چکیده:
هدف پژوهش حاضر ، بررسی رابطه بین اختلالات روانی و مکانیزمهای دفاعی در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام می باشد. طرح پژوهش همبستگی ونمونه پژوهش را همان جامعه آماری یعنی دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام تشکیل می دهد که به روش نمونه گیری در دسترس انتخاب شدند.
ابزار تحقیق ، پرسش نامه اختلالات روانی SCI- 90- R و پرسشنامه سبک های دفاعی DSQ- 40 بود به منظور تحلیل داده ها از ضریب همبستگی پیر سون استفاده گردید . نتایج پژوهش نشان داد:
واژه های کلیدی:اختلالات روانی- سبک های دفاعی – دانشجویان
فصل اول
مقدمه
مقدمه
اختلال رواني.. عبارت است از «نشانگان يا الگوي رفتاري يا رواني كه اهميت باليني دارد و در فرد يافت مي شود و با پريشاني فعلي (مثل نشانه اي عذاب آور) يا معلوليت (يعني، اختلال در يك يا چند زمينه ي مهم عملكرد) يا با افزايش قابل ملاحظه ي خطر مرگ، درد، معلوليت، يا از دست دادن آزادي ارتباط دارد. به علاوه، اين نشانگان يا الگو نبايد صرفاً پاسخي قابل پيش بيني و از لحاظ فرهنگي تائيد شده به رويدادي خاص، مثل مرگ فرد عزيز، باشد» (انجمن روان پزشكي آمريكا، 2000، ص XXXi). اصطلاح اختلال هاي رواني براي كل اقدام تشخيص و درمان، اهميت زيادي دارد. اجازه دهيد به تعريف ارائه شده در DSM-IV-TR و اشارات آن، نگاه دقيق تري بياندازيم.
اختلال رواني، «اهميت باليني» دارد. DSM-IV-TR براي هر اختلال، مدتي را مشخص مي كند كه طي آن، نشانه ها براي تشخيص اختلال بايد وجود داشته باشند. بنابراين، فكر يا خلق زودگذر، رفتار گاه و بي گاه عجيب، يا احساس زودگذر بي ثباتي يا سردرگمي، اختلال رواني را تشكيل نمي دهند. شايد بتوانيد به زماني فكر كنيد كه بعد از رويدادي ناراحت كننده در زندگي تان، احساس كرديد از لحاظ هيجاني آشفته هستيد. اينگونه تجربيات شايع هستند و اختلال رواني محسوب نمي شوند، مگر اينكه به قدري شديد باشد كه عواقب جدي به بار آورند. براي اينكه اختلالي «اهميت باليني» داشته باشد بايد براي مدتي پيوسته وجود داشته و به قدر كافي موثر باشد كه زندگي فرد به نحو چشمگيري تحت تاثير قرار گيرد.
مکانیسم های دفاعی.. فرایندهای ناهشیار درون روانی هستند که وظیفه محافظت از خود 1 را در مقابل موقعیت های تهدیدآمیز یا استرس زا برعهده دارد. آنها ازطریق اجتناب از اضطراب و یا شیوه ای خاص از مواجهه با اضطراب شرایط روانی را سازمان و بقاء می بخشند. بنابراین آنها تلاش هایی را در رویارویی با تعارض روانی انجام می دهند و می توانند رفتارهای مقابله ای را تسهیل کنند, ولی استفاده به شیوه ای نامناسب از آنها (همچون انکار، فرافکنی، جابجایی، انزوا)، می تواند رشد روانی را مختل کند و از پاسخ های مقابله ای مفید جلوگیری بعمل آورد.
نظام روان تحلیل گری فروید تاثیر عظیمی بر نظریه و عمل در روانشناسی و روان پزشکی ، تصور ما از ماهیت انسان و درک ما از شخصیت داشته است .فرض بنیادی نظریه روان تحلیل گری مبتنی بر این موضوع است که قسمت عمده ای از زندگی روانی هر شخص در فرایند های نا هشیار ریشه دارد این بخش از ذهن ، در نظام فرویدی مخزن تکانه های غریزی غیر قابل دسترس ، تجربه های سرکوب شده ، خاطرات کودکی قبل از رشد زبان و امیال نیرومند ولی ارضا نشده می باشد. در روان تحلیل گری سنتی و نوین بسیاری از مفاهیم و نظریه ها به طور مستقیم با مفهوم ناهشیار ارتباط دارد. در این میان << مکانیزم `های دفاعی من >>2که فروید آنها را راهکارهای ناهشیار <<من >> جهت کنترل غرایز و تکانه ها تعریف کرد. یکی از مهمترین مفاهیم مرتبط با ناهوشیار است که در نظام روان تحلیل گری جهت تبیین عملکرد دفاعی دستگاه روانی در برابر اضطراب و تنیدگی معرفی شدند.
بیان مسئله
اختلال های روانی رفتاري كه از لحاظ باليني معني دار باشد، يا نشانگان روانشناختي يا الگويي كه در يك شخص بروز مي يابد و با پريشان حالي (نشانه ي دردناك)، ناتواني (اختلال در يك يا چند حوزه ي مهم كنش وري)، افزايش خطر مرگ، درد، ناتواني يا از دست دادن آزادي مرتبط است. به علاوه اين نشانگان يا الگوها نبايد فقط واكنش مورد انتظار به حادثه ي خاصي مانند مرگ يكي از عزيزان باشد.
طبقه بندي بين المللي بيماري ها 2 ICD (سازمان جهاني بهداشت، 1992، چاپ دهم)، نظام طبقه بندي ديگري است كه بيماري رواني را چنين تعريف مي كند: «وجود مجموعه اي از نشانه ها و رفتارهاكه به لحاظ باليني قابل تشخيص باشند. اين نشانه ها در بيشتر موارد با پريشان حالي و اختلال در انجام فعاليت ها و وظايف شخصي مرتبط اند.» همانند DSM اين طبقه بندي نيز روي پريشاني اي كه فرد بيمار، نه افراد ديگر، تجربه مي كند، متمركز است و مجموعه هايي از علائم را ذكر مي كند.
در كار باليني، استفاده از ملاك هاي بيماري رواني رويكردي محبوب به شمار مي آيد. بنابر آنچه تاكنون گفته شد، روشن است كه شناسايي مجموعه هاي نشانه ها در اينجا موضوع مهم و حساسي است. آيا شناسايي آنها بطور پايايي ميسر است؟ آيا متخصصان باليني در قضاوت هايشان توافق دارند؟ هنوز زمان لازم است تا بتوان تصميم گرفت كه آيا اين مجموعه نشانه ها روا هستند، يعني مي توانند بين نشانگان متفاوت (با دلايل و درمان هاي متفاوت) به خوبي تمايز قائل شوند. روايي 3 و پايايي 4 مجموعه نشانه ها در ادامه بيشتر بررسي مي شود.
جدا از روايي و پايايي، انتقادهاي ديگري نيز بر اين رويكرد وارد است. بيشتر اين انتقادها بر اين استدلال استوارند كه به نظر مي رسد در مورد بسياري از اختلالات رواني، هيچ پايه ي زيستي وجود ندارد. بحث كلي پيرامون اين استدلال خارج از دامنه ي محدود اين تحقيق است. با اين حال، شواهد و مدارك بيشتري در مورد مسائل فيزيولوژيك (بر پايه ي علم وراثت، كژكنشي مغز و بيوشيمي) مرتبط با اختلالات رواني در حال گردآوري است. مشكل پژوهشگران در اثبات اين نكته است كه آيا اين مسائل علت اختلال مي باشند يا پيامد آن. توماس ساس (1960) نماي ديگري از اين مسئله را ارائه مي كند. وي در مقاله اي با عنوان اسطوره ي بيماري رواني 5 اين نكته را خاطرنشان مي سازد كه ذهن پديده اي غيرجسماني است، بنابراين نمي توان دچار بيماري شود. به نظر او اختلالات رواني پيامد «مشكلات زندگي» است كه به طرزي ساده مي توانند بواسطه ي عناوين و القاب روان پزشكي مانند «اسكيزوفرنيك» تشديد شوند. اين عناوين بر شخص انگ مي زنند تا جاييكه از شخص بيمار در قبال رفتارش سلب مسئوليت مي كنند و ممكن است موجب خودمعلول سازي 6 در او شوند. بعد از آن، تمام تقصير بر گردن «بيماريز انداخته مي شود مسئوليت درمان هم به عهده ي پزشكان مي افتد.
اما رويكردهاي گوناگوني كه در بخش بعدي تشريح خواهد شد، آشكارا با اين بحث مرتبط است. در مورد اين رويكرد اين موضوع را نيز بايد درنظر گرفت كه تاكيد بيش از حد بر يك سطح به گونه اي انحصاري، به احتمال رويكردي سودبخش نخواهد بود. چنانكه الگوها نشان مي دهند، در بيشتر اختلالات رواني علل چندگانه اي دخيل اند، و ممكن است درمان هاي چندگانه نيز مورد نياز باشد. مشكلات اجتماعي (براي مثال نابسندگي مهارت هاي اجتماعي) نيازمند درمان متفاوتي از مشكلات زيستي مانند عدم تعادل انتقال دهنده هاي عصبي (مواد شيميايي تاثيرگذار بر سيستم عصبي) است. به همين دليل، رويكردي التقاطي كه كليه جوانب مشكل را مورد توجه قرار مي دهد، بطور كلي مورد تائيداست.
علم، تكيه گاه و پشتوانه روانشناسان در كليه حوزه هاست و حوزه اختلالات رواني نيز در اين ميان مستثنا نيست. ويژگي كليدي رويكرد علمي، طبقه بندي است كه كانون اصلي توجه اين كتاب است. ويژگي ديگر، ارائه تبيين هاي نظري براي اختلالات رواني و پذيرش يا رد فرضيه هاي برگرفته از اين نظريه ها، از طريق آزمايش وساير روش هاي علمي مورد قبول است.
در هر دو مورد مسئله اصلي دست يابي به عينيت و حذف سوگيري است. هدف ارزشيابي اين نظام ها و فرايندها به لحاظ روايي علمي شان، بويژه با درنظر گرفتن ملاك هاي مهم روايي و پايايي خواهد بود.
پيش بيني پذيري، ركن ديگري از رويكرد علمي است. فرض علم بر آن است كه ما قابل پيش بيني هستيم و اين مسئله دال بر جبري بودن اعمال بشر است، هرچند سهمي براي اختيار نيز در نظر گرفته مي شود؛ بدين معني كه علم بيشتر با احتمالات سروكار دارد تا با قطعيات. بعضي از روانشناسان بويژه روانشناسان انسان گرا، بر اين باورند كه رويكرد علمي را نمي توان بدون قيد و شرط پذيرفت، زيرا آنها تصور مي كنند انسان آزادي و اختيار دارد و نيز معتقدند ذهنيت (درك انتظارات ديگران) بسيار مهمتر از عينيت است.
بحث طبيعت- تربيت در حيطه ي اختلالات رواني، در مورد بررسي ريشه ي مشكلات رواني مطرح مي شود. آيا اين مشكل از هنگام تولد وجود داشته است (طبيعت) يا از مجراي تجربه بدست آمده (تربيت)؟ موضوع تعامل گرا 7 موضعي معتدل و ميانه، بين اين دوست كه هر دو را دخيل مي داند. اين موضوع در كتاب آسيب شناسي رواني استرلينگ و هل ول به تفصيل آمده است، ولي ميتوان برخي ازآن جنبه ها را در اينجا در نظر گرفت. شايد مهمترين جنبه ي اين بحث، رابطه ي اين موضوع با روا و پايابودن نظام طبقه بندي است. به منظور انجام كار تحقيقاتي در خصوص علل اختلالاتي چون اسكيزوفرني، در وهله ي اول بايد قادر به شناسايي دقيق افراد مبتلا به آن باشيم. نكته مهم ديگري كه مي توان بررسي كرد، تنوع بسيار تاثيرات طبيعت و تربيت در ايجاد اختلالات رواني است. اين را مي توان به خوبي با سطوح تحليل پيوند داد كه پيشتر در جريان بحث كاهش گرايي ذكر شدند. تأثيرگذاري كليه ي سطوح فرهنگي، اجتماعي، شناختي، ژنتيكي و زيستي – شيميايي را مي توان در حوزه ي اختلال روني مشاهده كرد.
مکانیزم های دفاعی در حقیقت تحریف کننده واقعیت هستند و میزان تحریف واقعیت در دفاعهای رشد نایافته و روان آزرده بیشتر از دفاعهای رشد یافته است. هر چه میزان تحریف شناختی یک دفاع بیشتر باشد، به دنبال آن از میزان آگاهی هوشیارانه کاسته می شود و در نتیجه تلاش کمتری جهت مقابله با تحریف شناختی انجام می شود، بنابراین مکانیزمهای دفاعی شناخت اگاهانه ما را از تعارض هایمان کم می کنند، و احساسات متعارض با باورهای ما را تحت تاثیر قرار دهند، از این رو مکانیزمهای دفاعی خصوصاٌ مکانیزمهایی که رشد نایافته ترند، مانعی برای درک واقعیت در فرد می شود و امکان دفاع منطقی و موثر را از وی سلب می کند و ظرفیت بینشی و خود اکتشافی فرد را کاهش می دهند.
فروید سبک دفاعی شخصی8، یعنی فراوانی استفاده از مکانیسم های دفاعی متفاوت در مقایسه با دیگران را متغیر اصلی برای شناخت شخصیت، آسیب شناسی و میزان سازش یافتگی می دانست. فرضیه ای که براساس یافته های پژوهشی بسیار مورد تایید قرار گرفته است. برای مثال بیماران افسرده در استفاده از دفاع های درونی سازی9 و برونی سازی10 آشکارا متفاوت از افراد غیر افسرده عمل می کنند. مکانیسم ها و سبک های دفاعی سازش یافته با پیامدهای سلامت جسمانی و روانی در ارتباط قرار می گیرند و مکانیسم ها و سبک های دفاعی سازش نا یافته با بسیاری از شاخص های منفی سلامت مانند افسردگی مرتبط اند.
در اين راستا؛پژوهش حاضر رابطه اختلالات رواني از جمله افسردگي ،اضطراب،شكايت جسماني و غيره با مكانيزم هاي دفاعي رابر روي دانشجويان را بررسي خواهد كرد.كه اين تحقيق در دانشگاه پام نور تربت جام اجرا مي شود با اي سوال اصلي كه چه ارتباطي بين اختلالات رواني و مكانيزم هاي دفاعي در دانشجويان دانشگاه پيام نور تربت جام وجود دارد؟

اهمیت و ضرورت مسئله
در نظام روان تحلیل گری هر اختلال روانی با مکانیزم های دفاعی غیر انطباقی مشخص است و دفاعها نقش مهمی در سلامت روانی افراد ایفا می کنند. بررسی های متعددی از این فرض حمایت کرده اند، ودر تحقیقات مشخص شده است که سلامت جسمی و روانی افراد به طور معنا داری با مکانیزم های دفاعی انها در ارتباط است با این توصیف مکانیزم های دفاعی به طور منطقی این ظرفیت را دارند که به عنوان یکی از متغیرهای درمانی در نظر گرفته شوند و در مداخلات درمانی از توجه ویژه ای برخوردار باشند . در این راستا مطالعات نیز اهمیت ارتباط میان مداخلات درمانی و مکانیزمهای دفاعی را مورد تایید قرار داده اند. به عنوان نمونه مطالعات نشان داده اند که درمانهای پویشی – که مستقیماً با دفاعهای بیمار سرو کار دارند، به کاهش چشمگیری در میزان استفاده از دفاعهای غیر انطباقی و بلعکس افزایش معنا داری در از دفاعهای انطباقی و سازگارانه کمک
می کنند. با این توصیف، شناسایی مکانیزم های دفاعی غیر انطباقی افراد مبتلا به اختلالات روانی ، در فرایند طرح ریزی چارچوب درمان بسیار مفید است. به عنوان مثال در این خصوص مشخص شده ، آن دسته از بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی که مشخصاٌ از دفاعهای به نسبت سازش یافته تر استفاده می کنند ، نیازمند مداخلات درمانی مختصری هستند، ولی دسته ای از بیماران رمان ازرده که به مراتب دفاعهای ناپخته تری دارند ، نیازمند مداخلات درمانی پیشرفته تری می باشند. از طرف دیگر شناسایی دفاعهای اختلالهای مختلف جهت کمک به تشخیص افتراقی نیز کاربرد قابل قبولی دارد، این که مشخص شود هر اختلال با چه نوع مکانیزم های دفاعی برجسته ای همراه است ، علاوه بر فهم بیشتر عملکرد نظام روانی ، راهبردی کمکی در جهت تشخیص و تمیز اختلالهای روانی است. بر اساس رویکرد تحلیل گری افراد در مواجهه با تنیدگی از سبکهای دفاعی مشخصی استفاده می کنند که این سبکها بر اساس میزان پختگی11 به چهار گروه ناپخته12 (رشد نایافته)، روان آزرده13 ، خود شیفته14 و پخته15 (رشد یافته) تقسیم می شوند.هر یک از این سبکها شامل مکانیزمهای دفاعی ویژه ای هستند. مشخص شده است که در افراد مبتلا به اختلالهای روانی، سبک دفاعی رشد نایافته و غیر انطباقی و در جمعیت غیر بالینی سبک دفاعی به مراتب رشد یافته تر است.از این رو آنچه که در اکثر تحقیقات مربوط به دفاعهای روانی انجام می شود، در درجه اول بررسی دفاعی و در درجه دوم مکانیزمهای دفاعی برجسته ای است که افراد از انها استفاده می کنند.
اندروز16 و همکاران(1985) بر اساس طبقه بندی سلسله مراتبی ویلنت در مورد مکانیسم های دفاعی ، 20 مکانیسم را به سه سبک دفاعی رشد یافته17 ، نورتیک18 و رشد نایافته19 تقسیم کردند. مکانیسمهای دفاعی رشد یافته به منزله ی شیوه های مواجهه ی انطباقی ، به هنجار و کارآمد محسوب می شوند در حالی که مکانیسمهای دفاعی نوروتیک و رشد نایافته ، شیوه های مواجهه ی غیر انطباقی و نا کارآمد هستند.

اهداف پژوهش

هدف اصلي پژوهش حاضر يافتن ارتباط بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام مي باشد.
اهداف اختصاصی
1. رابطه بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی سازش نیافته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام
2. رابطه بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی سازش یافته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام
3. رابطه بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی روان گیسخته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام
سوالات اصلی پژوهش
سوالات كلي
1.آیا بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام رابطه وجود دارد؟
سوالات اختصاصی
1. آیا بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی سازش نیافته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام رابطه دارد؟
2. آیا بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی سازش یافته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام رابطه وجود دارد؟
3. آیا بین اختلال های روانی و سبک های دفاعی روان گیسخته در دانشجویان دانشگاه پیام نور تربت جام رابطه وجود دارد؟
متغیرهای پژوهش :
متغییر مستقل : اختلال روانی
متغییر وابسته : سبک دفاعی
متغییر کنترل : سن
متغییرهای مزاحم : وضعیت اقتصادی – اجتماعی، شغل پدر،ويژگي هاي شخصيتي،موقعيت فرهنگي
تعاریف عملیاتی متغییرها :
اختلال روانی : نمره ای که آزمودنی ها از آزمون اختلال روانی SCI-90 کسب می کنند.
مکانیزم های دفاعی : نمره ای که آزمودنی ها از آزمون سبک های دفاعی DSQ-40 کسب می کنند.
تعاریف نظری متغییرها :
1. اختلال روانی : اختلال رواني عبارت است از «نشانگان يا الگوي رفتاري يا رواني كه اهميت باليني دارد و در فرد يافت مي شود و با پريشاني فعلي (مثل نشانه اي عذاب آور) يا معلوليت (يعني، اختلال در يك يا چند زمينه ي مهم عملكرد) يا با افزايش قابل ملاحظه ي خطر مرگ، درد، معلوليت، يا از دست دادن آزادي ارتباط دارد. (انجمن روان پزشكي آمريكا، 2000، ص XXXi).
2. مکانیسم های دفاعی : مکانیسم های دفاعی فرایندهای ناهشیار درون روانی هستند که وظیفه محافظت از خود 20 را در مقابل موقعیت های تهدیدآمیز یا استرس زا برعهده دارد. << مکانیزم های دفاعی من >> 21 که فروید آنها را راهکارهای ناهشیار <<من >> جهت کنترل غرایز و تکانه ها تعریف کرد. یکی از مهمترین مفاهیم مرتبط با ناهوشیار است که در نظام روان تحلیل گری جهت تبیین عملکرد دفاعی دستگاه روانی در برابر اضطراب و تنیدگی معرفی شدند(پالهوس، 1997، به نقل از نعمت ، 1387 )

فصل دوم
پیشینه ی پژوهش
اختلال هاي رواني
1-1 پيش زمينه تاريخي
2-1 ملاك هاي تعريف نابهنجاري و اختلال رواني
3-1 رويكردها/ الگوها
1-1پيش زمينه تاريخي
ماقبل تاريخ و ارواح شيطاني
برخي از نابهنجاري هاي رواني سالها پيش شناخته شده اند. شواهد برجاي مانده از دوران پيش از تاريخ حاكي از آن است كه رفتارهاي نابهنجار بيشتر به ارواح شيطاني نسبت داده مي شد. شواهدي دال بر عمليات جن گيري وجود دارد همچنين جمجمه هايي با سوراخ هاي خاصي كشف شده اند. چنين برمي آيد كه اين سوراخ ها به منظور فراري دادن ارواح خبيثه ايجاد شده باشند، رويه اي كه امروزه ينز توسط بعضي از گروه ها به منظور دستيابي به هشياري عميق تر به كار مي رود و ترفين كردن 22 (ايجاد سوراخ با مته روي جمجمه) نام دارد. با وجود اين، برخي پژوهشگران (ماهر 23 و ماهر، 1985) معتقدند اين سوراخ ها به احتمال زياد ناشي از زخم هاي التيام يافته باشند، چرا كه بيشتر اين جمجمه ها متعلق به مردهاست و اين سوراخ در قسمت هاي متعددي از جمجمه قرار دارند. اين بدان معناست كه اين سوراخ ها تعمدي ايجاد نشده اند.
يونان باستان و توجيهات پزشكي
افلاطون، در قرن چهارم قبل از ميلاد بين جنون طبيعي ناشي از بيماري فيزيكي و جنوني كه موهبت الهي محسوب مي شد، تميز قائل شد. او اصرار داشت كه اختلال رواني بايد در خانواده درمان شود و بدليل پافشاري او بود كه معابدي به منزله ي آسايشگاه براي بيماران رواني درنظر گرفته شد.
بقراط، طبيب يوناني (كه اغلب به عنوان پدر طب نوين از او ياد مي شود)، پنج شكل از جنون را توصيف كرد (هيستري، صرع، اختلال رواني حاد با تب يا بدون تب، و اختلال رواني مزمن). از منظر او همه ي آنها از اختلالات طبي ريشه مي گرفتند و با استفاده از داروهاي تهوع آور يا ملين و ايجاد تغييراتي در برنامه ي غذايي درمان پذير بودند. هدف اين روشها كاهش مايعات بدن يا خلط ها بود كه به تصور بقراط عامل زمينه ساز اختلال رواني بودند. تصور بر اين بود كه افضافه شدن صفراي سياه موجب افسردگي (ماليخوليا)، اضافه شدن صفراي زرد موجب تحريك پذيري و اضطراب (صفراوي)، اضافه شدن بلغم سبب بي تفاوتي (بلغمي) واضافه شدن خون سبب تغيير خلق فرد (دموي) مي شود. بنابراين، برخي از طبقه بندي هاي مدرن اختلالات، به روشني در آن دوران نيز شناسايي شده بودند.
جالينوس، طبيب يوناني در قرن دوم ميلادي، در جريان تحقيقاتش به بررسي كالبدشناسي پرداخت. گفته مي شود نخستين كسي كه ابراز داشت رفتار نابهنجار ممكن است ريشه روانشناختي نيز داشته باشد، او بود (هالجين و ويتبرن 24، 1993).
قرون وسطي و ديوشناسي
در قرون وسطي (500-1500) اعتقاد بر وجود ديو اروپا را فرا گرفته بود و بار ديگر جنون با تسخير توسط ارواح شيطاني پيوند يافته بود. اين بدان معناست كه بازگشتي به عقايد قديمي تر در مورد ارواح شيطاني به وقوع پيوست، اما اين عقايد در بافت مسيحيت گنجانده شدند. احتمال اينكه افرادي كه ديوزده تشخيص داده مي شدند در معرض عمليات جن گيري قرار گيرند يا در آتش سوزانده شوند، بيشتر از اين بود كه مورد درمان طبي قرار گيرند. تفتيش عقايد 25، سازماني بود كه توسط كليساي كاتوليك رم به منظور شناسايي و سركوب مرتدين (كسانيكه عقايدي مغاير با عقايد كليسا داشتند) بنيان نهاده شد. درسال 1484، سازمان تفتيش عقايد با انتشار كتاب «راهنماي شكارچيان جادوگر براي شناسايي جادوگرها» با جديت كارش را پي گيري كرد.اين كتاب از اولين كتاب هايي بود كه چاپ شد و بطور گسترده اي انتشار يافت. بنابر اظهار اسپانوس 26 (1978)، به احتمال با حدود صدهزار نفر در بين سالهاي 1450-1600 به اين شيوه برخورد شد. به طور يقين شماري از اين افراد اختلال رواني نداشتند و بسيار از آنان به دليل بازي هاي سياسي و اقتصادي با استفاده از اين روش نابود شدند، اما به احتمال، بسياري به واقع از اين اختلال رنج مي بردند.
در همين دوره بود كه نخستين تلاش ها در زمينه ي فراهم آوردن مكان هايي امن براي اشخاص مبتلا به اختلالات رواني انجام گرفت. تا اين دوره، ديوانه ها 27 (بطور كلي با اين عنوان از آنها ياد مي شد) يا توسط خانواده هايشان حمايت و نگهداري مي شدند يا اينكه از خانه رانده مي شدند تا به تنهايي زندگي خود را تأمين كنند. بيمارستان بثلم 28 كه در سال 1403 براي ديوانگان تأسيس شد، نخستين بيمارستان از اين نوع در اروپا بود. در پي آن در سال 1408 بيمارستاني ديگر در اسپانيا گشايش يافت. در آمريكاي شمالي در سال 1639 و در فرانسه در سال 1657 نيز اقدام مشابهي انجام پذيرفت.
اين دو ديدگاه درخصوص جنون (به عنوان بيماري يا به عنوان تسخير شدن توسط ارواح شيطاني) در طول قرون همواره در جدال بودند. فقط در سالهاي اخير ديدگاه دوم توسط ديدگاه اخلاقي تري كه كمتر بر ديدگاه خشك مذهبي قرون وسطي متكي است، جايگزين شده است.
عصر خردگرايي و درمان مبتني بر اصول اخلاقي
در خلال اين دوره از تاريخ، باور بر اين بود كه دانش وعقلانيت كليد پيشرفت و ترقي بشر است. پس، اين دوره به عنوان عصر خردگرايي شناخته مي شود. درمان هاي جسماني مبني بر اصول علمي كه توسط پزشكان بكار برده مي شد، بتدريج جاي خود را باز كرد.
در اوايل سده ي هجدهم ديوانگي نوعي بيماري قلمداد مي شد و بدنبال تصويب قوانين خاصي در اواخر سده ي هفدهم، قرار براين شد كه ديوانگان در تيمارستان نگهداري شوند. اما به موازات افزايش جمعيت تيمارستان ها، استفاده از زنجير و ساير ابزارهاي مهاركننده بيشتر شد.
در اواخر سده هجدهم، با غلب شدن عصر خردگرايي، از تب و تاب مذهبي كاسته شده و نابسندگي درمانهاي جسماني نيز مشخص شده بود. چندين علت براي مورد دوم مطرح است: نخست بي اثر بودن درمان هاي جسماني مانند صندلي چرخان ثابت شده بود (اين صندلي وسيله اي بود كه بيماران را پس از نشاندن بر آن محكم مي بستند و آنگاه با سرعت مي چرخاندند تا جاييكه خون از گوش هايشان جاري مي شد). دومين دليل رسوايي بيمارستان بثلم در سال 1814 بود. در اين سال شايع شد كه بيماري به نام جيمز نوريس 29 به مدت 10 سال به دليل حمله به مراقبش با شرايط بدي به زنجير كشيده شده است (البته بنا بر معمول، روايت ديگري از اين ماجرا موجود است؛ اينكه نوريس بيمار بسيار خشني بود و هنگاميكه در بند بود، كتاب در اختيار داشت و حتي اجازه ي نگهداري از يك گربه ي دست آموز نيز به وي داده شده بود. با اين حال اين قضيه افكار عمومي را عليه استفاده از زنجير در تيمارستان ها برانگيخت؛ بويژه زمانيكه معلوم شد چنين اهمال هايي عادي و معمولي شده است).
سوم اينكه، درمان هاي پزشكي موجود در آن دوران از جمله حجامت و پالايش خون در خصوص جنون شاه جورج سوم (ذكر شده در نامه هاي مورخ 1788) با شكست مواجه شدند. بعدها معلوم شد كه بيماري شاه، پورفيري 30 بوده كه يك بيماري ارثي است و موجب بروز درد در ناحيه شكم و گم گشتگي رواني مي شود. اين بيماري در آن زمان هنوز ناشناخته بود.
كنار گذاشتن رويكردهاي مذهبي و طبي در پرداختن به اختلال رواني، منجر به برخورد سومي با رفتار نابهنجار شد (رويكرد اخلاقي). گروهي معقدند كه اين رويكرد با فرنسيس ويليس 31 كشيشي كه براي معالجه جورج سوم فراخوانده شده بود، آغاز شد. او بر استفاده از درمان هاي جسمي مانند تغذيه، ورزش، استفاده از مهاركننده هاي جسمي (مانند صندلي يا كت مهاركننده 32) تأكيد داشت و درعين حال، موعظه هايي در مورد اصول اخلاقي براي آگاه كردن بيمار از خطاهايش را لازم مي ديد. اهميت اين رويكرد آن است كه براساس آن، ديگر به جنون به عنوان يك بيماري فيزيكي صرف يا ناشي از تسخير ارواح شيطاني نگريسته نمي شد. البته بعيد است كه بهره گيري از درمان هاي مختلف نمايانگر تغيير عقيده در مورد ريشه هاي اختلالات رواني باشد.
رويكرد اخلاقي توسط چياروگي 33 در فلورانس ايتاليا در سال 1788 نيز مطرح شد. او همه ي محدوديت ها را در مورد بيماران كنار گذاشت و فعاليت هايي را براي سرگرم كردن آنان فراهم آورد. اين اقدام را مي توان سرآغاز كاردرماني34 به شمار آورد. در بيمارستان بيكتر 35 در پاريس نيز پوسين 36 سرپرست بخش درمان ناپذيرها، در سال 1784 به همين نحو بيماران را از قيد زنجير رهانيده و كتك زدن بيماران را ممنوع كرده بود. او اين اصلاحات را به كمك فردي به نام پينل 37 گسترش داد كه در سال 1793 به سمت پزشك منصوب شد (او اغلب به سبب اين پيشرفت ها صاحب نام و اعتبار شد.).
در انگلستان، كواكر ويليام تيوك 38 (1732-1822) پناهگاه يورك را در سال 1796 افتتاح كرد كه با موفقيت فراواني روبرو شد. اين پناهگاه مبتني بر درمان اخلاقي بود، با تاكيد بر بازپروري بيماران، مهرباني، نظم و اشتغال. هيچ پزشكي در آنجا استخدام نشد و ساير ابزارهاي مهاركننده فقط در صورت ضرورت استفاده مي شد. پريچارد 39 انگليسي در سال 1835 اصطلاح «ديوانگي اخلاقي» را ابداع كرد؛ اين اصطلاح در مورد افرادي به كار مي رفت كه به روشهاي قابل قبولي زندگي نمي كردند. گفته شده است (ميسن 40، 1988) از اين اصطلاح بعدها به عنوان بهانه اي بي دردسر و راه گشا استفاد شد تا خويشاوندان ناخواسته را، به ويژه زمانيكه به آنان ارث مي رسيد، به زندان افكنند.
تعارض بين رويكردهاي اخلاقي و طبي، جايگزين درگيري قديمي تر بين رويكردهاي مذهبي و طبي شد، امروزه نيز مي توان اين تنوع را در مورد رويكردهاي درماني مختلف مشاهده كرد.
پيرو اين پيشرفت ها، در سال 1808 پارلمان در مورد مراقبت از ديوانگان قوانيني را به تصويب رساند، اما تا پيش از قانون ديوانگان 41 در سال 1845، اجباري در مورد مهياكردن تيمارستان براي اين افراد وجود نداشت.اين مراكز بيشتر به مراقبت و نگهداري از بيماران مي پرداختند تا به زنجيركشيدن آنها. پيش از آن بسياري از بيماران رواني درصورتيكه قادر به مراقبت از خود نبودند، يا در زندان نگهداري شده يا روانه ي نوانخانه ها مي شدند. در آمريكا، دكتر بنجامين راش 42 (1745-1813) زندگي اش را وقف بررسي مشكلات رواني كرد و دوروتي ديكس 43 (1802-1887) به مبارزه و كوشش در راستاي فراهم كردن تسهيلات انساني خاص براي بيماران رواني پرداخت و از اين راه سرمايه كافي براي احداث 32 بيمارستان رواني جمع آوري شد.
عصر جديد و بيماري رواني
در بين سالهاي 1860 تا 1900، ديدگاه طبي بار ديگر چيرگي يافت. نخستين كتاب روانپزشكي در سال 1885 توسط كرپلين 44 انتشار يافت. وي رفتار نابهنجار را به عنوان جلوه اي از بيماري رواني، كه خود يك بيماري يا بدكنشي جسمي است و بنابراين بايد از راه ابزارهاي فيزيكي درمان شود، معرفي كرد. اما از آنجا كه روز به روز بر جمعيت بيماران در تيمارستان ها افزوده شده و جنون بيماري ناعلاج محسوب مي شد، اين خوش بيني مورد توجه زيادي قرار نگرفت.
فرويد 45، يكي ديگر از پيشگامان در اين دوره نيز به همراه يك متخصص اعصاب به نام شاركو 46 در پاريس، به بررسي هيستري پرداخت. هيپنوتيزم از زمانيكه نخستين بار توسط مسمر 47 با عنوان مسمريسم مطرح شده بود به منزله ي يك روش درماني براي مشكلات رواني رايج بود. فرويد مدت كوتاهي از اين روش بهره جست، سپس آن را كنار گذاشت و روش خود را ابداع كرد. اين روش كه با عنوان روان تحليل گري شناخته مي شود و از پيشروان روان درماني هاي نوين بشمار مي آيد، اين ديدگاه را تقويت كرد كه بيماري رواني درمان پذير است و حتماً نبايد ريشه ي پزشكي داشته باشد.
پس از جنگ جهاني دوم (1939- 1945) جمعيت بيماران در بيمارستان ها با پيدايش درمان هاي دارويي رو به كاهش نهاد. داروهاي آرام بخش موجبات وقوع انقلاب بزرگي را در زمينه ي درمان و مراقبت از بيماران فراهم آورد. بيماران تحت درمان براي انجام فعاليت هاي روزانه به نحو بهتري مجهز بودند و بسياري از آنها توانايي زندگي در اجتماع را كسب كردند.
از دهه ي 1950 به بعد، با پيشرفت در حوزه ي روان پزشكي اجتماعي، بستري شدن در بيمارستان، روشي ناكارامد براي درمان اختلالات رواني تلقي شد.سازماني جهاني بهداشت عنوان «اختلال رواني» را بجاي اصطلاح «بيماري رواني» اتخاذ كرد كه بر اين تحقيقت تأكيد مي كند كه اساس جسماني براي بسياري از شرايط موجود يافت نشده است. در پي اين اقدام سازمان جهاني بهداشت و الزام مسئولان محلي بنا بر قانون سلامت رواني 48 در سال 1959 و قانون مراقبت از بيماران رواني و سالمندان در سال 1990 به فراهم آوردن خدمات اجتماعي بيشتر براي اين بيماران، اكنون بسياري از بيمارستان هاي رواني تعطيل شده اند.
هالجين و ويتبرن (1993) سه تبيين متفاوت براي رفتارهاي نابهنجار شناسايي كرده اند:
اسطوره اي، علمي و بشردوستانه. اين مورد با ديدگاه هاي مذهبي، طبي و اخلاقي كه پيشتر مطرح شدند، برابرند. ديدگاه اسطوره اي، اختلال هاي رفتاري را ناشي از تسخير شدن توسط ارواح شيطاني مي داند؛ ديدگاه علمي آن را به عوامل زيستي مانند ژن هاي معيوب يا بيماري مغزي، يا عوامل روان شناختي مانند يادگيري يا فشار رواني نسبت مي دهد؛ و در نهايت ديدگاه بشردوستانه آنرا به شرايط اجتماعي نسبت مي دهد. بطور كلي، درمان هاي پزشكي يا اخلاقي/ مذهبي به ترتيب رويكردهاي جسماني و رواني (روان شناختي) را ترسيم مي كنند.
مسئله جالب توجه، تشابه در روش هاي درمان اختلال هاي رواني در طول زمان است. اگرچه اين رويكردها مطابق با ارزش هاي اجتماعي غالب (براي مثال مذهبي يا اخلاقي) بار ديگر قالب بندي شدند، ولي كماكان در طول قرون تقريباً يكسان باقي مانده اند.
اگرچه هدف ما بحث مفصل در مورد تبيين رفتار نابهنجار نيست، ولي درك تفاوت ها و شباهت ها در نحوه ي واكنش عمومي جامعه و متخصصان سلامت رواني به رفتار نابهنجار اهميت دارد.اين اهميت در تلاش براي تعريف و طبقه بندي و در الگوهاي مختلف مورد استفاده در درك رفتار نابهنجار آشكار شده است. سرانجام، بخش اعظم آنچه در مورد تاريخچه ي اختلالات رواني نوشته شده است، براين واقعيت تمركز دارد كه جوامع در درمان كسانيكه برچسب نابهنجار داشتند، باهم متفاوت بودند. مسئله ي ديگري كه پرداختن به آن بسي مشكل تر است، اين است كه آيا هيچ تغيير واقعي در طبيعت رفتارهايي كه لقب نابهنجار گرفته اند در طول دوران اتفاق افتاده است. براي مثال آيا همان افراديكه در دوران پيش از تاريخ نابهنجار قلمداد مي شدند، امروزه نيز چنين تلقي مي شوند؟
1-2ملاك هاي تعريف نابهنجاري
همانطور كه پيشتر اشاره شد هر بحثي در اين زمينه، به وجود تعريف مورد توافق از آنچه رفتار نابهنجار تلقي مي شود، بستگي دارد. چنين تعريفي بايد به نحو احسن قادر به پوشش تمام رفتارهايي باشد كه بطور كلي در مورد نابهنجار بودنشان توافق وجود دارد؛ بايد رفتارهاي بهنجار را شامل نشود و پايه اي براي سنجش عيني رفتار فراهم آورد. همچنين بايد در مورد همه ي افراد صرفنظر از فرهنگشان صادق باشد.
چشم اندازهاي تاريخي رفتار غيرعادي
1. يكي از قديمي ترين نظريات درباره ي رفتار غيرانطباقي آن را به نيروهاي جادويي ماوراء الطبيعي نسبت مي دهد. در جوامعي كه چنين باورهايي را مي پذيرند درمان عموماً عبارت است از بيرون كشيدن ارواح شرور توسط جادوگر يا طبيب از درون فرد.
2. تبيين رفتار غيرانطباقي، به واسطه نقايص عضوي كه نه همه بدن بلكه تنها يك عضو خاص را گرفتار كند نيز فراهم آمده است. سوراخ كردن جمجمه، روش درماني بسيار كهني كه ظاهراً متضمن رهايي ارواح شرور از طريق ايجاد سوراخي در جمجمه بود، بر رويكرد عضوي نسبت به رفتار مرضي استوار است.
3. سومين رويكرد عمومي نسبت به رفتار غيرعادي ديدگاه روانشناختي است. برطبق اين نقطه نظر، آشفتگي هاي رفتاري معمول نارسايي هايي در طرز تفكر، احساس يا ادراكات فرد از دنيا بشمار مي آيد.
4. در يونان باستان در طول قرن نهم قبل از ميلاد، درمان در معبد اسكلوپيوز يا الهه سلامت، انجام مي گرفت. بقراط اهميت مغز را در تبيين رفتار غيرعادي دريافت و درمان مبتني بر استراحت، استحمام، و رژيم غذايي را توسعه بخشيد. حركت بسوي توجيهات منطقي در تبيين رفتار را سقراط، افلاطون و ارسطو تقويت كردند. سقراط خرد را سنگ زيربناي زندگي مطلوب مي دانست. افلاطون نقطه نظر ارگانيسمي 49 را گسترش بخشيد كه طبق آن رفتار جلوه اي است از تماميت فرايندهاي روانشناختي شخص. او رفتار پريشان را برخاسته از تعارضات دروني بين هيجان و عقل بشمار آورد. ارسطو هيجانات را تحليل نمود و راجع به ماهيت هشياري مطالب مفصلي نوشت.
5. طي قرون وسطي مواردي بسيار از روشهاي درماني تكان دهنده براي بيماري هاي رواني و همينطور نگرش هاي انساني نسبت به افراد پريشان وجود دارد. عقايد خرافي راجع به شياطين و اجنه تحت حمايت كليساي كاتوليك قوت گرفتند، اما درعين حال انديشه بخشش و ترحم مسيح وار، مشوق درمان انساني تر بيماري رواني نيز بود. در اين دوران «اعترافات» آگوستين قديس بصورت نخستين نمونه از ابزارهاي روانشناختي نوين مثل درون نگري و خودكاوي عمل مي كند. پاراسلوس و جان هوارت بر باورهاي خرافي تاختند و بعضي دولت ها روشهاي نسبتاً پيشرفته اي براي درمان بيماران رواني در پيش گرفتند. با اين همه، پرفروش ترين كتاب آن زمان كتاب مالئوس مالفيكارم (پتك جادوگران)، رساله اي بود درباره ي پديده شيطاني.
6. اگرچه رنسانس دوران افزايش انسان گرايي و تتبع در بسياري زمينه هاست، با اين حال دوره ي تغيير عمده در نگرش مردم نسبت به رفتار غيرانطباقي نيست. با اين همه يوهان وير در كتاب فريب شياطين مردم را به جداسازي روانشناسي مرضي از علوم الهي فرا مي خواند.
7. قرن هفدهم (عصر خرد) و قرن هجدهم (دوران روشنگري)، استدلال و روش، علمي، سرانجام بر خرافه گرايي به عنوان طرق ابتدايي شناخت رفتار انسان فائق آمد. باروخ اسپينوزا فرايندهاي روانشناختي دروني را به همان اندازه كه فرايندهاي طبيعي قابل مشاهده مستقيم اند داراي ارزش بررسي علمي دانست. در همين زمان اعتقاد به اين كه روان رنجوري معلول نواقص جسماني است كماكان پابرجا بود و همين امر به نظريه ي فرانس آنتوان مسمر در مورد مغناطيس حيواني و نهايتاً كاربرد هيپنوتيزم در درمان مشكلات روانشناختي منجر گشت.
8. جنبش معطوف به درمان انساني تر بيماران رواني با كارهاي فيليپ پينل شروع مي شود كه در فرانسه شيوه درمان اخلاقي خود را در اواخر قرن هجدهم گسترش داد. ويليام هون و جورج گروئيك شانك پرچمدار مبارزه در جهت واداشتن دولت به تجديدنظر در شرايط بيمارستان «بتلهيم» لندن در سال 1815 بودند. بنجامين راش و دوروتاديكس و كليفورد بيرز جنبش اصلاحي امريكا را رهبري كردند.
ديدگاه هاي روانشناختي در مقابل ديدگاه هاي عضوي
1. علل رفتار غيرعادي محرز نشده است و مناقشه بر سر اهميت نسبي كنش بدن و جسم و تجارب روانشناختي كماكان ادامه دارد. تاكيد قرن هجدهم بر تفكر منطقي، پاسخش پافشاري طرفداران نظريه رمانتيك بر نقش افكار غيرمنطقي بود.براساس نظريه يوهان كريستين هينروث بيماري رواني معلول تعارضات دروني بين تكانش هاي غيرقابل قبول واحساس گناه حاصل از آن تكانش ها بود.
2. ويلهلم گريسينگر كه جستجوي علل بدني براي پريشاني هاي رواني را رهبري مي نمود، مي گفت « بيماري هاي رواني بيماري هاي مغز هستند». اميل كراپلين نيز بر اهميت علل عضوي تاكيد داشت. اما خدمت عمده وي ارائه نظام طبقه بندي براي اختلالاتي بودكه منجر به بستري شدن مي شوند. ژان مارتين شاركو به علل عضوي معتقد ماند ليكن بيمارانش را با چشم انداز روانشناختي درمان كرد. اول بار پيرژانه بود كه مشاهده كرد هيستري در پاسخ به رويدادهاي آسيب زاي گذشته ايجاد مي شود و بيمار در حالت هيپنوتيزم مي تواند آنها را بياد بياورد.
زمينه فراهم است
در هر دوره ،شيوه نگرش به افراد غيرعادي بازتابي است از پويايي هاي اجتماعي همان زمان يعني ارزشها و تعصبات مسلط جامعه. خط مشي هاي درمان رفتار غيرعادي تحت تأثير ملاحظات و اولويت هاي افكار عمومي قرار دارد.
ملاك هاي قانوني
ممكن است تصور شود نظام هاي قانون گذاري، كه مسئول تصويب قوانين درمان اجباري براي اشخاصيا ند كه رفتار نابهنجار از خود بروز مي دهند، در مورد تعريف رفتار نابهنجار توافق دارند اما در كشورهاي مخلتف قوانين متفاوتي وجود دارد؛ براي نمونه، قانون بهداشت رواني در بريتانيا در سال 1983 رفتار نابهنجار را چنين تعريف مي كند: «بيماري رواني وقفه در رشد يا رشد ناقص ذهن، اختلال روان دردمندي 50 و هر اختلال يا ناتواني ذهني ديگري است.»
از بيماري رواني تعريف بيشتري به عمل نيامده است؛ بلكه اين مسئله به قضاوت متخصصان در درمان چنين اختلالاتي گذاشته مي شود. درتعريف مذكور، عبارتي كه زير آن خط كشيده شده نيز بطور مشابهي ابهام دارد و موجب مي شود تعريف كمي نامفهوم و گنگ باشد. «وقفه در رشد يا رشد ناقص ذهن» اين گونه تعريف مي شود: «اختلال شديد در هوش و كنش وري اجتماعي 51 كه با رفتار پرخاشگرانه ي نابهنجار و بي مسئوليتي شديد از طرف شخص همراه است.» اختلال جامعه ستيزي عبارت است از «اختلال يا ناتواني پايدار ذهن (خواه شامل نقص اساسي در هوش باشد يا نباشد) كه منجر به بروز رفتار پرخاشگرانه ي نابهنجار يا بي مسئوليتي شديد از جانب شخص مي شود».
برخي از اين تعاريف به انواعي از رفتارهاي دردسرساز به حساب مي آيند. براي مثال اختلال هوش (هرچند هميشه اين گونه نيست)، اختلال در انجام وظايف اجتماعي، رفتارهاي پرخاشگرانه ي نابهنجار و بي مسئوليتي قابل توجه. با اين حال، كلمات توصيفي (مانند معيوب، نابهنجار و شديد) امكان قضاوت هاي ذهني (غير عيني) را گسترش مي دهد. آنچه از نظر فردي، اختلال دركاركردهاي اجتماعي قلمداد مي شود، چه بسا از منظر فرد ديگري قابل قبول به حساب نمي آيد. براي مثال مصرف افراطي الكل.
ملاك هاي آماري
در تلاش براي اشاره به موضوعاتي كه پيشتر مطرح شد، ملاك هاي آماري براساس منحني توزيع نرمال معرفي شده اند. اگر نمره ميانگين جامعه و پراكندگي متوسط نمره ها از ميانگين (موسوم به انحراف معيار) براي رفتاري مشخص باشد، مي توان به كمك روش هاي رياضي تعيين كرد كه كدام نمره ها از ميانگين فاصله ي بسياري دارند. همچنين مي توان نشان دادكه تعداد معدودي از افراد اين نمره هاي دور از ميانگين را كسب كرده اند. كسب چنين نمره اي را مي توان نشانه اي از نابهنجاري به شمار آورد. براي نمونه، اگر نمره ميانگين جامعه براي هوشبهر، 100 و انحراف معيار آن 15 باشد، مي توان گفت كه هوشبهر كمتر از 70 نابهنجار است، زيرا فقط 2% از جمعيت چنان نمره اي را كسب كرده اند.
مزيت اين سيستم عيني بودن آن است، بدين معني كه طبقه بندي افراد فقط بر پايه ي نمره ي آزمون و بدون توجه به قضاوت متخصص باليني انجام مي پذيرد. اما اين روش مشكلاتي نيز دارد؛ نخست آنكه كماكان اين متخصص باليني است كه بايد تصميم گيرد كدام رفتارها در وهله ي اول بايد اندازه گيري شوند و نقطه برش 52 دركجا قرا رگيرد، يعني چه مقدار انحراف پذيرفتني است. مشكل ديگر اين است كه براي بسياري از رفتارها مانند رفتار مسئوليت پذيري، ممكن است ميانگين مشخصي در دست نباشد. همچنين نشان داده شده (براي مثال رابينز 53 و همكاران، 1984) بسياري از اختلالات رواني به لحاظ آماري تقريباً متداول اند. به تقريب يك سوم آمريكايي ها به بعضي از اشكال اختلال رواني در پاره اي از مراحل زندگي مبتلا مي شوند. در بريتانيا شيوع اختلالات خلقي در طول عمر 15% است (هريسون 54 و همكاران، 1998) و در مورد زنان در لندن اين رقم فقط براي افسردگي از 70% تجاوز ميكند (ببينگتون 55 و همكاران، 1989). ضعف نهايي ملاك هاي آماري اين است كه ارزش ها 56 را درنظر نمي گيرد (حداقل در حوزه ي نظري). بسياري از افراد با متوسط جامعه كه مطلوب تلقي مي شود، فاصله دارند، اما با درنظر گرفتن ارزش هاي جامعه نابهنجار تلقي نمي شوند. براي مثال اعضاي بعضي از گروهك ها و فرقه ها را نمي توان نابهنجار به حساب آورد.
ملاك هاي انحراف از هنجار
اين رويكرد به جاي ميانگين، هنجارهاي موجود در جامعه را به عنوان ملاك تعيين نابهنجاري درنظر مي گيرد. آنچه اهميت دارد، اين است كه آيا فرد به روش هاي مورد انتظار جامعه رفتار مي كند يا نه. بدين ترتيب، افسردگي كه از لحاظ آماري خيلي شايع است، به اين دليل نابهنجار محسوب مي شودكه مورد انتظار نيست (به استثناي موقعيت هاي خاص مانند فوت نزديكان و آنهم فقط براي دوره ي زماني معين).
مشكل اينجاست كه هنجارها بين فرهنگ ها و حتي درون فرهنگ ها و گروه ها در زمان هاي گوناگون متفاوت اند. براي مثال در پاره اي از جوامع مانند زولو 57، توهم ها و فريادزدن در خيابان رفتاري بهنجار محسوب مي شوند. لندرين 58 (1991)، سندرمي موسوم به «درپتومانيا»59 را شناسايي كرد كه اختلال شناخته شده اي در آمريكا شد. اين اختلال عبارت بود از تمايل بردگان به فرار از ارباب هايشان. همجنس گرايي نمونه ي خوبي از رفتاري است كه در جامعه ي ما (منظور جامعه ي آمريكاست) ديگر نابهنجار قلمداد نمي شود و در نزد ساير فرهنگ ها مانند سرخ پوستان موهاوي 60 رفتاري پذيرفتني است (گراس61، 1992).
بنابر نظر برخي مولفان (مانند ساس 62، 1971)، تاكيد بر هنجار مي تواند براي توجيه شكنجه و آزار گروه هاي اقليت بكار رود. براي مثال، جماهير شوروي متهم شده بود كه با مخالفان سياسي به گونه اي رفتار مي كرد گويي كه آنان دچار اختلال رواني بودند. آشكارا، در پتومانيا، نشانگاني تلقي مي شودكه در خدمت اهداف دسته اي از گروه هاي اجتماعي است كه مايل به سركوب ديگران مي باشند.
ملاك هاي بهداشت رواني
جاهودا 63 (1958)، ملاك هايي را براي سلامت رواني پيشنهادكرد. به جاي تمركز بر رفتارهاي نامطلوب (چنانچه در ساير رويكردهايي كه در اينجا بحث شد قابل مشاهده است)، فهرست او شامل ويژگي ها و رفتارهاي مطلوب است. بدين ترتيب نابهنجاري، يعني نبود مواردي كه وي مشخص مي كند اين ملاك ها به شرح زيرند:
1. نبود بيماري رواني
2. توانايي درون نگري 64، آگاهي از آنچه انجام مي دهيم و چرايي آن.
3. رشد، تحول و خودشكوفايي (بالفعل سازي توان ها و استعدادها)
4. يكپارچگي و انسجام جنبه هاي متفاوت شخص (براي مثال توازن بين نهاد 65، من 66 و فرامن در نظريه فرويد)
5. توانايي مقابله با فشار رواني.
6. خودمختاري، توانايي زندگي بطور مستقل
7. مشاهده ي جهان به همان صورتيكه در واقعيت وجود دارد.
8. تسلط بر محيط، انطباق پذيري با تغييرات، توانايي در عشق ورزيدن ،كاركردن، بازي كردن و داشتن روابط رضايت بخش.
اين روش مفيدي براي شناسايي افرادي است كه بايد از خدمات روان شناختي بهره مند شوند. البته اين روش مانند ساير رويكردهايي كه پيشتر مورد بحث قرار گرفت، مشكلاتي دارد؛ ازجمله آنكه اين ملاك ها در بيشتر ما بصورت كامل موجود نيستند. بنابراين، مسائل مربوط به نقاط برش و مشكلات مربوط به اندازه گيري نيز سربر مي آورند. تنوع فرهنگي نيز مي تواند مشكل ساز باشد. براي نمونه، جوامع جمع گرا برخلاف جوامع فردگرا غربي، خودمختاري را تاا ين حد ارج نمي نهند، بلكه بيشتر روي ارزش هاي خانوادگي و اجتماعي و همكاري اجتماعي تاكيد مي كنند.
ملاك هاي اجتماعي و روان شناختي
روزنهان 67 و سيلگمن 68 (1984)، فهرستي از رفتارهاي نامطلوب تهيه كرده اند و اظهار مي دارند اگر تعدادي از اين رفتارها در هر زماني بروز يابند، مي توان گفت كه فرد به كمك روان شناختي نياز دارد. اين فهرست دربردارنده ي مواردي مانند رنج بردن خود فرد، كژسازگاري 69 شخصي و اجتماعي، پيش بين پذير نبودن و فقدان احساس كنترل، عدم رعايت آداب و رسوم، رفتار غيرمنطقي، ناراحت كننده بودن رفتار براي مشاهده گران و نقص معيارهاي اخلاقي و آرماني است. اين ملاك ميزان و كيفيت رنجي راكه خود شخص گزارش مي كند در نظر مي گيرد تا قضاوت در مورد وي تنها بر پايه ي نظرهاي ساير افراد نباشد؛ هرچند، اندازه گيري بسياري از ملاك هاي مذكور مشكل است، بنابراين تا حد زيادي متكي به قضاوت غيرعيني متخصص باليني است. رنج بردن و عدم رعايت آداب و رسوم نمونه هايي از اين دست بشمار مي روند. براين اساس هر فرد مي تواند به معيارهاي فهرست شده اعتراض كند. براي مثال، رنج بردن هميشه آشكار نيست.برخي از افراد دچار اختلال رواني (مانند كسانيكه بعضي از انواع اختلالات شخصيت را دارند) خودشان رنجي احساس نمي كنند، با اين حال مي توانند ديگران را بيازارند. رفتار خلاف عرف يا عدم رعايت آداب و رسوم، همانطوركه از بيماران سر مي زند، ممكن است از كساني كه با جامعه ي خود يكرنگ نيستند نيز سرزند. امتناع از پوشيدن لباس در اماكن عمومي، نمونه ي خوبي از اين مورد است. رفتار غيرمنطقي نيز در پاره اي از شرايط غيرعادي به نظر نمي رسد، همچنين افراد هنگاميكه دلشوره يا بيماري جسمي داشته باشند، ممكن است رفتارشان در نظر ديگران غيرمنطقي جلوه كند. سرانجام، معيار ناراحتي مشاهده گر بسته به خود مشاهده گر و فرهنگ مربوط متغير است.
چهار مباحثه
كامر 70 (1998) خاطرنشان مي كند كه نقطه ي اشتراك ملاك هاي پيش گفته را مي توان در چهار نكته ي زير خاصه كرد:
– انحراف (رفتارهاي افراطي و متفاوت مانند افسردگي، انحراف جنسي وغيره)
– پريشاني (رفتارهايي كه به آشفتگي شخص مبتلا مي انجامد؛ براي مثال: پارانويا)
– كژكنشي (رفتارهايي كه مخل فعاليت هاي روزانه اند، مانند سوء مصرف مواد، هراس از مكان هاي باز)
– خطرناك بودن (رفتارهاي بالقوه آسيب آور، براي نمونه پرخاشگري، اختلالات خوردن)
اگرچه اين نكات گستره ي وسيعي از مشكلات را پوشش مي دهند، اما هنوز در مقياس جهاني قابل استفاده نيستند. بعضي از رفتارها معيارهاي چهارگانه را دارند، ولي نمي توان آنها را نابهنجار ناميد. براي مثال، مصرف الكل توسط دانش آموزان ممكن است افراطي قلمداد شود؛ موجب پريشان حالي و اختلال در فعاليت هاي روزانه آنها شود و در نهايت مي تواند خطرناك باشد. با اين حال، اين مسئله در مورد اين گروه از افراد در اين مرحله از زندگي شان امري پذيرفته شده محسوب مي شود. بدين ترتيب بايد علاوه بر مضمون، بافت رفتار را نيز لحاظ كرد.
ملاك هاي بيماري رواني
در اين رويكرد رفتار نابهنجار با حضور نشانه هاي خاص تعريف مي شود. تصور بر اين استكه اين مجموعه نشانه ها، مبين حضور يك بيماري رواني اند كه چه بسا به درمان پاسخ دهد. مجموعه ي نشانه ها در نظام تشخيصي و طبقه بندي، متناسب با زمان خود در نظر گرفته مي شود. براي مثال، در راهنماي تشخيصي و آماري اختلالات رواني 71 (DSM)، اختلال رواني اين گونه تعريف شده است:
رفتاري كه از لحاظ باليني معني دار باشد، يا نشانگان روانشناختي يا الگويي كه در يك شخص



قیمت: تومان

دسته بندی : مقاله و پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید