فصل اول
مقدمه
بي ترديد اصطلاح شخصيت يکي از بحث انگيزترين و در عين حال جذاب ترين مفاهيمي است که در علم روانشناسي وجود دارد پيچيدگي تنوع و گستره مشمول اين اصطلاح به اندازه اي است که دستيابي به يک تعريف فراگير پايدار و مورد قبول از آن را تنها دشوار بلکه غيرممکن ساخته است به گونه اي که مي توان گفت به شمار افرادي که سعي در شناخت و تعيين آن و در نتيجه ساخت يک قطر شخصيت داشته اند تعاريف و تفاسير گوناگون وجود دارد کلمه شخصيت در انگليسي از واژه لاتين پرسونا اقتباس شده است و در اصل اشاره به نقاب هايي دارد که توسط هنر پيشگان تئاتر و نمايش هاي يونان باغستاين به صورت زده مي شد و در عين حال در بردارنده نقش آن نيز بوده است (هجل و زيگلو، 1979)
آگاهي از تفاوت هاي فردي و شخصيتي مي تواند ما را در حل بسياري از دشواريها ياري دهد و وقتي قبول کرديم که انسان ها در تواناييهاي ذاتي و اکتسابي تفاوت دارند در پي اين نخواهيم بود که از همه رفتارهاي مشابه و يکساني را انتظار دادشته باشيم ولي بسياري از صفات در يک راستا قرار نمي گيرند نو اين موضوع به ما امکان مي دهد که بتوانيم افرادي که ترکيبات مشابهي از صفات را دارند در يک گروه طبقه بندي کنيم (بهرامي و همکان 1380)
قسمت عمده اي از زندگي روزانه هر شخص صرف اشتغال به کار مي باشد فعاليت کاري از نظر سلامت رواني شخص فعاليتي مهم به حساب مي آيد کار وسيله اي است که براي فرد استقلال مي آورد و رشد سرعت نفس او را مساعد مي کند
عامل متعددي همواره به عنوان منابع فشار رواني (استرس) در محيط کار وجود دارد از قبيل عامل هاي فيزيکي چون سروصدا ، ازدحام، نور و حدت نامناسب عامل هاي انساني ….
در مقابل اين استرس ها اگر شخص قادر به مقابله موثر با آنها نباشد دستخوش عوارض متعد و جسمي و رواني و رفتاري مي شود و طولاني شدن فشارهاي رواني ممکن است موجب کاهش رضايت مندي از شغل منجر به فرسودگي شغلي مي شود که پيامد آن کسالت ، بي تفاوتي و کاهش اثر بخشي ، خستگي ناکامي و حتي دل زدگي در مشخص مي شود
فرسودگي شغلي نه تنها با بهداشت رواني يک شخص بلکه با ميزان بهره وري او نيز رابطه دارد لذا آشنا شدن با روش هاي مقابله موثر با فشارهاي رواني و غلبه به فرسودگي شغلي مي تواند به ارتقاء بهداشت رواني افزايش اثر بخش و بهره وري نيروي انساني کمک کند
هدف پژوهش
هدف از انجام پژوهش حاضر بررسي و تعيين برونگرايي- درونگرايي کارکنان و ميزان فرسودگي شغلي آنها در نهايت بررسي رابطه تعيين تيپ شخصيتي کارشناسان و ميزان فرسودگي شغلي آنها مي باشد
بيان مسئله
براساس نظر مازلاک فرسودگي شغلي سندرمي است که در پاسخ به فشار رواني مزمن به وجود مي آيد و شامل سه جزء خستگي يا تحليل عاطفي از خود بيگانگي يا مسخ شخصيت فقدان موقعيت فردي يا پيشرفت شخص است و بيشتر در ميانن انواع مشاغل مددرسان و ياري دهنده نظير مشاوران، معملمان ، مددکاران اجتماعي، پزشکان ، پليس، پرستاران و مواردي از قبيل اين مشاغل بيشتر مشاهده مي شود و اين امر احتمالا معلول نوع وظايف و مسئوليت هاي اين گونه مشاغل مي باشد
بنابه تاکيد دکترا ماني فرسودگي شغلي براي توصيف سندرمي بکار مي رود که عمدتا افرادي را مبتلا مي سازد که در مراکز اجتماعي بهداشتي شاغل مي باشند هر شغل با استرس همراه است اما برخي مشاغل استرس هاي زيادي دارند و اين امر معلول آن کار نوع وظايف و مسئوليت هاي اينگونه شغل ها مي باشد
فرسودگي شغلي يکي از استرس هاي مختلف است که تجربه مي شود و به صورت علائم جسماني (سردرد، زخم معده) و علائم رواني (افسردگي و خشم) و به صورت علائم رفتاري (افت کاري ، غيبت) ظاهر مي شوند اين امر در نهايت سازگاري کارکنان رادر جنبه هاي مختلفي به مخاطره مي اندازد
در اين راستا تحقيق حاضر به دنبال ارتباط بين فرسودگي شغلي و شخصيت کارکنان است
اهميت موضوع پژوهش
آگاهي از فردي و شخصيتي باعث مي شود که از همه کارکنان يک سازمان رفتارهاي يکساني را انتظار نداشته باشيم و قبول اين نکته که بعضي خصوصيات شخصيتي را مي توان در يک طبقه خاص قرار داد و بعضي ديگر را در طبقه اول ديگر به ما کمک مي کند تا کارکنان را در طبقات شخصيتي مشخصي قرار دهيم با پي بردن به طبقه تشخيص که هر يک از کارکنان به آن تعلق دارند مي توانيم که رفتار آنها را در يکسري موقعيت هاي مشخص به طرز نسبي پيش بين کنيم و از آنها انتظارات بخصوصي داشته باشيم از جمله با بررسي تيپ شخصيتي کارکنان و تعيين ميزان فرسودگي آنها مي توان رابطه بين اين دو متغير را مشخص نمود
پرسش پژوهش
آيا بين تيپ درونگرايي و برون گرايي افراد ميزان فرسودگي شغلي آنها رابطه وجود دارد؟
فرضيه پژوهش
بين شخصيت درونگرايي-برون گرايي افراد و ميزان فرسودگي شغلي آنها رابطه وجود دارد
تعريف مفاهيم
تعريف مفهومي:
تيپ شخصيت: شخصيت الگوهاي معيني از رفتار و شيوه هاي تفکري است که نحوه سازگاري شخص را با محيط تعيين مي کند (اتکينسن و هيلگارد، 1371)
تيپ شخصيتي: يعني اين که هر فرد داراي خلق وخوي منحصر به فرد است يکي با مردم مي جوشد ديگري علاقه چنداني به معاشرت با مردم ندارد اين خود نشان دهنده آن است که يک فرد داراي چه نوع تيپ شخصيتي است
برون گرايي:
درون گرايي:
تعريف عملياتي
تيپ شخصيتي درونگرا- برون گرا
منظور از اين تيپ شخصيتي چيزي است که در آزمون درونگرا- برون گرا آن را مي سنجد
تعريف مفهومي
الف- فرسودگي شغلي: فرسودگي شغلي به عنوان فقدان انرژي نشاط تعريف مي شود و شخص دچار فرسودگي شغلي احساس کسالت انگيزي را نسبت به انجام رفتار شغلي نشان مي دهد
تعريف عملياتي
ب- بحراني که آزمون ها از روي پرسشنامه فرسودگي شغلي مازلاک به دست مي آورند پرسشنامه فرسودگي شغلي مازالاک شامل 22 سوال و برگ مشخصات پاسخگويي مي باشد
سوالات اين پرسشنامه سه بعد و عاطفي،‌ مسخص شخصيت و فقدان موفقيت فردي آزمودني ها را اندازه گيري مي کند
فصل دوم
فرسودگي شغلي:
آيا تاکنون براي شما وضعيتي پيش آمده است که به دليل کار زياد و طولاني مدت احساس خستگي شديد بي رمقي يا فرسودگي کنيد؟ اگر پاسخ شما به اين سوال مثبت است درباره آثار علل و راه هاي پيشگيري اين وضعيت مشکل ساز و در مورد خاصي مرگبار چه مي دانيد؟ آيا توجه شما به اين نکته جلب شده است که احتمال دارد دليل بيماري، بي علاقه گي يا بي حوصله بودن بعضي از همکاران يا افراد تحت نظارت شما مربوط به کار زياد و بي وقفه آنان باشد؟
نشانه هاي مرضي فرسودگي شغلي
1. فرسودگي جسمي: قدرت کارکردن کم، سردردهاي مکرر، تهوع، اختلال در خوابيدن، از دست دادن اشتها
2. فرسودگي هيجاني: افسردگي، احساس درماندگي و احساس به دام افتادن در کار و شغل
3. افسردگي نگرشي: بدگماني و سوئ ظن نسبت به ديگران و همچنين نگرش منفي و حقير کردن خود يا سايرين
4. احساس پيشرفت شخص کم دارند و فرض مي کنند در آينده نيز پيشرفتي نخواهد داشت
نشانه هاي فرسودگي شغلي
1. شاخص هاي هيجاني: بي علاقه شدن نسبت به شغل خود، افسردگي، احساس درماندگي و ناتواني‌، احساس مورد تاييد و تشويق قرار نگرفتن ، احساس جدايي از ديگران و بيگانگي، احساس بي تفاوتي‌، ملامت و بيزاري
2. شاخص هاي نگرشي: بدبيني، بي اعتمادي نسبت به مديريت سازمان و محل کار خود گله مندي و بدگماني
3. شاخص هاي رفتار: تخريب پذير و پرخاشگر بودن، کناره جويي از ديگران ، کاهش توانايي براي انجام دادن وظايف شغلي ، محدود شدن فعاليت هاي اجتماعي و افزايش مشکلات با مسئولان، روسا و همکاران و خانواده
4. شاخص هاي روان شني: احساس خستگي‌،ابتلا به دردهاي عضلاني، سردرد ، اختلال در خوابيدن و اختلال گوارشي و سرماخوردگي هاي مکرر
5. شاخص سازماني: کاهش رسيدگي به خواسته هاي ارباب رجوعف تنزل ابعاد اخلاقي و معنوي،‌افزايش تعداد موارد خلافکاري ، غيبت از کار، ترک شغل و سوانح و حوادث کار
علل فرسودگي شغلي
1. ناآشنا بودن افراد با هدف يا اهداف سازمانن يا قابل درک نبودن اين اهداف براي آنان
2. سياست هاي مديريت سازمان
3. شيوه هاي مديريت
4. غيرقابل انعطاف بودن بعضي از قوانين و مقررات
5. ناسالم بودن شبکه هاي ارتباطي در سازمان
6. عدم مداخله مديريت سازمان در امور رفاهي، درماني و تفريحي کارکنان
7. عدم بهره گيري از استعداد بالقوه افراد در انجام دادن وظايف شغلي
8. مبهم بودن نقش فرد در سازمان
9. عدم رضايت شغلي
10. فقدان امکانات براي رشد و ترقي
11. حجم زياد کار در زمان محدود
12. واگذار کردن مسئوليت هاي بيش از ظرفيت به افراد
فرسودگي شغلي، نشانه ها و عوارض
فرسودگي شغلي به عنوان فقدان انرژي و نشاط تعريف ميشود و شخص دچار فرسودگي شغلي احساس کسالت انگيزي را نسبت به انجام رفتار شغلي نشان مي دهد فرسودگي شغلي حالتي است که در يک فرد شاغل به وجود مي آيد و پيامدي از فشار شغلي دايم و مکرر است بدين ترتيب که شخص در محيط کارش به علت عوامل دروني و بيروني احساس فشار مي کند و اين فشار دايمي و مکرر بوده و در نهايت به احساس فرسودگي تبديل مي گردئ در اين وضعيت احساس کاهش انرژي رخ مي دهد
در سال هاي اخير روان شناسان نسبت به مطالعه و تحقيق در باب پديده اي به نام فرسودگي شغلي علاقه نشان داده و پژوهش متعددي را در اين زمينه انجام داده اند در واقع فرسودگي شغلي آن نوع از فرسودگي رواني است که با فشارهاي رواني يا استرس هاي مربوط به شغل و محيط کار توام گشته است به عبارت ديگر فرسودگي شغلي پاسخي تاخيري به عوامل استرس زاي مزمن هيجاني بين فردي در حيطه مشاغل است
براساس نظر مازلاک فرسودگي شغلي سندرمي است که در پاسخ به فشار رواني مزمن به وجود مي آيد و شامل سه جزء خستگي يا تحليل عاطفي؛ از خود بيگانگي يا مسخ شخصيت، فقدان موفقيت فردي يا پيشرفت شخص است و بيشتر درميان انواع مشاغل مددرسان و ياري دهنده نظير مشاوران ، معلمان ، مددکاران اجتماعي،‌ پزشکان، پليس ، پرستاران و مواردي از قبيل اين مشاغل بيشتر مشاهده مي شود و اين امر احتمالا معلول نوع وظايف و مسووليت هاي اينگونه مشاغل مي باشد
فرسودگي شغلي يا فشار گمگشتگي نقش و ضعف عملکرد شغلي همراه است و علت آن در دو جنبه فردي و سازماني مطرح مي شود اغلب مطالعاتي طولي که اخيرا درباره فرسودگي شغلي انجام شده اند از تحليل هاي بسيار پيچيده اي براي تشخيص اينکه چگونه تغييرات عوامل فشارزاي محيط کار مي تواند تغييرات در فرسودگي شغلي را پيش بيني کنند استفاده نموده اند يک نظر عمومي اين است که بهترين و آرمانگراترين افراد دچار فرسودگي شغلي مي شوند يعني افراد دچار فرسودگي شغلي مي شوند يعني افراد دچار فرسودگي شغلي افرادي هستند که براي رسيدن به آرمان ها و معيارهاي کاري خود بيش ازحد تلاش مي نمايند اما وقتي مي بينند فداکاري ها و تلاش هايشان براي رسيدن به اهدافشان کافي نبوده است دچار فرسودگي و حتي دچار بدبيني مي شوند نظر ديگر اين است که فرسودگي شغلي نتيجه نهايي در معرض فشارهاي شغلي مزمن و طولاني مدت قرارگرفتن است در نتيجه فرسودگي شغلي مي بايست بيشتر در بين افرادي اتفاق بيافتد که مدت بيشتري در يک شغل اشتغال داشته اند تا افرادي که به تازگي شغلي را انتخاب نموده اند برخي محققان در پي يافتن رابطه بين ويژگي هاي شخصيتي يانشانگان فرسودگي شغلي بوده اند مطالعات اين گروه نشان داده است افرادي که از لحاظ عاطفي دچار فرسودگي شغلي مي شوند اغلب کمال گرا و بطور افراطي درگير کار و شغلشان هستند و از طرفي اهداف غير واقع بينانه براي خود ترسيم مي کنند
همچنين اين محققان براين عقيده اند که صفات و ابعاد شخصيتي مي توانند توجيه کننده فرسودگي باشند مثلا مازلاک معتقد است فرسودگي شغلي با بعد شخصيتي روان نژدي و نيمرخ رواني خستگي ناشي از کار مرتبط است
برخي محققاتن بر اين تصورند که توقعات بالا در محيط شغلي موجبات بروز فشارهاي شغلي را فراهم مي آورند و در نهايت فرسودگي شغلي را در دراز مدت ايجاد مي کنند در مقابل برخي ديگر از محققين اعقتاد دارند که عوامل بيروني از قبيل درآمد پايين مي تواند زمينه را براي فرسودگي شغلي فراهم مي سازد مثلا گيلمور و دانسون معتقدند کمبود درآمد باعث مي شود که افراد سطوح بالاتري از فرسودگي شغلي را تجربه نمايند و احتمال خطر بروز فرسودگي شغلي در ميان آنان افزايش يابد آن ها همچنين بر اين عقيده اند که يکي از علت هاي اصلي رواج بيشتر فرسودگي شغلي در بين معلمين، سطح پايين تر حقوق معليمن در مقايسه با ساير گروه هاي شغلي مي باشد عده اي ديگر نيز فرسودگي شغلي را اساسا ناشي از فشار شغلي مي دانند و معتقدند پيامد فوري و بدون واسطه فشار رواني در محيط کار پديده فرسودگي شغلي مطرح مي کنند و اصطلاحاتي از قبيل گمگشتگي نقش کار بيش از حد و کار کمتر از حد را در نظر مي گيرند اما هنوز اين بحث مطرح است که آيا فرسودگي شغلي نتيجه حجم کار زياد است (يعني خواست هاي فراوان در منابع محدود) يا نتيجه حجم کار ناچيز است؟يعني يکنواختي و بي تنوعي (مثلا نشان داده است که فشار کار مي تواند يکي از عوامل نامناسب رواني مي شود بدين معنا که اثرات منفي عواملي از قبيل اضطراب، افسردگي و کاهش عزت نفس را تشديد مي نمايد و به طور غير مستقيم بر بهداشت رواني تاثير مي گذارد
عوامل زمينه ساز و مرتبط به فرسودگي شغلي
فرسودگي شغلي يک تجربه فردي و درعين حال خاص زمينه هاي کاري است بنابراين تحقيقات انجام شده در طول 25 سال گذشته تمرکز خود را معطوف دو عامل مرتبط با فرسودگي شغلي نموده اند يعني عوامل موقعيتي و ويژگي هاي فريد که هر دو عامل ارتباط تنگاتنگي با پديده فرسودگي شغلي دارند درمقاله خودبا عنوان تجويزي براي فرسودگي شغلي در بيان عوامل مرتبط با فرسودگي شغلي تاکيد بيشتري بر عوامل سازماني دارد و عوامل زير را معرفي مي نمايد:
تعارض نقش: شخصي که مسووليت هاي متعارضي دارد اين احساس را خواهد داشت که به چند جهت کشيده مي شود چنين شخصي مجبور خواهد بود چندين کار را همزمان به انجام برساند و در نتيجه به خستگي از کار و نهايتا فرسودگي شغلي مبتلا خواهد شد
ابهام نقش: بعضي از افراد از انتظاري که از آن ها مي رود آگاه نيستند چنين افرادي تنها مي دانند که از آن ها انتظار مي رود شخص کار آمدي در حرفه خود باشند اما مطمئن نيستند که چگونه مي توانند اين انتظار را برآورده سازند و اين عدم اطمينان بدين دليل است که براي ايفاي نقش خود الگو يا راهنمايي ندارند که از او پيروي کنند يا الگو برداري نمايند نتيجه اين عدم آگاهي نسبت به وظيفه محوله اين خواهد بود که فرد شاغل هرگز اين احساس را تجربه نخواهد نمود که مي تواند در انجام کار خود ارزشمند و موفق باشد
تعيين کننده بروز شکايات ناشي از فرسودگي شغلي باشد اما اين بدان معنا نيست که هر کس فشار کاري تجربه نمايد دچار فرسودگي شغلي خواهد شد بلکه اين بدان معناست که فشار کار شرط لازم براي فرسودگي شغلي است اما شرط کافي نيست عده اي ديگر از محققين نيز حمايت هاي سازماني و سيستم مديريتي را در نظر گرفته اند در حالي که برخي ديگر به فرصت هاي ارتقاء شغلي و تاثير آن بر کاهش فرسودگي شغلي تاکيد دارند نظريه پردازان پيرو مکتب رفتار گرايي نيز به تقويت مشروط اشاره دارند و پيامدهاي رفتاري و موقعيتي را در نظر مي گيرند
عملکرد شغلي حاصل از فرسودگي شغلي به شيوه هاي گوناگوني از قبيل کناره گيري از کار، غيبت، تصميم به کناره گيري از کار و تغيير عملي کار مشاهده شده مي شود اما فرسودگي شغلي درمورد افرادي که درشغل خود باقي مي مانند موجب کاهش توليدو اثر بخشي در کار مي گردد و در نتيجه فرسودگي شغلي با کاهش رضايت شغلي و تعهد نسبت به کار ياسازمان مرتبط است افرادي که دچار فرسودگي شغلي مي شوند مي تواننداثر منفي روي همکاران خود بگذارند بنابراين فرسودگي شغلي مي تواند از طريق تعاملات غير رسمي موجود در محيط کار حالت مسري و دايمي به خود بگيرد همچنين شواهدي وجود دارد که نشان مي دهد فرسودگي شغلي تاثير منفي روي زندگي خانوادگي افراد دارد
يافته هاي تحقيقات موازي با فرسودگي شغلي نيز آشکار ساخته اند که ميان فرسودگي شغلي و شيوه هاي گوناگون سوء مصرف مواد ارتباط وجود دارد در مورد ارتباط فرسودگي شغلي و بهداشت رواني فرض متداول اين است که فرسودگي شغلي باعث برخي عملکردهاي
ازدياد نقش: بعضي افراد نمي توانند به پيشنهاد کاري و مسووليت هاي فراوان و بيش از حدي که به آن ها مي شود نه بگويند و در نتيجه مسووليت ها و وظايف زيادي را به خود تحميل مي نمايند چنين افرادي از جمله کساني هستند که بيشتر ردر معرض ابتلا به فرسودگي شغلي قرار دارند
عوارض و اثرات فرسودگي شغلي
اولين آسيب فرسودگي شغلي رنج بردن از فرسودگي بدني است افرادي که از اين عارضه رنج مي برند دچار کاهش انرژي و احساس خستگي شديد مي گردند به علاوه اين افراد برخي از نشانه هاي فشار بدني نظير سردرد، تهوع، کم خوابي، و تغييراتي در عادات غذايي را بطور فراوان گزارش مي دهند همچنين افراد مبتلا به اين عارضه فرسودگي عاطفي را نيز تجربه مي کنند افسردگي احساس درماندگي احساس عدم کارآيي در شغل خود و همچنين ايجاد نگرش هاي منفي نسبت به خود شغل سازمان و به طور کلي نسبت به زندگي نشانگر فرسودگي هاي نگرشي هستند و نهايتا اينکه اغلب مبتلايان احساس پايين بود پيشرفت و ترقي شخصي را گزارش مي دهند که ممکن است به جستجوي مشاغل و نقش هاي اداري و اجرايي جديد بپردازند بنابراين با توجه به اين که زندانباني و مشاغل مرتبط با آن از مشاغل پرفشار محسوب مي شودد توجه به مساله فرسودگي شغلي و مطالعه عوامل تاثير گذار زمينه ساز و مرتبط باآن و راهکارهاي پيشگيري از بروز آن و فائق آمدن بر عوارض آن مي تواند سهم ارزشمندي در سلامت و بهزيستي کارکنان و پيشبرد هرچه بهتر اهداف سازماني داشته باشد
اثرات عمده فرسودگي شغلي
1. کاهش عملکرد است که در آن فرد نمي تواند از تمام و قسمت اعظم توان استعداد و انرژي جسمي و رواني خود براي انجام کار استفاده کند
2. تلاش براي يافتن مشاغل و حرفه هاي جديد در مطالعه اي که توسط جکسون ، اسکاپ و اسکالر «1986» بر روي صداها معلم صورت گرفت مشخص گرديد که معلمان در معرض فرسودگي کاري به دنبال شغل و حرفه ديگري هستند همچنين همانگونه که انتظار مي رفت معلماني که درجه فرسودگي شغلي شان بالاتر بود بيشتر به دنبال مشاغل ديگر و تغيير کار خود بودند
3. اغلب قربانيان سندرم فرسودگي شغلي در واقع از لحاظ روان شناختي حالت کناره گيري “WITHDRAW” پيشه مي کنند و تا زمان بازنشستگي دچار چنين وضعيتي خواهند بود
4. افرادي که از سندرم فرسودگي کاري رنج مي برند ممکن است در جستجوي مشاغل و نقشهاي اداري و اجرايي باشند
رابطه فرسودگي شغلي و ويژگيهاي شخصيتي
در حالي که برخي از محققان به دنبال بررسي رابطه سندرم فرسودگي کاري و فشار رواني هستند برخي ديگر در پي يافتن ويژگيهاي شخصيتي با علائم مشخص اين سندرم هستند
مطالعات نشان مي دهد افرادي که از لحاظ عاطفي دچار فرسودگي شغلي اغلب کمال طلبند و به طور افراطي درگير کار و شغلشان هستند و از طرفي اهداف غير واقعي را براي خود مجسم مي کنند «ايوانز پالسالن و کارير، 1987» همين پژوهشگران اشاره دارندد که بين الگوي رفتاري نوع A‌ و علائم فرسودگي شغلي ارتباط وجود دارد لازم به توضيح است که افراد داراي ويژگيهاي رفتاري نوع A در بسياري از مواقع به اين ترتيب عمل مي کنند:
وقتي محدوديت زماني وجود نداشته باشد بيشتر تلاش مي کنند
امتيازات تحصيلي بيشتري به دست مي آورند
اهداف تحصيلي بالاتري انتخاب مي کند
تا سر حد توان کار مي کنند
کمتر اظهار خستگي مي کنند
تکاليف مدار “TASK-ORIENTED”‌ هستند
به فوريتهاي زماني حساسيت دارند
رقابت جو و اهل پيشرفت اند
تلاش مي کنند بطور همزمان چند کار انجام دهند و هميشه در انجام کارهاي مختلف شتابزده عمل مي کنند
رفتارهاي خشونت آميز و پرخاشجويانه دارند:
دائما در حال حرکت و تحرک هستند
به هر حال پرداختن افراطي و شديد به فعاليتهاي مربوطه به شغل و اهداف غير واقعي و دست نيافتني را در رابطه بار کار خويش دنبال کردن به گفته بسياري از محققان اولين علائم و مراحل هشدار دهنده فرسودگي است
پنج استراتژي براي هوشمندانه کار کردن به جاي زياد کار کردن
فکر مي کنيد چند دقيقه از يک ساعت کاري به طور کامل تمرکز داريد؟ ممکن است اين امر شما را متعجب کند که اين زمان چقدر کم است تحقيقات نشان داده است که بيشتر افراد مي توانند بين 5 تا 10 برابر در هر ساعت کاري مولدتر باشند اگر فکر مي کنيد که اين گفته اغراق آميز است مي توانيد اين آزمايش ساده را انجام دهيد
بيشتر افراد اين توصيه را شنيده اند که بايد هوشمندانه تر کار کنند ونه زيادتر ولي تعداد کمي واقعا از اين توصيه پيروي مي کنند
اين روزها بيشتر صاحبان تجارت و مديران اجرايي براي دستيابي اهدافشان ساعت هاي طولاني مشغول کار هستند اگر شما مجبور شويد ساعت هاي زيادي از يک ر.ز عادي را براي تکميل کارتان کار کنيد سپس کار را اشتباه انجام مي دهيد در اينجا 5 استراتژي براي کمک به شما در هوشمندانه تر کار کردن به جاي بيشتر کار کردن ارائه مي شود:
1) استراتژي اول: تمرکز
فکر مي کنيد چند دقيقه از يک ساعت کاري به طور کامل تمرکز داريد؟ ممکن است اين امر شما را متعجب کند که اين زمان چقدر کم است تحقيقات نشان داده است که بيشتر افراد مي توانند بين 5 تا 10 برابر در هر ساعت کاري مولد تر باشند اگر فکر مي کنيد که اين گفته اغراق آميز است مي توانيد اين آزمايش ساده را انجام دهيد يک دفترچه يادداشت و يک خودکار در کنار خود قرار دهيد و شروع کنيد به آگاه شدن از سطح تمرکزتان هر وقت که تشخيص داديد که روي کارتان تمرکز کامل نداريد مدت زماني را که حواستان پرت بوده است يادداشت کنيد اگر اين تمرين را به خوبي انجام دهيد بعد خودتان راکاملا شوکه خواهيد کرد اگر شما بتوانيد مهارت ايجاد تمرکز کامل درساعت هاي کاريتان را ارتقا دهيد از ميزان توليدتان متعجب مي شويد
2) استراتژي دوم: اهرم
اهر هنر استفاده از ابزار جهت افزايش کيفيت کار يا بهره وري است اين ابزارها مي تواند تکنولوژي باشدمثل: نرم افزارهاي کامپيوتري يا مي تواند استراتژي هاي سازماني نظير سيستم هاي بهتر باشد شما معمولا از چه ابزارهايي براي حداکثر کردن نتايج کارتان استفاده مي کنيد؟ براي مثال فروشنده اي که از طريق سمينارها يا کنفرانس ها تلويزيوني فروش مي کند مشخص است نسبت به کسي ک فرد به فرد مي فروشد ميزان فروش بيشتري داشته باشد چه کاري مي توانيد انجام دهيد تا زمانن دانش يا مهارت هايتان اهرم شما باشند؟
3) استراتژي سوم: تفويض اختيار
يک بخش خاص اهرم عبارت از تفويض اختيار است يعني بکارگيري افراد ديگر جهت انجام قسمت هايي از کار شما تا وقتتان براي فعاليت هاي سودآورتر آزاد شود بيايدي دوباره به مثال فروشنده نگاهي بياندازيم اگر فروشنده خاصيدر انعقاد قراردادهاي فروش متبحر باشد ممکن است دست به تفويض وواگذاري امور اجرايي فروش زده تا بتواند به عنوان يک فروشنده زمان بيشتري را براي قراردادها اختصاص دهد اگر سود حاصل از افزايش فروش بيشتر از هزينه واگذاري باشد پس شما سيستم مناسبي داريد هميشه شنيدن اين نکته در بين شکايت هاي صاحبان تجارت که فروشندگان آن ها از آينده نگري متنفرند و واقعا در مورد آن احساس بدي دارند باعث تعجب من مي شود در فعاليت هاي تجاري خودم من هميشه افرادآينده نگر حرفه اي را استخدام کرده ام که در اين زمينه قوي بودند وبا اين کار زمان را براي تيم فروش آزاد کرده تا آن ها کاري را که در آن توانمند هستند انجام دهند فروشندگي! البته اين استراتژي سودآور است و همه خوشحال هستند
4) استراتژي چهارم: مديريت زمان
من اغلب مي شنوم که صاحبان تجارت مي گويند که تعداد کارکنان بخش خصوصي خيلي زياد است زيرا آن ها هميشه ساعت هاي زيادي را تلف مي کنند تا کار را انجام دهند نظر من مخالف اين موضوع است اگر شما نمي توانيد در يک روز عادي کاري کارتان را انجام دهيد پس شما احتمالا فاقد مهارت هاي تمرکز اهرم و تفويض اختيار (واگذاري) هستند يا يک مدير که در استفاده از زمان ضعيف است مديريت زمان هنر سازماندهي خودتان است تا بتوانيد تمام کارهايتان را در يک روز کاري استاندارد انجام دهيد اگر شما مديريت زمان را با مهارت هاي ديگرتان ترکيب کنيد (رئوس مطالب فوق الذکر) سپس شما مي توانيد بهره وري بالايي در يک روز کاري بدست آوردي و نيازي به ساعات اضافي نداريد
سازماندهي يک روز از پايان روز قبلي شروع مي شود اگر شما اين کار را هنگام استراحتتان انجام دهيد مغزتان به شما کمک خواهدکرد که کارآمدتر باشيد تخمين زده شده که 50 درصد از زمان استراحت وقف سازماندهي مغز و ساختار دادن به دانش و تجريبات به دست آمده در طول روز مي شود
اگر شما کارهاي روز بعدتان را برنامه ريزي کنيد متوجه مي شويد که فرايندهاي طبيعي ذهن در زمان استراحت با شما کار مي کنند تا شما درتحقق برنامه هايتان کمک کنيد مباني مديريت زمان را ياد بگيريد و هر روز از آن ها استفاده کنيد
5) استراتژي پنجم: تمايز قائل شدن بين فعاليت ها
من مطمئن هستم که شما قانون 20/80 رات مي دانيد؛ 80% از نتايج کارتان از 20% تلاش هايتان بدست مي آيد دليل اينکه اين مساله در مورد افراد زيادي صادق است اين است که آنها نمي دانند که کدام تلاششان بهترين نتايج را به همراه مي آورد اگر شما نتايج خوب را ثبت کنيد سپس شما مي توانيد قاعده 20/80 را تغيير دهيد تا براي شما به طور موثرتري کارکند اگر شما مي دانستيد که کدام 20% از فعاليت شما بهترين نتايج را توليد مي کند سپس شما مي توانستيد خودتان را سازماندهي کنيد تا وقت بيشتري را صرف آن کارها بکنيد و بنابراين سودتان درهر ساعت افزايش مي يافت اگر شما خصوصيات 20% از مشتريانتان را که 80% تجارت شما را پوشش مي دهند مي دانستيد پس شما مي توانستيد آن گروه از مشتريان را مورد هدف قرار دهيد فرانک بتگر با استفاده از قانون 20/80 از يک نماينده بيمه ورشکسته به پردرآمدترين شرکت بيمه در آمريکا تبديل شد کتاب او هنوز در دسترس استن و ارزش زيادي براي خواندن دارد
استراتژي شما قرار دادن اين 5 استراتژي براي کار در تجارتتان است
شما الان 5 استراتژي داريد همه کاري که شما بايد انجام دهيد اين است که نگاه کنيد به راه هايي که مي توانيد اين استراتژي ها را براي خودتان و تجارتتان به کار گيريد
الف) شخصيت
هر فرد پديده اي منحصر به فرد و يگانه است با وجود اين شباهت هاي بسياري بين افراد و رخدادهاي زندگي آنان قرار دارد که مي توان آنها را مشترک تصور کرد اينها همان الگوهاي رفتار آدمي هستند که روانشناسان مي کوشند به آن دست يابند در روانشناسي موضوع شخصيت با کليت فرد و تفاوت هاي فردي ارتباط مي يابد در عين حال که شناخت نقاط تشابه افراد مورد نظر است تفاوت هاي آنان نيز در بحث شخصيت مورد توجه قرار مي گيرد چرا برخي موفق مي شوند و برخي ديگر ناموفقند؟ چرا افراد درک متفاوتي ازمسائل دارند؟ چرا استعدادها متفاوت است؟ چرا برخي از نظر قدرت فکري ضعيف و برخي ديگر در شرايط مشابه چنين نيستند؟ نظريه پردازان شخصيت مي کوشند تا روابط پيچيده بين جنبه هاي مختلف کردار فرد را دريابند اين جنبه ها شامل مواردي نظير يادگيري ادراک و انگيزش مي شود مبحث روانشناسي شخصيت مطالعه ادراک نيست بلکه بررسي چگونگي تفاوت ادراکات افراد و رابطه اين تفاوت ها با کليت رفتار آنهاست مطالعه شخصيت به يک فرايند خاص روانشناسانه محدود نمي شود بلکه روابط بين فرايندهاي مختلف را مدنظر قرار ميدهد درک نحوه تعامل اين فرايندها براي پديد آوردن يک مجموعه به هم پيوسته غالبا از درک يکايک اين فرايندها بطور جداگانه فراتر است افراد به عنوان يک مجموعه سازمان يافته عمل ميکنند و در پرتو چنين سازماني است که ما بايد آنها را بشناسيم
تعريف شخصيت
جنبه هاي بسياري در عملکرد آدمي وجود دارد که بازتاب و بيانگر شخصيت فردي نيستند با وجود اين ماناگزير از تعريف شخصيت هستيم يک تعريف شخصيت نوع مسائل مورد مطالعه و روش هايي را که بايد در بررسي آنها بکار رود بازگو مي کند باوجود اين تاکنون يک تعريف واحد و مورد قبول همگان درباره شخصيت وجود ندارد برخي از روانشناسان شخصيت جنبه هاي بيوشيميايي و فيزيولوژيک رفتار آدمي رامطالعه کرده روش هاي مناسب آن رابکار مي برند برخي ديگر به مشاهده و بررسي رفتار مشهود فردمي پردازند از سوي ديگر بعضي شخصيت را بر حسب خصوصياتي نظير فرايند ناهشياري تعريف مي کنند که مستقيما قابل مشاهده نيست و بايد از رفتار فرد استنباط شود و بالاخره برخي ديگر شخصيت را منحصرا قابل براساس شيوه هاي تعامل افراد با يکديگر يا نقش هايي که آنها براي خودشان به رسميت مي شناسند و در جامعه ايفا مي کنند تعريف مي نمايند بنابراين اينها و ديگر تعاريف ممکن از شخصيت داراي دامنه اي گسترده است که از فرايندهاي دروني تا رفتار مشهود بيروني فرد را در بر مي گيرد
روشن است که تعاريف مختلف از شخصيت، امکان پذير و داراي کاربرد است اين تعاريف بيشتر ممکن است عيني يا بالعکس انتزاهي باشند آنها ممکن است توصيف کنند که در درون افراد چه ميگذرد يا آنکه تعامل افراد با يکديگر چگونه است چه چيزهايي مستقيما قابل مشاهده اند و يا چه مسائلي بايد از رفتار استنباط شوند آنها مي توانند مشخص کنند که چه چيزهايي منحصر به فرد ويژه افراد خاص است و چه خصوصياتي مربوط به اغلب يا همه افراد انساني مي باشند
در مورد تعاريف شخصيت اين نکته را بايد بخاطر داشته باشيد و آن اين که تعريف انواع رفتارهاي مورد توجه روانشناسي و روش هاي استفاده براي بررسي آنها را مشخص مي کند
لغت شخصيت که درزبان لاتين (personalite)‌ و در زبان انگلوساکسون (personality) خوانده مي شود ريشه در کلمه لاتين (persona) دارد اين کلمه به نقاب يا ماسکي گفته مي شد که بازيگران تئاتر در يونان قديم به صورت خود مي زند به مرور معناي اين کلمه گسترده تر شد و نقشي را که بازيگر اجراء مي کرد نيز در بر گرفت (لاري و دانيل ، 1976، ص 3) بنابراين مفهوم اصلي و اوليه شخصيت تصويري صوري و اجتماع است و براساس نقشي که فرد در جامعه ايفا مي کنئد ترسيم مي شود يعني در واقع فرد به اجتماع خود شخصيتي را ارائه مي دهد که جامعه براساس آن او را ارزيابي مي کند
همچنين شخصيت را براساس صفت بارز يا مسلط و شاخص فرد نيز تعريف کرده اند و بر اين اساس است که افراد را داراي شخصيت برونگرا، درونگرا يا پرخاشگر و امثال آن مي دانند بنابراين نظريه ها مي توان گفت که در شرايط مختلف حالت بارز يک فرد درونگرايي و يا پرخاشگري و جزء آن است آيزنگ از جمله اين روانشناسان است که شخصيت را براساس صفت بارز يا رگه هاي شخصيتي تفسير و توجيه مي کند
نظري اجمالي به تعاريف شخصيت نشان مي دهد که تمام ابعاد شخصيت را نمي توان در يک نظريه يافت بلکه در حقيقت تعريف شخصيت بستگي دارد به نوع تئوري يا نظريه هر دانشمند براي مثال اريک فروم در تعريف شخصيت چنين مي گويد:
«شخصيت مجموع کيفيت هاي موروثي و اکتسابي است که خصومت فرد بوده او را منحصر به فرد مي کند» (اريک فروم، ترجمه تبريزي، 1360، ص 66)
ساليوان معتقد است شخصيت مفهومي فرضي است و نمي تواند به تنهايي يعني خارج از آنچه بين افراد مي گذرد در نظر بيايد بلکه رفتار بين اشخاص تنها چيزي است که ممکن است به عنوان شخصيت مورد ملاحظه واقع مي شود (سياسي، 1367، ص 204)
عليرغم اين اختلاف تعاريف پروين معتقد استن که يک تعريف کاربردي و قابل قبول مي تواند چنين باشد:
«شخصيت بيانگر آن دسته از خصوصيات فرد يا افراد است که عموما الگوهاي ثابت رفتار محسوب مي شوند» (پروين، 1984، ص 4)
دکتر شاملونيز معتقد است که با وجود تعاريف مختلفي که ازشخصيت وجود دارد يک نکته مورد اتفاق همگان است و آن اين که شخصيت به «روندي اساسي و مداوم درباره فرد انسان» اطلاق مي شود وي غير از يان توافق اساسي وجوه تشابه ديگري نيز بر مي شمرد که عبارتند از:
1. اغلب نظريه ها شخصيت را نوعي سازمان يا ساخت فرضي مي دانند در شخصيت رفتارها تا حدي وحدت و سازمان دارد به عبارت ديگر شخصيت نوعي پديده انتزاعي است که در آن را براساس تفسير رفتار بيروني فرد مي توان شناخت
2. اکثر تعاريف بر وجود تفاوت هاي شخصيتي بين افراد تاکيد مي نمايند در لغت شخصيت اين معنا مستتر است که هر فردي واحد منحصر به فرد و به اصطلاح عوام تک است و هيچ شخص ديگري را نمي توان يافت که کاملا شبيه اوباشد با مطالعه شخصيت افراد خصوصياتي که براساس آن فردي از فرد ديگر متمايز مي گردد روشن مي شود
3. بيشتر تعاريف اعتقاد دارند که شخصيت را بايد از ديدگاه تاريخچه تکامل فردي ارزيابي نمود شخصيت در واقع پديده اي تکاملي و تدريجي است که تحت تاثير بسياري از عوامل دروني و بيروني منجمله وراثت خصوصيات جسماني و شرايط اجتماعي قرار مي گيرد و تکامل مي يابد
نويسنده ياد شده به نظر خود يک تعريف نسبتا جامع از شخصيت را به اين صورت ارائه ميدهد:
«شخصيت عبارت است از مجموعه اي سازمان يافته و واحدي متشکل از خصوصيات نسبتا ثابت و مداوم که بر روي هم يک فرد را از فرد ديگر متمايز مي نمايد» (شاملو، 1368، ص 13)
اصطلاح شخصيت بطور فراوان درباره خصايصي که برخي افراد دارند و ديگران تحت نفوذ يا تاثير آن خصايص قرار مي گيرد بکار مي رود اما اين تصور از شخصيت ناقص و سطحي است و در روانشناسي شخصيت معناي وسيع تري دارد (دريس 1982 به نقل از رسايي، 1383، ص 31)
تعدادي از تعاريف به شرح زير است:
فرگوسن1 1970 مي گويد: شخصيت الگويي از ر فتارهاي اجتماعي و روابط اجتماعي متقابل است بنابراين شخصيت يک فرد مجموعه راههايي است که نوعا نسبت به ديگران واکنش نشان مي دهد و يا با آنها تعامل مي کند (کريمي، 1374، به نقل از رسايي، 1383، ص 131) از نظر شلدون2 شخصيت سازمان پويايي از جنبه هاي ادارکي و انفعالي و ارادي و بدني (شکل بدن و اعمال حياتي بدن) فرد آدمي است (سياسي، 1371، ص 27)
مدي3 1972 معتقد است که شخصيت مجموعه اي پايدار از ويژگي ها و گرايشات است که مشابهت و تفاوت هاي رفتار روانشناختي افراد (افکار، احساسات واعمال) را که داراي تداوم زماني بوده و ممکن است بواسطه فشارهاي اجتماعي و زيست شناختي موقعيت هاي بلاواسطه شناخته شوند يابه آساني درک نمي شوند مشخص مي کند (کريمي، 1378، ص 15)
مان4 (1972، به نقل از رسايي، ص 31) شخصيت هر فرد را الگوي کلي يا همساز ساختماني بدني رفتار علايق، استعدادها، توانايي ها، گرايشات و صفات ديگر مي داند وي همچنين اضافه مي کند که منظور از شخصيت مجموعه يا کل خصوصيات و صفات فرد است
همچنين کارلر راجرز5 شخصيت را يک self سازمان يافته دائمي مي داند که محور تمام تجربه هاي وجودي ماست
واتسون6 در رفتارگرايي، شخصيت را مجوعه سازمان يافته از عادات مي پندارد اريک اريکسون7 معتقد است که رشد انسان از يک سلسله مراحل و وقايع رواني اجتماعي شاخته شده و شخصيت انسان تابع نتايج آنهاست جورج کلي8 به روش زيگموند فرويد9 عقيده دارد که شخصيت از نهاد (ID) ، خود (Ego) و فراخود (Supers) ساخته شده است هري استاک ساليوان10 شخصيت انسان را عبارت از الگوهاي نسبتا ثابت و مداوم در روابط تکراري بين فردي مي داند (شاملو، 1368، به نقل از رسايي، 1383، ص 32) به نظر ريس11 شخصيت به مجموع کلي خصايص رواني و بدني فردي اشاره دارد که شخص را از ديگران متمايز مي سازد اين اصطلاح همه گرايشات رفتاري و کيفيت هاي ذهني و تمايلات عاطفي و هيجاني فرد را در بر مي گيرد
همچنين ريس اشاره مي کند که دو اصطلاح ديگر که ارتباط نزديکي با شخصيت دارند عبارتند از منش character و مزاج (طبع، temperament) در مورد اين دو اصطلاح چنين توضيح مي دهد که منش به ارزيابي شخصيت برحسب معيارهاي معنوي اخلاقي مذهبي اجتماعي و … اشاره دارد مثلا وقتي فردي را خوب حقه باز يا شياد مي ناميم در واقع منش او را توصيف مي کنيم و مزاج به جنبه هاي هيجاني شخصيت اشاره دارد و قابليت هاي هيجاني ديرپاي شخص را نشان مي دهد مثلا ممکن است فردي مزاج مضطرب،بدبين يا بشاش داشته باشد
از ديدگاه اتکينسون شخصيت عبارتست از: الگوهاي رفتار و شيوه تفکر که سازگاري فرد با محيط را تعيين مي کند
آلپورت12 1973 با بررسي هاي زيادي که انجام داد حدود 50 تعريفل در مورد شخصيت بدست آور د که هر کدام توصيف خاصي از ان ارائه مي کردند با اين حال يکي از بهترين تعاريف در مرد شخصيت را خود آلپورت ارائه مي دهد که به علت جامعيت و دقت زيادي که دارد بسياري از روانشناسان آن را پذيرفته اند به نظر آلپورت شخصيت سازماني پويايي از سيستم هاي رواني- جسماني در درون فرد است که رفتار و افکار ويژه و منحصر به فرد را تعيين مي کند در توضيح اين تعريف چند نکته لازم است
اول: شخصيت همواره در حال تغيير است
دوم: شخصيت مجموعه اي از استعدادها و حالات جدي را يکديگر نيست بلکه يک سازمان منظم است
سوم: اين سيستم ها فقط جنبه رواني يا فيزيکي نداشته بلکه سازمان شخصيت در بر گيرنده عملکرد توام جسم و روان مي باشد
چهارم: شخصيت در تفکر و رفتار فرد نقش فعالي دارد يعني شخصيت يک وجود مستقل و پويا مي باشد (جلائي طهراني، 1369، به نقل از رسايي، 1383، ص 33)
نقش وراثت و محيط در شخصيت
از لحظه اي که يک اسپروماتوزوئيد يا سلول جنسي نر با يک اوول يا سلول جنسي ماده در جريان عمل لقاح ترکيب مي شود نخستين سنگ بناي شخصيت فرد گذاشته مي شود زيرا ژن هاي موجود بر روي کروموزوم حاصله از ترکيب اين دو سلول که ناقلان اصلي صفات ارثي والدين به فرزندان هستند باعث تفاوت افراد از يکديگر مي شوند علاوه بر کروموزوم ها و ژن ها که در تعيين ويژگي هاي ارثي شخصيتي موثرند دستگاه عصبي انسان نيز در چگونگي شخصيت افراد نقش مهمي بازي مي کند با وجود شباهت کلي ساختمان دستگاه عصبي در انسان اين دستگاه در افراد مختلف دقيقا يکسان نيست علاوه بر ژن ها و دستگاه عصبي، غدد مختلف بدن نيز از طريق ترشح آنزيم هايي متفاوت شخصيت و رفتار فردي را تحت تاثير قرار مي دهند مهمترين اين غدد، غدد درون ريز هستند که عامل اصلي ايجاد کننده تعامل و برقرار کننده ثبات محيط داخلي بدن هستند مهمترين غده درون ريز هيپوفيز است که کنترل بيشتر غدد ديگر را بر عهده دارد ترشح هورمون هاي مختلف از غده هيپوفيز سبب تنظيم کار ساير غدد و ترشحات آنها مي شود غدد درون ريز ديگر عبارتند از؛ غده تيروئيد و پاراتيروئيد ئر منطقه جلوي گردن، غدد کليوي ، لوزالمعده و يا پانکراس و غدد جنسي که شامل تخمدان ها در زنان و بيضه در مردان مي شوند ترشحات اين غدد فعاليت هاي بخش هاي مختلف بدن را کنترل مي کنند و بسته به ميزان و چگونگي کارکرد اين غدد ويژگي هاي جسمي ، خلقي و هيجاني متفاوتي در شخص بوجد مي آيد که اين ويژگي ها خود سبب تمايزهاي گوناگون شخصيتي در افراد مي شود اما ويژگي هاي وراثتي براي تحقق يافتن خود در رشد نياز به زمينه مناسب دارند و اين محيط است که چنين زمينه اي را مي تواند فراهم سازد هر قدر فرد از ويژگي هاي وراثتي ممتاز باشد اگر در محيط نامناسبي قرار گيرد توانايي هاي ارثي او امکان کمتري براي رشد و شکوفا شدن پيدا خواهند کرد لذا محيط و وراثت بطور متقابل در اين امر سهم دارند و تمايز مشخصي براي آنها نمي توان يافت (کريمي، 1374، به نقل از رسايي، ص 35)
ريس13 در 1982 به عوامل ارثي و محيطي تحت عنوان عوامل دروني و بيروني چنين اشاره مي کند:
از عوامل دروني مي توان از ژنوتيپ، محيط ژنوتيپي و سرشت که شامل جنبه هاي جسمي، فيزيولوژيک و زيست شيميايي است اثر غده هاي مترشحه داخلي و فرايندهاي نمو و بلوغ نام برد و عوامل بيروني عبارتند از: تاثير والدين و خانواده ، عوامل فرهنگي اجتماعي- تجارب زندگي و نقص هاي جسمي و رواني و واکنش در برابر بيماري ها.
شخصيت از ديدگاه هاي مختلف
الف) روان تحليل گري
ديدگاه فرويد با روان تحليل گري مترادف است فرودي 1914 براساس مطالعات و تجربيات باليني خود به نظرياتي در مورد روان و شخصيت دست پيدا کرد که يکي زا پايه اي ترين و وسيع ترين نظريا در مورد شخصيت مي باشد از نظر فرويد روان يا شخصيت انسان به مثابه يک تکه يخ قطبي و بسيار بزرگ است که فقط قسمت کوچکي از آن آشکار مي باشد اين قسمت آشکار سطح آگاهي را تشکيل مي دهد بخش عمده آن زير آب است که ناخودآگاه را شامل مي شود بين اين دو قسمت سطحي است که نميه خودآگاه نام دارد (شاملو، 1368، به نقل از رسايي، 1383، ص 35) خودآگاه شامل تمام ادراکات حسي، تجربيات و افکاري است که فرد در حال حاضر به آن آگاهي دارد فرويد اعتقاد داشت که اين سطح افکار و احساسات مخاطرات کمي در بر دارد نيمه خودآگاه انبار خاطرات، ادراکات و افکار است يعني تمام چيزهايي که در حال حاضر افراد از آن آگاه نيستند اما مي توانند به راحتي آن را به ياد آورند نيمه خودآگاه در سطح دون روان و بين خودآگاه و ناخودآگاه قرار دارد تاخودآگاه مهمترين و عميق ترين قسمت شخصيت است و شامل غرايز، آرزوها و اميالي است که رفتار را تعيين نموده و جهت مي دهد انگيزه اصلي تمام رفتارها واحساسات و افکار درناخودآگاه قرار دارد و به راحتي قابل دسترسي نمي باشد مفهوم ناخودآگاه در کل نظريه فرويد جايگاه ويژه اي دارد و بدون آگاهي از آن شناخت نظريه روانکاوي ميسر نيست (شولتس، 1990، به نقل از رسايي، 1383، ص 36) فروياد چند سال بعد از ارائه نظريه ناخودآگاه در ديدگاه خود تجديد نظر کردو دوباره سه ساختار اصلي را در آناتومي شخصيت معرفي کرد اين سه مفهوم عبارتند از:
ايد ID، ايگو Ego، سوپرايگو Super Ego
اين سه عنصر اصلي شخصيت بطور مداوم بر يکديگر تاثير متقابل مي گذارند اما از لحاظ ساختار، کنش، عناصر تشکيل دهنده و پويايي، با يکديگر تفاوت دارند و از نظر فرويد رفتار يا روان و يا شخصيت انسان هميشه محصول متقابل تعامل يا تعارض اين سه عامل است (شاملو، 1368، به نقل از رسايي، 1383، ص 36)
ايد پيرو اصل لذت است يعني همواره از درد اجتناب کرده و به دنبال لذت مي رود (شولتس، 1990، به نقل از رسايي، 1383، ص 36) ايد که از بدو تولد به شکل ارثي در انسان موجود است و منبع تمام نيروي رواني يا ليبيدو شامل تمام انگيزه هاي خام و شکل نايافته حيواني يابه اصطلاح قدما، نفس اماره مي شود مانند غرايز جنسي و پرخاشگري کن هيچ قانوني را نمي شناسد و از هيچ اصلي به غير از اصل لذت تبعيت نمي کند ايده براي لذت بردن و پرهيز از درد و از دو دسته واکنش انعکاسي و جسماني- مثل عطسه و به هم خوردن پلک چشم و واکنش اوليه رواني مثل تخيل يا تصور يک شي- استفاده مي کند (شاملو، 1368، ص 31) ايگو آن بخش از شخصيت است که با واقعيت ارتباط دارد ايگو واقعيات موجود را شناخته و در نظر مي گيرد و قادر به درک و کنار آمدن با محيط فرد و عمل کردن بر طبق اصل واقعيت است ايگو در خدمت ايد بوده و به ارضاء غرايز کمک مي کند و تصميم مي گيرد (شولتس، 1990، به نقل از رسايي، 1383، ص 37) ايگو مشتمل از تمام قدرت هاي شناختي، ادراکي و عقلاني انسان و به عبارت ديگر قدرت عاقله و تصميم گيرنده و اجرايي شخصيت است زيرا با تعقل و واقع بيني بر هر نوع واکنش انسان نظارت مي کند (شاملو، 1368، ص 31) ايگو با آزمون واقعيت تمايز درست از نادرست با جامعيت اعمال ، انطباق يادگيري ، خودآگاهي، عقل وابسته به استدلال، ذکاوت، حافظه، قضاوت و قدرت اراده سروکار دارد (ريس، 1982، به نقل از رسايي، 1383، ص 37) سوپر ايگو سومين قسمت روان انسان است که شامل باورها ارزش هاي اخلاقي آموخته شده در کودکي و در حدود 6-5 سالگي است رفتارهايي که کودک به خاطر آنها نصيحت يا تنبيه شده بخشي از ناخودآگاه را مي سازند که قسمتي از سوپر ايگو است اين قسمت وجدان هم ناميده مي شود قسمت بين ايگو و سوپر ايگو من ايده آل Ego-Idelo‌ است من ايده آل رفتارهاي خوب يا درستي است که کودک به خاطر آنها مورد تشويق قرار مي گيرد سوپر ايگو هميشه مخالف خواسته هاي ايد عمل مي کند و مانع ارضاي غرايز است و در واقع فرويد بيان مي دارد که همواره بين ايد و سوپر ايگو تعارض وجود دارد و در اين ميان ايگو بايستي بين آنها مصالحه ايجاد کند به طريقي که ارزش هاي شخصي لطمه نبيند و در عين حال خواسته هاي ايد نيز ارضاء گردند (شولتس، 1990، به نقل از رسايي، 1383، ص 37) سوپر ايگو از يک سو با تظاهرات ايد مخالف است و از سوي ديگر ميل دارد معيارهاي اخلاقي را جانشين معيارهاي منطقي ايگو نمايد به عبارت ديگر کامل طلبي را بر واقع بيني ترجيح مي دهد (شاملو، 1368)
در مفهوم کلي مي توان ايد را عامل زيستي ايگو را فرايند روانشناختي و سوپر ايگو را فرايند اجتماعي شخصيت دانست
ب) رويکرد روان تحليل گري جديد
تعدادي از نظريه پردازان که از ابتدا هم به نظريه ها و هم خود فرويد وفادار بودند بخاطر تعارض روز افزون با جنبه هاي خاصي از ديدگاه وي از او جدا شدند نظريه پردازان روان تحليل گر جديد از اين دسته مي باشند يونگ14 1923 و آدلر15 1930 تا قبل از جدايي و ارائه نظريات شخصي خود از همکاران بسيار نزديک فرويد بودند نظريه پردازان جديد روان تحليل گري در چند مساله با هم مشترکند يکي اين که همه آنها به خاطر مخالفتشان با تاکيد فرويد بر غرايز جنسي به عنوان برانگيزاننده اصلي و ديد جزگرايي او نسبت به شخصيت در يک گروه قرار دارند همچنين آنها بيشتر از فرويد بر تاثيرات اجتماع تاکيد داشتند و به همين دليل همه آنها به جز يونجگ را نظريه پردازان روانشناسي اجتماعي مي دانند آنها يک تصور اميدوارکننده و خوشبينانه نسبت به ماهيت آدمي دارند (شولتس، 1990، به نقل از رسايي، 1383، ص 39) آلفرد آدلر بعد از جدايي از فرويد مکتب خود را به نام روانشناسي فردي تشکيل داد اساس نظريه او بر اين است که انسان در اصل بوسيله عوامل اجتماع برانگيخته مي شود و نه عوامل بيولوژيک همچنين انگيزه اساسي رفتار انسان جستجو براي قدرت است در هر انساني احساس حقارت وجود دارد زيرا هر فردي هنگام تولد فردي کاملا ضعيف و بيچاره است
و در تمام دوران طولاني کودکي به ديگران اتکاء دارد و فرد براي جبران اين احساس حقارت و ضعف تلاش براي کسب قدرت و يا انکار و عقب نشيتي از واقعيت را انتخاب مي کند سبک زندگي هر فردي منحصر به خود اوست و در تمام طول عمر الگوي رفتارهاي بعدي او قرار مي گيرد (شاملو، 1368، ص 32) اريک اريکسون 1902 بيشتر به فعاليت و کارکرد ايگو اهميت داده است و کمتر به ايد و سوپر ايگو پرداخت او معقتد بود



قیمت: تومان

دسته بندی : مقاله و پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید