هويت فرد را بگيرد، ايجاد
افسردگی می کند. از سوی ديگر ، آسيب پذيری از ديدگاه آنها به عنوان فقدان نقش های مکمل يا
بالقوه ای است که در موارد مربوط به يک فقدان بواسطه آنها می توان اهداف خود تعريفی را دنبال
نمود.
شکل گيری فرضهای ناکارآمد 34
رويداد حساس

فعال شدن فرض ها

افکار خود-آيند منفی
نشانه های افسردگی
عاطفی انگيزشی رفتاریجسمی شناختی
تصوير 2-2 – مدل شناختی افسردگی ( به نقل از فنل)
2 – فرضيه اسنادی درماندگی آموخته شده
سليگمن35 ( 1975) درماندگی را حالتی روانی دانسته که در شرايط کنترل ناپذير ايجاد می شود شرايطی که در آن پيامد حاصل از واقعه مستقل از پاسخ های موجود است. او در توضيح مصونيت در برابر درماندگی می گويد : در صورتی که فرد قبل از قرار گرفتن در موقعيت درماندگی تجربه کنترل پذير داشته باشد اثرات درماندگی در امر کاهش می يابد . آبرامسون36 , سليگمن و تيسديل 37 (1978). فرضيه درماندگی در انسان را با در نظر گرفتن چهار چوب اسنادی مورد تجديد نظر قرار دادند. آنها فرض کردند، اسنادهای عمومی ، پايدار و درونی درباره علل رويدادهای منفی در تعميم و مزمن بودن درماندگی و ايجاد نقايص شناختی و هيجانی تاثير دارند. آبرامسون و همکاران ( 1978) اشاره کردند، که فرضيه درماندگی در چهار چوب اسنادی بهتر می تواند اثرات مصونيت و درمان را توضيح دهد.
سليگمن ( 1981) طی يک مقاله خلاصه ای از مدل اصلاح شده اسنادی را ارائه نمود . طبق اظهارات وی در اين مدل جديد برای وقوع افسردگی چهار فرض کافي است :
1. فرد انتظار دارد که احتمالاٌ يک حالت آزارنده 38 شديد پس از پيش آمدها رخ دهد( يا يک حالت دلخواه پيش آمدها غير ممکن است )
2. فرد در مقابل اين حالات آزارنده خود را بی دفاع تصور می کند.
3. فرد سبک اسنادی غير انطباقی 39 دارد بطوريکه رويدادهای منفی را به علل درونی ، پايدار و کلی و رویدادهای مثبت را به علل بيرونی , ناپايدار و اختصاصی نسبت می دهد.
4. هر قدر احتمال پيش آمدن ، حالت آزارنده و احساس کنترل ناپذيری آن شديدتر باشد، همانقدر شدت نارسايی های انگيزشی و شناختی بيشتر خواهد بود. به بيان ديگر هر اندازه اهميت رويداد کنترل ناپذير برای فرد بيشتر باشد، بهمان ميزان شدت نابسامانی عاطفی و کاهش عزت نفس در فرد ، بيشتر خواهد بود.
به دلايلی مبهم اغلب پژوهشهای بعدی روی فرض سوم تکيه کردند، به اين معنی که اصرار دارند سبک اسنادی غير انطباقی فرد را برای واکنش افسردگی وار در مقابل وقوع رويداد های آزارنده يا عدم وقوع رويدادهای مثبت آماده می کند.
افراد افسرده از روی عادت پيامدهای منفی را به علل درونی ، پايدار و کلی نسبت می دهند و رويدادهای مثبت را به علل بيرونی , ناپايدار و اختصاصی . به عبارت ديگر به دنبال شکست، بيمار افسرده خود را سرزنش می کند و چنين می انگارد ، که علت شکست , عمومی و مستمر است؛ و نيز به دنبال موفقيت , اهميتی برای آن قائل نيست؛ زيرا می پندارد اين موفقيت هيچ تاثير مثبتی در آينده اش ندارد. ماهيت و نوع اسناد برای تجربه آزارنده خاص طبيعت افسردگی را تعيين می کند. اسناد درونی تعيين می کند که عزت نفس فرد تحت تاثير قرار گرفته است. اسناد پايدار مزمن بودن افسردگی و اسناد کلی عموميت احساسات افسردگی را تعييين می کند و نيز شدت افسردگی نه تنها به وسيله آزارنده بودن رويداد بلکه توسط اسنادهای شخص نسبت به آن تعيين می شود. در يکی از تجديد نظرهای اخير از اين مدل چنين فرض می شود که سبک اسنادی نه علت لازم و نه علت کافی افسردگی ، بلکه يک علت مؤثر يا عامل خطر ابتلاء به افسردگی در کنار بسياری ديگر از عوامل قرار دارد.
3 – نظريه نااميدی 40 افسردگی
آلوی و ابرامسون ( 1988) نظریه درماندگی آموخته شده را به شکل جدیدتری مطرح کردند که در آن ناامیدی به جای درماندگی بعنوان عامل اصلی در بروز افسردگی تبیین شده است..
در نظريه نااميدی افسردگی علل بر طبق روابط ترتيبی آنها در ارتباط با شروع علائم بيماری از همديگر تفکيک می شوند.علل دور از وقوع و علل نزديک به وقوع، علل دور از وقوع 41 که در رديف سبب شناختی افسردگی جلوتر عمل می کنند، در اين نقطه از ترتيب علی هيچ تظاهری از علائم افسردگی ديده نمی شود. از طرف ديگر علل نزديک به وقوع 42 که نسبتاٌ ديرتر عمل کرده و کمی قبل يا همراه علائم اين بيماری رخ می دهند. نظريه نااميدی افسردگی صريحاٌ تأکيد می کند ، که افسردگی يک اختلال ناهمگون است و علاوه بر نااميدی عوامل ديگر نيز از عوامل کافی برای وقوع افسردگی هستند.
در پيدايش اولين علائم افسردگی از لحاظ مفهومی بين عوامل لازم 43 , کافی 44 و جانبی 45 وجوه
تمايزی وجود دارد. از نقطه نظر سبب شناختی علل لازم به آن دسته از عوامل اطلاق می شود، که برای پيدايش مجموعه ای از علائم افسردگی بايد موجودباشند، علل کافی مجموعه ای از عوامل آسيب شناختی است ، که در صورت موجوديت خود بروز علائم افسردگی را امکان پذير می سازند و بالاخره علل جانبی به دسته ديگری از عوامل سبب شناختی اطلاق می شوند که احتمال پيدايش علائم را افزايش می دهند و از اين رو برای بروز علائم نه کافی هستند و نه لازم خلاصه اين نظر در تصوير3 -2 آمده است. يکی از برتری های عمده نظريه نااميدی در مقايسه با نظريه درماندگی آموخته شده سليگمن اين است، که اين مدل نه تنها برای افسردگی يک علت کافی نزديک به وقوع ذکر می کند، بلکه در يک زنجيره علّی ترتيبی از حوادث فرض می شود که در نهايت به علت کافی نزديک به وقوع می انجامد. چنانچه در تصوير 3-2 ديده می شود زنجيره علّی مفروض با وقوع رويدادهای منفی ( يا عدم وقوع رويدادهای مثبت زندگی ) شروع می شود و با ايجاد علائم افسردگی ( مخصوصاٌ افسردگی نااميدی ) پايان می پذيرد. در نظريه نااميدی دو بعد اسنادی برای فهم اين موضوع، که چطور ممکن است رويدادهای منفی زندگی در پديد آمدن احساس نااميدی سهم داشته باشد عبارتند از : « بعد پايدار – ناپايدار» و« کلی – اختصاصی » ؛ درجه اهميتی که افراد برای رويدادهای منفی قائل می شوند از عوامل جانبی احساس نااميدی محسوب می گردد.
راهنماي موقعيتی ( مثل اطلاعات
مربوط به اجتماع , پايداری و
اختصاصی بودن )
اسناد کلی
رويدادهای منفی پايدار برای
زندگی رويدادهای منفیانتظار
نااميدی
اگر اسناد کلی و
پايدار درونی
است

ذ
تصوير3-2- زنجيره علّی معين در نظريه نااميدی افسردگی- علل کافی – علل جانبي
4 – نظریه سبک تمرکز برخود افسرده ساز
هنگامی سبک تمرکز برخود افسرده ساز ريشه می گيرد ، که افراد افسرده در مقايسه با افراد عادی برای شکست های خود بيشتر از اسنادهای گرايشی 46 ( علی درونی ) و برای موفقيت هايشان بيشتر از اسنادهای موقعيتی 47 ( علی بيرونی ) استفاده می کنند. اين سبک می تواند افکار خودکار( اتوماتيک ) منفی ، اضطراب ، بی خوابی ، تمرکز ضعيف ، خشم ، خستگی و کندی روانی – حرکتی را تبيين کند؛ هم چنين سبک تمرکز برخود افسردگی ساز موجب انگيزش در نگهداری خودپنداره منفی می شود که در آن افکار ، احساسات ، ارزش های شخصی و توانايی های مثبت ، اضطراب برانگيز می باشند. لذا تمرکز برخود ممکن است مستعد کننده افسردگی ، نگهدارنده افسردگی يا پيامد افسردگی باشد. به طور خلاصه در سبک تکرار غير ارادی خود گردان چنين فرض شده است ، که افسردگی به دنبال از دست دادن منبع مهم ارزش شخصی و عزت نفس رخ می دهد و اين زمانی است که فرد در« چرخه خودگردان » که در آن هيچ پاسخی برای کاستن از تضاد بين حالت واقعی موجود و حالت مطلوب وجود ندارد , گرفتار می آيد ؛ در نتيجه فرد گرفتار يک الگوی مداوم توجه تمرکز يافته برخود می شود.
تحقيقات و مطالعات بسيار ديگری به تبيين اثرات شناختی زيان آور ناشی از تأثير توجه متمرکز بر خود در افسردگی پرداخته اند.اين مطالعات نشان می دهند ، که توجه متمرکز بر خود, خودانگاره فرد را فعال می کند و بدين ترتيب تاثير آن را روی فرآيندهای شناختی متعدد افزايش می دهد. به اين ترتيب چنين شرايطی قابليت دسترسی و پردازش اطلاعات مربوط به خود را تسهيل می کند. بر حسب اينکه خودانگاره افراد افسرده نسبت به افراد غير افسرده بيشتر منفی است. فعال سازي زياد خودانگاره افسردگی که از تمرکز مداوم بر خود ناشی می شود ميزان منفی بودن افکار، ادراکات و خاطرات اين افراد را افزايش می دهد . از سوی ديگر هماهنگ با اين فرضيه تصور می شود که متمرکز ساختن توجه افراد افسرده به بيرون از خود فعاليت خودانگاره منفی را خنثی می کند و از شدت عاطفه منفی افسردگی می کاهد. مطالعه پيزچنسکی ، هولت 48 و همکاران ( 1987) نشان داده است ، که بيرون آوردن افراد افسرده از حالت تمرکز بر خود ، بدبينی آنها را نسبت به رويدادهای آينده زندگی کاهش می دهد.
نتايج پژوهش مبينی (1372) نيز همسو با فرضيات مورد بحث است . او دريافت بيماران افسرده نسبت به افراد بهنجار غير افسرده در حالت توجه متمرکز برخود رويدادهای منفی بيشتری از زندگی شخصی را به ياد می آورند ، اما زمانی که توجه اين افراد به بيرون از خود متمرکز شد، از شدت اين سوگيری منفی حافظه کاسته شد، به نحوی که تفاوت معناداری در يادآوری رويدادهای زندگی در دو گروه مشاهده نشد.
توجه خود تمرکزی بعد از فقدان شئی که به عنوان منبع هويت و احترام – خود فرد بر آن سرمايه گذاری کرده است , دورنی بودن اسنادها را برای فقدان افزايش می دهد فرد خود را سرزنش می کند و موجب افزايش عاطفه منفی و پيامدهای منفی می شود بنحوی که : پيامدهای منفی ، « تمرکز – خود» را تشديد می کند . تمرکز – خود تشديد شده ، عاطفه منفی را افزايش می دهد. آن باعث خود انتقادی و « خود – سرزنشی » و پيامدهای منفی بيشتر می شود که به يک سبک « تمرکز برخود افسرده ساز» 49 می انجامد، و در آن فرد 1- عاطفه مثبت ناشی از پيامد مثبت را کوچک می کند 2- اسنادهای درونی را برای پيامدهای مثبت کاهش می دهد و برای پيامدهای منفی افزايش می دهد 3- افزايش احترام به خود ناشی از پيامد مثبت را تخريب می کند و کاهش احترام – خود ناشی ازنتايج منفی را تشويق می کند . 4 – افزايش انگيزش ناشی از پيامد منفی را بزرگ می کند. اين فرايند موجب تشکيل خود پنداره منفی می شود، فقدان می تواند ثبات خود پنداره را از بين ببردو چرخه خود سامان بخشی محافظت کننده را به راه اندازد . همانطور که فرد به محافظت از شیء از دست رفته می پردازد، عواطف منفی خود انتقادگر و خود بی ارزش کننده افزايش می يابد. فقط با صرف نظر کردن از شی ء از دست رفته يا تقويت ساير منابع هويت و خود – ارزشمندی می توان اين چرخه را بازداشت . اين چرخه فزاينده رويدادها ، به خود پندارۀ منفی می انجامد و پيامد آن موجب حفظ افسردگی می شود.اولين محصول آن جلوگيری از رفتارهايي می باشد که به خود پندارۀ مثبت کمک می کند. خود پنداره منفی به نوبۀ خود يک تبين محدود از جهان ايجاد می کندو جهان ترجيحاً غير قابل پيش بينی و بد تلقی می شود. خودپندارۀ منفی ممکن است يک رويکرد مقابله ای با دنيا فراهم آورد ، که محافظه کارانه 50 و انعطاف ناپذير 51 است . انگيزش خود پنداره نيز در اثر رنج 52 طاقت فرسای ناشی از فقدان اوليه 53 است , و آن مستقيماً ناشی از دلبستگی 54 به شيئی به عنوان منبع هويت واحترام – خود می باشد . در اثر اين پيوند 55 ميان خوشبينی اوليه , سرمايه گذاری نامحدود بر روی شی ء وتباهی هيجانی ناشی از فقدان فرد از هر گونه توجه خوش بينانه معطوف به خود پرهيز می کند. اميد خوش بينی و خود – پنداره منفی منبع اضطراب
می شوند . به خاطر این ترس از امید56 ، هر چیزی که بر لیاقت ، ارزشمندی با محبوبیت فرد دلالت ، آزارنده می شود .

پيرچسنکی ( 1987) اعتقاد دارد بر اساس چرخه خود سامان بخشی می توان به چند مورد « درمان » به صورت کلی اشاره کرد. مطابق اين سبک لازم است شرايط ذيل فراهم گردد.
• فرد افسرده بايد از چرخه گردان متمرکز بر شی ء از دست رفته رهايی يابد.
• او بايد به ترس خود درباره اميد به يافتن وداشتن منابع ارزش خود فائق آيد.
لازم است بيمار سبک تمرکز بر خود افسرده ساز را کنار بگذارد و به عملکرد خود گردان طبيعی بازگردد .
5 – فرضیه پردازش شناختی مارتین 57
به نظر مارتین ( 1985) بعد شخصیتی نوروز گرایی که آیزنک 58 مطرح کرده زمینه ساز شناختی روز افسردگی را فراهم می نماید . افراد نوروزگرا طبق نظر آیزنک چنین توصیف می شوند « ……..فردی نگران ، مضطرب ، بدخلق و اغلب افسرده ، خواب چنین فردی معمولاً مختل است و مبتلا به اختلالات متعدد روان تنی می باشد». او پیش از حد هیجان زده بوده و به هر نوع محرکی واکنش شدید نشان می دهد و پس از تحریکات هیجان برانگیز آرام می گردد . افرادی که در مقیاس نوروزگرایی آیزنگ نمره بالا کسب می کنند اطلاعات منفی مربوط به خود را بیشتر و اطلاعات مثبت مربوط به خود را کمتر یادآوری می کنند. این ویژگی به نظر مارتین افراد را پس از تجربه وقایع منفی زندگی در معرض ابتلاء به افسردگی مرضی قرار می دهد. فرضیه مارتین در واقع نوعی مدل آسیب پذیری شناختی است که تفاوت افراد را در چگونگی پردازش شناختی به نوروزگرایی شخصیت می داند. . بر این اساس بیماران افسرده در مقایسه با افراد غیر افسرده در مقیاس نوروزگرایی مقیاس شخصیتی آیزنک نمره بیشتری می آورند و اطلاعات منفی مربوط به خود را فعال تر از اطلاعات مثبت مربوط به خود پردازش می کنند.
ب– نظریه های رفتاری در افسردگی
نظریه های رفتاری به شیوه هایی توجه دارد که بدان وسیله مردم رفتار خویش را برای رسیدن به اهداف بلند مدت اداره می کنند( مانند رفتارهای بهداشتی ) مطابق این نظریه افراد افسرده در اداره رفتار خویش به سوی هدف های بلند مدت ناتوان هستند. بیمار افسرده احساس درماندگی وناامیدی می کند و رفتار سازمان یافته به وسیله هدف های بلند مدت به احتمال زیاد به تدرج در او از بین می رود . از نظریه های رفتاری ، نظریه های فرستر ، لونیسون ، کانفر و رهم مورد مطالعه قرار می گیرد.
1- نظریه رفتاری تقویت مثبت فرستر
فرستر59 ( 1973، 1965) اولین روان شناس رفتار گرا بود، که توجه خود را به مطالعه افسردگی مبذول داشت و افسردگی را به صورت « درجه پایین رفتار کارآمد یک فرد» تعریف کرد. بنابراین نظر میزان پایین رفتار کارآمد ناشی از خللی در نظام جاری تقویت مثبت فرد است. به زبان رفتاری ، رفتار این شخص رو به زوال است و در واقع دیگر تقویت نشده است. بدون تقویت ، رفتار کارآمد به میزان کمتری رخ می دهد و بدین ترتیب دور تسلسلی آغاز می شود که در آن فرصت برای تقویت و تجدید چنین رفتاری کاهش می یابد . بدین معنی که تقویت کمتر به رفتار کارآمد کمتر منجر می شود و این خود باعث فرصت کمتری برای تقویت می شود و این دور همچنان ادامه خواهد یافت. اگر میزان تقویت مثبتی که شخص دریافت می کند تا حد معینی کاهش یابد، متعاقب آن افسردگی رخ خواهد داد .
بر اساس الگوی فرستر هر گونه خللی در نظام تقویت مثبت لاجرم منجر به افسردگی می شود ، یعنی هر کس که واقعه ناخوشایندی در زندگی اش رخ می دهد می بایست دچار افسردگی گردد. البته قضیه دقیقاً به این صورت نیست ، چون ارتباط بین افسردگی و رویدادهای سخت زندگی پیچیده است و به راحتی و بطور کامل قابل درک نیست .
فرمول بندی فرستر باعث شد تا مطالعه رفتاری افسردگی آغاز شود.
2- نظریه رفتار بین فردی لونیسون
مهارت اجتماعی هر فرد را می توان بر اساس مشاهده توانایی او در جلب پیامدهای مثبت ( و پرهیز از پیامدهای منفی ) ارزشیابی نمود. مشاهدات مختلف نشان داده اند ؛ که افراد دارای مهارت اجتماعی ، فعال بوده و به سرعت عکس العمل نشان می دهند ، در مقابل جنبه های ناخوش آیند رفتار دیگران زیاد حساس نیستند، هیچ فرصتی را برای عکس العمل نشان دادن از دست نمی دهند، روابط اجتماعی خود را به طور نسبتاً مساوی بین افراد متعدد تقسیم می کنند و با نشان دادن رفتارهای حاکی از تقویت مثبت ،پاسخ های تقویت کننده مشابهی از دیگران دریافت می کنند. افراد افسرده ، بر عکس ، واکنش های اجتماعی کمتری از خود بروز می دهند، با عده معدودی ارتباط دارند و زمان بیشتری لازم دارند تا نسبت به محرکهای خارجی عکس العمی نشان دهند .
لوینسون نظریه فرستر را توسعه داد تا بر نقش فرآیندهای بین فردی تاکید کند . لوینسون و همکاران او بویژه روی کمبودهای مهارتهای اجتماعی 60 در افراد افسرده تاکید کرده اند.
بیماران افسرده مهارتهای اجتماعی ضعیفی دارند ، که موجب می شود میزان دریافت تقویت مثبت مشروط به پاسخ 61 پایین آمده و میزان مواجهه با تجربه آزارنده ( تنبیه ) افزایش یابد. به عبارت دیگر افسردگی پاسخی به فقدان تقویت مثبت مشروط به پاسخ است. تقویت ناکافی در زمینه های مهم زندگی به ملال و دلتنگی ، نافعالی و تقلیل رفتار ( پدیده های اولیه افسردگی ) منجر می شود. سایر علائم افسردگی نظیر ضعف عزت نفس و ناامیدی بدنبال کاهش سطح فعالیت پدید می آیند.
3 – نظريه رفتاری خود نظم بخشی کانفر
کانفر 62 (1970) فرض کرده است : هنگامی که رفتار افراد در ايجاد اثرات مورد دلخواه از هم گسيخته و شکست می خورد ، يک فرايند خود نظم بخشی 63 آغاز می شود. اين فرايند دارای سه مرحله است، که ابتدا يک خود مشاهده



قیمت: تومان

دسته بندی : مقاله و پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید